بگذار بنویسم، بگذار بنویسم از روزی که دیدمت. دیدنت شبیه به غرق شدن در دریایی از آرامش بود، آرامشی که هیچ کجای جهان مانندش را نمیتوان یافت، شاید اگر میدانستم آن دیدار اول، آخرین دیدار است، طولانیتر نگاهت میکردم، چشم میدوختم به چهرهات، به دستهایت، به کل وجودت، کاش به آن جملهای که پیشتر خوانده بودم عمل میکردم، عزیزانتان را تماشا کنید، طولانی. کسی چه میداند، آخرین بارها کی آخرین بار میشوند. کاش میتوانستم زمان را به عقب برگردانم و برسم به روز هایی که هنوز بودی، طولانیتر تماشایت میکردم، در تمام وجودت غرق میشدم، برای همیشه، تا هیچ وقت غم دوریات را نمیچشیدم.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
به من گفت تبدیلش کن.
شکلش بده، تزیینش کن، کلمهاش کن، نمایش، شعر، داستان، اشک، خشم، خواب. تلاش کردم بجوم آن را، غذا، کلمهاش کنم، داستان بگویم، شعر بسرایم، در قالب اشک جاریاش کنم و خشمگین شوم و یا که در بالینش فرو رفته و بخوابم؛
امٌا غمم درد کشید.
غم کوچک من؛ اشک ریخت، جیغ کشید و آنقدر چنگم زد که هنوز پانسمانهایم خونیست. التماسم کرد، اما من! من بیرحم، بیشتر فشارش دادم و در هرجایی، خواستم آن را بگنجانم. واپسین خشمگین شد، از نفرت انباشته و غولی شد که زیر اقدامش خردم کند.
و عزیزم، چنان هنگام بود که فهمیدم اندوه من، پذیرفتنیست. من آن را میبوسم، موهایش را شانه میزنم و در قلبم برایش جایی میسازم گرم، امن و نرم. زخمهایش را میبندم، آن هیکل غولپیکرش را نوازش میکنم. چون من پشت آن دو چَشم مشکی و خالی، کودکی دیدم، که در تمنای پذیرفته شدن بود، شنیده و دیده شدن.
میدانم غمم کوچک خواهد شد، آرام آرام، تا که جَنین شود و بعد به جهان نیستی بپیوندند، با لبخند، با فهمیدن اینکه بالاخره کسی او را دید، پذیرفت و شنید. قصهی پر غصهی غم من این بود که او تبدیل کردنی نبود. همین.