نمیدانم از کِی اینطور شد، از کِی روزها را گذراندم، بیآنکه واقعا میانشان زندگی کرده باشم. انگار بخشی از من، جایی مانده، در روزی که دیگر به یاد نمیآورم، میانِ حرفی که نگفتم و راهی که هیچوقت نرفتم. گاهی دلم میخواهد کسی بیاید، نه برای آنکه چیزی را درست کند، نه برای آنکه بگوید همهچیز میگذرد، فقط بیاید و کنارم بنشیند، آنقدر آرام که مجبور نباشم برای حالِ بدم دلیلی بتراشم. کاش میشد بعضی دردها را بیآنکه نامی رویشان بگذاریم، با کسی قسمت کنیم. من هنوز هم گاهی خودم را در میانِ این همه فکر گم میکنم، هنوز هم بعضی شبها نمیدانم دلم برای چه چیزی تنگ شده، یا چرا جهان با تمامِ وسعتش، ناگهان اینقدر کوچک به نظر میرسد. اما وقتی عمیقتر فکر میکنم، شاید قرار نیست همیشه جوابِ همهچیز را بدانم، شاید همین که هنوز چیزی در من هست که به فردا فکر میکند، کافی باشد. دلم میخواهد روزی برسد که وقتی به این روزها نگاه میکنم، دیگر از خودم نپرسم چرا آنقدر خسته بودم، فقط لبخند کم رنگی بزنم و به آن آدمِ سرگردانِ درونم بگویم: میدانم عزیزم، راه سخت بود، اما تو تمامِ این مدت، داشتی راهت را پیدا میکردی و اگر دوباره روزی همهچیز تیره شد، اگر باز هم میانِ راه، خودم را گم کردم، میخواهم یادم بماند که تاریکی، هرچقدر هم طولانی باشد، تمامِ زندگی نیست، قطعا جایی بیرون از آن، زندگی هنوز ادامه دارد و من هنوز فرصت دارم که به سویش برگردم.