روزهای خوب، اتفاق نمیافتند، ساخته میشوند. آجر به آجر، با صبری که بوی صبح میدهد. هیچ صبحی با تاجِ زرین بر سر از راه نمیرسد، صبحها خام و خالیاند، چون صفحهای سفید که منتظرِ دستِ ماست تا بر آن، طرحی از معنا بکشیم. روزِ خوب، از دلِ همین سفیدیِ بیادعا سر برمیآورد. ساختنِ روزهای خوب، کارِ معمارانِ نامرئیست. آنان که از لبخندی کوچک ستونی از نور می سازند، از یک دلگرمیِ ساده پنجرهای رو به آفتاب. آنان که میدانند حالِ خوب، نتیجهیِ معجزه نیست، ثمرهیِ انتخاب است. گاهی باید اندوه را کنارِ دیوار نشاند و به او گفت: "امروز، نوبتِ تو نیست." گاهی باید دل را شست با آبِ قدردانی و غبارِ شکایت را از شانههایش تکاند. روزهای خوب در جزئیات نفس میکشند. در چایِ داغی که آهسته نوشیده میشود، در صدایی که نامت را نرم صدا میزند، در لحظهای کوتاه که آسمان را بیدلیل نگاه میکنی و چیزی درونت آرام میگیرد. گاهی باید باور کنیم که هرچند جهان همیشه بر وفقِ مراد نمیچرخد، اما دلِ ما میتواند قطب نمایی باشد که جهتِ روشنایی را انتخاب میکند، و چه باشکوه است انسانی که میداند خوشبختی هدیهای آماده نیست، دانهایست که هر صبح در خاکِ اراده میکارد و هر شب با لبخندی کوچک ثمرش را در آغوش میگیرد.