شاید عجیبترین خستگیِ آدمیزاد، آن خستگیای باشد که نمیتوان
برایش نامی پیدا کرد، نه از کاری آمده، نه از راهی طولانی، نه حتی
از غمی که بتوان آن را برای کسی تعریف کرد.
آدم گاهی چنان به تاریکی عادت میکند که روشنایی برایش بیشتر شبیه یک شایعه میشود تا حقیقت، چیزی که دیگران از آن حرف میزنند و خودش مدتهاست ندیده. با این حال، عجیب است که در عمیقترین ساعتِ شب، دل هنوز به صدای قدمهایی گوش میدهد که شاید هیچوقت نیایند، انگار چیزی درون انسان، برخلاف عقلش، تسلیم شدن را بلد نیست. شاید امید همین موجودِ لجوج و خاموش باشد، همان چیزی که وقتی همه چیز علیه آدم ایستاده، گوشهای از ذهن را اشغال میکند و نمیگذارد در را کاملاً ببندی و شاید تمام معنای ادامه دادن همین باشد: اینکه با وجود ندانستنِ مقصد، هنوز آن تکهی کوچک از وجودت را که میگوید «صبر کن» را دور نیندازی.