درونم تاریکی ای برپا شد که هیچکدام از نور های اطراف نتوانست او را تسکین دهد..
احساس میکردم همیشه یه نفرو دارم که بخوام حرفامو بهش بزنم و اطمینان کنم بهش و اون قراره تا ابد پیشم باشه، اما وقتی از همون درس اعتماد رو یاد گرفتم فهمیدم هیچکس قرار نیست جز خودت برات بمونه..
๑ ָ࣪ _νιѕιση вℓυє🧬 ⊹
و اما من متعلق به این جهان نیستم من احساس آشنایی نمیکنم من در اینجا غریبی هستم که حتی خود را گم کرده ام ، خود را گم کرده ام در افکار هایم در محدودیت هایم و در ناراحتی هایم و حتی خوشحالی هایم .
کاش میشد در گوش جهان بگویم مرا با خود ببر جای دیگر به دور از این انسان های تقلبی و سیاه .
آن جا بود که میگفتند یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود !
میخواهم بروم همانجا..
- سایهگرد