هدایت شده از سکوتنوشته_
نمیخواهم صدای خندههایش را فراموش کنم. نمیخواهم چهرهاش را فراموش کنم. نمیخواهم خاطراتی که از خودش بر جای گذاشت را از یاد ببرم.
از گذر زمان متنفرم.
او مرده است. خیلی وقت است که مرده. جسم بی جانش، چند سالی میشود که خاک را در آغوش گرفته. چه کسی میداند کدام یک سردتر است؟ خاک، یا جسم او؟
نمیخواهم آخرین بارها را فراموش کنم. نمیخواهم گذر زمان را احساس کنم. نمیخواهم زمان بر من غلبه کند.
از فراموشی متنفرم.
او دیگر نیست و من هر روز کمتر او را به یاد میآورم. هر روز کمتر به یادش میافتم. هر بار کمتر اهمیت میدهم. نمیخواهم خاطرات را از یاد ببرم. از وانمود کردن به اهمیت ندادن نسبت به برخی مسائل متنفرم.
من از له شدن زیر قدرت زمان متنفرم...
_سکوت
بعضی وقتا فکر میکنم اگه پارسال چنل نمیزدم و واسه همسایگی به گوربه پیام نمیدادم و اکیپی به اسم تیمارستان درست نمیشد زندکیم الان چه شکلی بود؟
اینجا داشتیم میرفتیم عقد یکی از فامیلامون و اونطرف کلا ابرای خاکستری بودن و نیم ساعت بعدشم بارون گرفت
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه چرخه بیپایان که همهش تکرار میشه و تغییر نمیکنه..