داداشم از اون سر خونه داره صدام میکنه که برم ببینمش آخرشم نرفتم و بعد دیدم لنگ لنگ کنان داره میاد میگه نون خشک افتاد توی زاپ شلوارم نگهش داشتم ببین:)))
من که کاری ندارم ولی اخرش با اونهمه ادا و اصولی هم که داشته باشی اخرش مجبوری با بچه ها آلیسا بازی کنی))
انقدر متنفرم از این پیرزنایی که وسط مهمونی پا میشن به بچه کوچیکا گیر میدن و دعواشون میکنن.به توچه زن،مگه جای تورو گرفتن؟
میشه بری لطفا از مغزم بیرون؟دیگه چیکار کنم باهات؟هزار بار خودمو متقاعد کردم،آروم کردم،از هر راهی استفاده کردم تا فقط به خودم تحمیل منم که نه،دیگه تموم شد.دیگه فراموشش کردم.اونقدر که دیگه فقط از یه نیم نگاه یک صدم ثانیهای از تو،شاد میشم و بال در میارم.اما من واقعا اونقدر احمق نیستم.من نباید احمق باشم.اینا همش احمقیه.تو باعث میشی من احمق باشم.ازت بدم میاد همون اندازه که دوستت داشتم.امیدوارم هرچه زودتر بری،از ذهنم،وجودم،روحم.امیدوارم این توهمی که این سال ها برای خودم ساختم و باهاش زندگی کردم هرچه زودتر نابود شه.همین:))))اآقبابا،یهو یادت کردم.میشه کمک کنی؟برای تو خیلی عزیزه.میدونم.
کاش یه چیزی برای تسلی این همه غمی که بعد از این سفر دارم پیدا بشه.به هرحال، قم مزخرف،اینجا از تو بهتره و در آینده حتما میام اینجا و به زندگیم ادامه میدم.