قضیه از اونجایی دارک شد که به جای دعوا و ناراحت شدن از اون آدم دور و دور تر میشی، بدون هیچ حرفی یهو میبینی که دیگه کسی به اون اسمو نمیشناسی!
ولییی اینکه تو استرالیا به جا کلاغ طوطی کاکادو رو دیواراشون نشسته داره بهم زور میگههههه
من میرم استرالیا زندگی میکنمممم
ولیی اون موقع که میام حرف بزنم و از خودم دفاع کنم یهو گولی گولی اشک از نا کجا آباد میریزه خیلی رومخمه•-•
𝒍𝒖𝒏𝒌𝒊𝒂
و چقدر قشنگه تکرار اتفاقات قشنگ
تجربه ی دوباره ی خاطرات خوب با آدمها و مکان و موقعیت جدید
جالبه رها شدن از دغدغه هات و فقط بندگی کردن
چقدر قشنگه که کل حواس پرتی هارو دور بریزی و بری سراغ اصل ماجرا