6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_جدید
🔴بقیه حرف میزنند،جمهوری اسلامی عمل میکنه
+ببینید تا افتخار کنید به این نظام مقدس
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
😭کشیش مسیحی از زیارت اربعین میگوید
+گرما که هیچی سنگ هم از آسمون بباره زیارت امام حسین رو تعطیل نمیکنیم
#اربعین
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭این فیلم صحنه های دلخراش نداره،ولی قلبم با دیدنش از جا کنده شد
+جیگرم کباب شد برای اون دختر بچه💔
#غزه
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭روزی نیست که به اربعین فکر نکنم
+حسین جان من کربلا ندیده به کس جان نمیدهم💔
#حال_دلتنگی
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ زیبای " چشمامو میبندم"
با نوای سیدرضا نریمانی تقدیم نگاهتان
#اربعین
#امام_حسین
#محرم
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-اهلکجایی؟!
اهلحُسینم❤️🩹.
#امام_حسین
#محرم
#اربعین
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
بالاخره یکی پیدا شد چینیهارو تو تنیس روی میز شکست داد
تیم ملی آمریکا
عه اینا هم که چینیان که😃
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
27.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما مظلومیم امّا ضعیف نیستیم......
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
🦋💐💚💐 💐💚💐🦋
#بدون_تو_هرگز ۱۱
" فرزند کوچک من "
🔹 هر روز که می گذشت علاقه م بهش بیشتر می شد...
⭕️ لقبم "اسب سرکش" بود ... و علی با اخلاقش، این اسب سرکش رو رام کرده بود ...
🔸چشمم به دهنش بود ،تمام تلاشم رو می کردم تا کانون محبت و رضایتش باشم ...
🔹من که به لحاظ مادی، همیشه توی ناز و نعمت بودم می ترسیدم ازش چیزی بخوام ...
✅ علی یه طلبه ساده بود ... می ترسیدم ازش چیزی بخوام که به زحمت بیوفته ... چیزی بخوام که شرمنده من بشه...
هر چند، اون هم برام کم نمیذاشت. مطمئن بودم هر کاری که برام می کنه یا چیزی برام می خره، تمام توانش همین قدره ...
🔶خصوص زمانی که فهمید باردارم😌
اونقدر خوشحال شده بود که اشک توی چشم هاش جمع شد...
🔹 دیگه نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم ...
🔴 این رفتارهاش حرص پدرم رو در می آورد👌
مدام سرش غر می زد که تو داری این رو لوسش می کنی
نباید به زن رو داد ...
اگر رو بدی سوارت میشه و...
🔸اما علی گوشش بدهکار نبود ...
منم تا اون نبود تمام کارها رو می کردم که وقتی برمی گرده، با اون خستگی، نخواد کارهای خونه رو هم بکنه☺️
🔹فقط بهم گفته بود از دست احدی، حتی پدرم، چیزی نخورم و دائم الوضو باشم و...
منم که مطیع محضش شده بودم. باورش داشتم ...
🔸9 ماه گذشت ...
✳️ 9 ماهی که برای من، تمامش شادی بود😊
اما با شادی تموم نشد ...
وقتی علی خونه نبود، بچه به دنیا اومد ...
🔸مادرم به پدرم زنگ زد تا با شادی خبر تولد نوه اش رو بده
اما پدرم وقتی فهمید بچه دختره با عصبانیت به مادرم گفت: لابد به خاطر دختر دخترزات ،مژدگانی هم می خوای؟😤
و تلفن رو قطع کرد ...
⭕️مادرم پای تلفن خشکش زده بود ...
و زیرچشمی با چشم های پر اشک بهم نگاه می کرد ...
📝(نوشته همسر وفرزند شهید سیدعلی حسینی)🥀
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
🦋💐💚💐 💐💚💐🦋
#بدون_تو_هرگز 12
"رحمت خدا"
🔸 مادرم بعد کلی دل دل کردن، حرف پدرم رو گفت ...
بیشتر نگران علی و خانواده اش بود ...
و می خواست ذره ذره، من رو آماده کنه که منتظر رفتارها و برخورد های اونها باشم ...
🔸 هنوز توی شوک بودم که دیدم علی توی در ایستاده!
👌🏼تا خبردار شده بود، سریع خودش رو رسونده بود خونه
چشمم که بهش افتاد گریه ام گرفت...
🔹نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم ... خنده روی لبش خشک شد.
🔻با تعجب به من و مادرم نگاه می کرد ... چقدر گذشت، نمی دونم ... 😓
مادرم با شرمندگی سرش رو انداخت پایین:
- شرمنده ام علی آقا،دختره 😢
نگاه علی خیلی جدی شد.
هیچ وقت، اون طوری ندیده بودمش!
با همون حالت، رو کرد به مادرم:
- حاج خانم، عذرمی خوام ولی امکان داره چند لحظه ما رو تنها بزارید؟
🔹مادرم با ترس ،در حالی که زیرچشمی به من و علی نگاه می کرد رفت بیرون ...
❤️ اومد سمتم و سرم رو گرفت توی بغلش ... دیگه اشک نبود... با صدای بلند زدم زیر گریه...😭
🔻 بدجور دلم سوخته بود ...
- خانم گلم ... آخه چرا ناشکری می کنی؟!☺️
دختر رحمت خداست ، برکت زندگیه ... خدا به هر کی نگاه کنه بهش دختر میده...
عزیز دل پیامبر و غیرت آسمان و زمین هم دختر بود ...
و من بلند و بلند تر گریه می کردم ...
🔹با هر جمله اش، شدت گریه ام بیشتر می شد ...
و اصلا حواسم نبود، مادرم بیرون اتاقه و با شنیدن صدای من داره از ترس سکته می کنه ... 😭
دخترم رو بغل کرد ... در حالی که بسم الله می گفت و صلوات می فرستاد، پارچه قنداق رو از توی صورت بچه کنار زد/
چند لحظه بهش خیره شد ...
حتی پلک نمی زد ... در حالی که لبخند شادی صورتش رو پر کرده بود ... 😊
دونه های اشک از کنار چشمش سرازیر شد ...
- بچه اوله و این همه زحمت کشیدی ؛ حق خودته که اسمش رو بزاری😊☺️
🔸اما من می خوام پیش دستی کنم ... مکث کوتاهی کرد ...
زینب یعنی زینت پدر ... پیشونیش رو بوسید...💞
خوش آمدی زینب خانم... خوش اومدی عزیز دل بابا...😌
و من هنوز گریه می کردم ...
اما نه از غصه، ترس و نگرانی.... از سر شوق...
📝(نوشته همسر وفرزند شهید سیدعلی حسینی)
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
🦋💐💚💐 💐💚💐🦋
🌠 رمان شب #بدون_تو_هرگز ۱۳
🌷 عین پاکی...
🔹 بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود، علی همه رو بیرون کرد ...
⭕️ حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه! اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت...
🔸خودش توی خونه ایستاد ... تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد ... مثل یه پرستار ... و گاهی کارگر دم دستم بود ... تا تکان می خوردم از خواب می پرید ...
🔸 اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم ...😢
🔸اونقدر روش فشار بود که نشسته ... پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد ...
بعد از اینکه حالم خوب شد ...
با اون حجم درس و کار ... بازم دست بردار نبود ...
🔹اون روز ... همون جا توی در ایستادم ... فقط نگاهش می کردم ... با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست ... دیگه دلم طاقت نیاورد ...
🔹همین طور که سر تشت نشسته بود... با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش ...
چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد ...
- چی شده؟ ...
چرا گریه می کنی؟ ...🙄
🔹تا اینو گفت خم شدم و دست های خیسش رو بوسیدم ... خودش رو کشید کنار ...
- چی کار می کنی هانیه؟ دست هام نجسه!
🔸 نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم ... مثل سیل از چشمم پایین می اومد ...
- تو عین طهارتی علی ...
عین طهارت ...
هر چی بهت بخوره پاک میشه ... آب هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک میشه ... 😭
🔸من گریه می کردم ... علی متحیر، سعی در آروم کردن من داشت... اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد...
📝(نوشته همسر وفرزند شهید سیدعلی حسینی)🥀
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97
🦋💐💚💐💐💚💐🦋
رمان شب #بدون_تو_هرگز 14
"عشق تحصیل"😌
🔷 یه بار زینب، شش هفت ماهه بود، علی رفته بود بیرون، داشتم تند تند همه چیز رو تمییز می کردم که تا نیومدنش همه جا برق بزنه😍
🔸 نشستم روی زمین، پشت میز کوچیک چوبیش ...📚
چشمم که به کتاب هاش افتاد، یاد گذشته افتادم 😌
عشق کتاب و دفتر و گچ خوردن های پای تخته ... توی افکار خودم غرق شده بودم که یهو دیدم خم شده بالای سرم ...
حسابی از دیدنش جا خوردم و ترسیدم ... چنان از جا پریدم که محکم سرم خورد توی صورتش !!!
🔸حالش که بهتر شد با خنده گفت ... عجب غرقی شده بودی... نیم ساعت بیشتر بالای سرت ایستاده بودم 😊
منم با دل شکسته ... همه داستان رو براش تعریف کردم...
چهره اش رفت توی هم ... همین طور که زینب توی بغلش بود و داشت باهاش بازی می کرد ... یه نیم نگاهی بهم انداخت ...
🔸 چرا زودتر نگفتی؟ ... من فکر می کردم خودت درس رو ول کردی ...🙄 یهو حالتش جدی شد ... سکوت عمیقی کرد ...
- می خوای بازم درس بخونی؟ ☺️
🔸 از خوشحالی گریه ام گرفته بود ... باورم نمی شد ... یه لحظه به خودم اومدم ...
- اما من بچه دارم ؛ زینب رو چی کارش کنم؟🙄
- نگران زینب نباش، اگه بخوای کمکت می کنم.👌🏼
🔸ایستاده توی در آشپزخونه، ماتم برد ... چیزهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم ... گریه ام گرفته بود ... برگشتم توی آشپزخونه که علی اشکم رو نبینه ...
🔸 علی همون طور با زینب بازی می کرد و صدای خنده های زینب، کل خونه رو برداشته بود .
🔷خودش پیگیر کارهای من شد ... بعد از 3 سال ... پرونده ها رو هم که پدرم سوزونده بود ... کلی دوندگی کرد تا سوابقم رو از ته بایگانی آموزش و پرورش منطقه در آورد.
مدرسه بزرگسالان ثبت نامم کرد ...
💢اما باد، خبرها رو به گوش پدرم رسوند ... هانیه داره برمی گرده مدرسه!!!
📝(نوشته همسر وفرزند شهید سیدعلی حسینی)🥀
#خادم_الزهرا
#به_یاد_شهدا
••به یاد شهدا 🌿🥀••
https://eitaa.com/joinchat/3547398810C063adc7b97