او بازهم آمده بود،او هربار که تن مرا خسته تر میدید بیرحمانهتر حمله میکرد قصد او کشتن نبود که کاش مرگمن برایش کافی بود او خواسته اش ذره ذره نابود کردن کل وجودم بود بشقاب هارا به در و دیوار پرتاب میکرد،فریاد میکشید،به عزیزانم آسیب میرساند،او هرچند قصدش آزار و اذیت بود اما من را بهتر از خود من میشناخت کاش این توجه و اهمیت صرف عشق و محبت میشد نه دشمنی و نفرت،خوب میدانست چه چیزی نفس کشیدن را برایم قطع میکند خوب میدانست درد عزیزانم بیشتر از درد خود مرا نابود میکند و خب گوشه ای درحال تماشا بودم درحال تماشا و نابود شدن.
ببخشید اما همتون به غیر اون یه نفر یبار فرصت دارید یبار مهمید یه بار عزیزید بعد اینکه اون یه بار فرصت رو از دست بدید دیگه هیچوقت من قبلی رو ندارید و این خواسته خود من نیست.