خاک
از همه وحشتناکتر این بود که فهمیدم تابهحال ندانستهام کیستم، خود را نشناخته بودم و از این پس هم نخواهم شناخت.
𝐝𝐞𝐚𝐫:https://eitaa.com/sobhanallahhhhh
باد
مانندِ شعری که در عهدِ شکوفاییِ ادبی سروده شده،
ظریفم، اما عمیق؛ و شکننده، اما از جنسِ فولادِ آبدیده.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/saraB612
آب
در زیر خروار ها افکار که گریبان مرا گرفته اند، سایه می افکند بر روح عریان من پرتوهای آفتاب، میسوزاند تنم را و مژده میدهد مهتاب، تجلی روحم را، آنجا که ماه طواف میکند معشوق خود را
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/DoctorAsalHarkness،
آتش
نفرت دارم از من بودن، خویش، آدمی بودن.. نفرتم آنچنان خانمان سوز است که آشکارا اجزا، ماهیتم و اندیشه هایم همگی در قالب نحسیت گریبان مرا گرفته و روحم را عریان میکنند.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/FMdaily
خاک
و آنگاه صدای شیون پنهانی میشنوم که از عمق جانم میوزد... اوایل به دنبال صاحب صدا میگشتم و میگفتم لابد زیر تخت، پشت در، پس پردهٔ حمام یا در کمد پنهان شده است. میگشتم و میگشتم و وقتی سکوت طولانی میشد، یقین میکردم که این صدا، مانند بادی از گور قربانیانِ بیخونخواه، با یک دنیا اندوه و زاری از درون خودم میوزد...
𝐝𝐞𝐚𝐫:https://eitaa.com/The_midnight_Library
آب
در درون خود فرومیروم و در اینجا جهانی را مییابم! ولی جوهرهٔ این جهان هم بیشتر گمان است و گنگی، و نه گردش و گزارشی زنده. چنین است که همهچیز در پیش حس و نگاهم به هم میریزد و تار میشود و من دوباره رؤیاآلوده به دنیا لبخند میزنم و میگذرم.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/Happiness_03