خاک
زیاد دانستن تو را کشت. این کلمهها تو را به دیوانگی جدیدی هُل میدهند.
𝐝𝐞𝐚𝐫: لیمو عمانی
خاک
من که تمام زندگیام را صرف مهار سایههایم کردهام، امروز خودم طعمۀ سایهها شدهام و باید با آنها بجنگم.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/idontknowmyself
آب
قلب من دیگر آرامش ندارد. اگرچه واقعیت این است که هرگز نداشته.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/Supernatural1
هوا
هر دقیقه برای خودم تکرار میکردم: 《حالا رسیده ام به انتهای سفر، در زندانم، در لنگرگاهی که مدت طولانی، سالهای دراز را باید در آن بگذرانم. این هم گوشه ای که به من اختصاص داده شده! با قلبی گرفته، آکنده از ترس و بی اعتمادی…کسی چه میداند پس از گذشت سالها، شاید با تاسف این جا را ترک کنم! 》
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/soccoot_M
آب
به من بگو رودخانههایی که در درون تو زندگی میکنند کجا هستند؟
تابستان یا زمستان، ما هرگز به هم نخواهیم رسید
پشت نور یا تاریکی، و در سر، آشفتگی است
تو در رویاها به زیبایی دریا ظاهر خواهی شد
ما را با خود خواهی برد، هیچ کس ما را پیدا نخواهد کرد
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/voiddd