با سلام قابل توجه عزیزان که در شب سوم محرم الحرام نیز که در کانال سنجاق هم شده اشعار و نوحه ها و واحدها و شورها بار گذاری گردیده است.
#حضرت_رقیه
بعد از درخت و تشت سری هم به ما زدی
بابای مهربان رقیه خوش آمدی
این زخم های روی لب از چیست ای پدر؟
جایی برای بوسه ی من نیست ای پدر
قاری شده سرت به سر نیزه بارها
از ناقه سمت نیزه کشاندی نگاه را
رأست ز نیزه تا که رها شد، رها شدم
رفتم بگیرمت، هدف سنگها شدم
عیبی ندارد اینکه سر من شکسته شد
وقتی به روی نی سر شش ماهه بسته شد
آن نیزه دارِ رأس تو من را عذاب داد
با کعب نی به یا ابتایم جواب داد
آن قاتلی که روی تو خنجر کشیده است
از بس مرا زده ست امانم بریده است
تا عمه دید دست به پهلو و مضطرم
آهسته گفت زیر لبش "وای مادرم"
بابا سنان مست و حرامی سمتگر است
او بد دهانی اش ز لگدهاش بدتر است
آن موی نیم سوز که از خیمه داشتم
در راه دست پیرزنی جا گذاشتم
بابا بگویمت که چرا زار و مضطریم؟
با عمه هام کوچه و بازار... بگذریم
رد عقیق مانده به روی من آشناست
بابا بگو به دخترت انگشترت کجاست؟
وا کن دو دیده روی کبود مرا ببین
من را ببر به پیش عمویم، فقط همین
مرضیه نعیم امینی
#حضرت_رقیه
من همین گوشه نشستم که بیایی بابا
همه جا بوی تو پیچیده کجایی بابا
گرچه تاریک و سیاه است خرابه اما
می شناسم نفس و عطر مسیحایت را
چشم بگشا و ببین بی کسی ام را اینجا
کنج تاریک خرابه، ز تو دورم بابا
آمدی ای همه ی هستی من شاه غریب
چقدر زخمی و خونین شده ای ماه غریب
صبر کن ناز کنم زخم گلوی تو پدر
و ببوسم لب خونین تو را بار دگر
خسته ای سر به سر زانوی دردم بگذار
و به لالایی پر سوز و غمم دل بسپار
اینقدر غصه نخور عمه هنوزم اینجاست
گفته تا شام که نه تا به همیشه با ماست
این چنین رسم سفر بود..؟ نگفتی بابا؟
من روی خار بیابان و تو هم آن بالا
من که بر دوش تو شهزاده عالم بودم
بعد تو با غم این قافله همدم بودم
من از آن کوفه نامرد و زبون دلگیرم
بسته بودند پس از تو به قل و زنجیرم
مثل یک دشت به پاهای خودم گل دارم
من فقط قد سه شب بی تو تحمل دارم
یادشان رفته که این قافله آقا دارد
این گل پرپر دلسوخته بابا دارد
یادشان رفته که اهل حرم و طوبایی
تو حسین علی و فاطمه و طاهایی
یادشان رفته که نان و نمکت را خوردند
پس چرا اهل حرم را به اسیری بردند؟
یادشان رفت که عمه حرم الله تو بود
یادشان رفت حدیث ثقلینت را زود
این همه چشم حرامی به بر قامت او
دارد این غصه پدر می شکند طاقت او
عمو عباس اگر بشنود این ماتم را
خون به پا می کند آتش زند این عالم را
عمو عباس کجا رفته دلم تنگ شده
عمه تنهاست،چرا رفته...دلم تنگ شده
نذر کردم که اگر آب بیارد سقا
من از آن می گذرم تا تو بنوشی بابا
قول داده عمو عباس بیاید با آب
تا که آرام بگیرد دل غمگین رباب
عمو عباس بیاید حرمله می میرد
از صدای قدم او نفسش میگیرد
ولی از طرز نگاهش به نظر می آید
حرمله از عمو عباس خبرها دارد
پوزخندی که به من زد و تو هم دیدی او
به گمانم خبر از علقمه دارد و عمو
#حضرت_رقیه
دیشب مه من، دلبر و دلدارِ که بودی
من فکر تو بودم، تو گرفتار که بودی
در خواب تو را دیدم و بیدار شدم لیک
ای دلبر گم گشته تو بیدار که بودی
در طشت طلا دیده ات آن سو نگران بود
آرامِ دل من، پی دیدار که بودی
پیش نظرت گشت عدو مشتریِ من
ای یوسف زهرا، تو خریدار که بودی
ویرانه شده منزل ما خاک نشینان
ای جان جهان گنج گهربار که بودی
پروانه صفت گرد سرت گردم و سوزم
تا فاش شود شمع شب تار که بودی
زود از بر من رفتی و ناگفته بسی ماند
جز ما تو مگر محرم اسرار که بودی
سید جواد مظلوم پور
#حضرت_رقیه
من آن سه ساله هجران کشیده ام بابا
که روی خار مغیلان دویده ام بابا
از آن زمان که تو رفتی به غیر عمه زکس
وفا و مهر و محبت ندیده ام بابا
چنانکه شمر سر از پیکر تو تشنه برید
دل از علایق دنیا بریده ام بابا
به کوچه باغ دلم شعر کوچه باید خواند
که ضربت سیلی چشیده ام بابا
بیا به گوشه ویران به شب نشیتی من
که آب بهر تو در سفره چیده ام بابا
نوازشم به جز از تازیانه کس نکند
به جرم آنکه تو را نور دیده ام بابا
اگر به اهل البیت آشنا شود لب من
به آرزوی دل خود رسیده ام بابا
به لوح خاطره ام نقش بسته نام یتیم
که طعن بی پدر را شنیده ام بابا
کربلایی میثم یاسی
#حضرت_رقیه
دارد از بس دختر دردانه ی تو غم زياد
شد سفيدیهای موی دخترت كم كم زياد
بی عصا سخت است ديگر پا شوم ازجای خود
قامتم برداشته زير كتک ها خم زياد
جوری از خار مغيلان ديده ام آسيب كه
فاصله خيلی ندارد زخم ها از هم زياد
آمدی بابا اگر روزی عيادت پيش من
محض درمانم بياور با خودت مرهم زياد
گر چه خنديدند مردم بر من و احوال من
گريه كرده در مصيبت های من آدم زياد
من نميدانم بگويم از كجای روضه ها
دارم از بس دور خود درد و غم و ماتم زياد
كم شد از اين سو شمار محرمان دور من
شد از آن سو دور ناموس تو نامحرم زياد
دختر است وبا پدرشيرين زبانی كردنش
از چهل منزل برايت حرف ها دارم زياد
محسن صرامی
#حضرت_رقیه
عمه جان دست نگهدار بهم می ریزد
مو که کمتر شده بسیار بهم می ریزد
شانه ام گم شد و سنجاق سرم را بردند
حق بده موی من این بار بهم می ریزد
چه ببافی چه نبافی همه اش سوخته است
هرچه سعی ام کنی انگار بهم می ریزد
چادری را که عمو داد به من دزدیدند
هرکس از این همه آزار بهم می ریزد
من اگر پیر شدم خم شدم و آب شدم
دل من در دل بازار بهم می ریزد
آب و آیینه بیارید پدر آمده است
آه خسته است که از راه سفر آمده است
عشقم این بوده که از دور تماشات کنم
آمدی تا که به تو باز مباهات کنم
چشم بد دور دوباره بغلت کردم من
باید از عمه بپرسم که چه خیرات کنم
نرو تا من نروم در وسط لشگرشان
زیر پاها وسط معرکه پیدات کنم
راستی پاره شده پیرهنم در بازار
باید از چشم بد امروز مراعات کنم
وقت برگشتن از این شهر فقط فکری کن
من چه کاری در دروازه ی ساعات کنم
همه جا پر شده انگشتر تو گم شده بود
تو خبر دار شدی دختر تو گم شده بود
فكر بعد شما اين همه آزار چرا
عمه دلواپس و من در دل انظار چرا
ساربان خواست كه انگشتريت را ببرد
تيغ برداشت ولی در وسط كار چرا
نگران كشته شدی آه بميرم بابا
به غريبی شما خنده ی بسيار چرا
سر دروازه ساعات هجوم آوردند
مانده ام باز چرا و سر بازار چرا
من از آن شب كه كسی چادر من را دزديد
بارها گريه كنان گفتم علمدار چرا.....
احمد شاکری
#حضرت_رقیه
نیمه شب در خرابه وقتی که
ربنایِ قنوت پیچیده
بعدِ زاری و هِق هق و گریه
چه شده این سکوت پیچیده
عمهاش گفت خوب شد خوابید
چند شب بوده تا سحر بیدار
کُمَکم کُن رُباب جای زمین
سرِ او را به دامنت بگذار
آمد از بینِ بازویش سر را
تا که بردارد عمهاش ای داد
سرِ دختر به یک طرف خم شد
سرِ بابا به یک طرف اُفتاد
شانهاش را گرفت با گریه
به سرِ خویش زد تکانش داد
تا که شاید دوباره برخیزد
سرِ باباش را نشانش داد
دید نیلوفری است در مهتاب
زخمهای شکفتهاش را بست
دید چشمانِ نیمه بازش را
پلک آتش گرفتهاش را بست
میکشید از میانِ آبلهها
خارها را یکی یکی آرام
یادش اُفتاد شِکوههایش
با پدر، یواشکی، آرام
از سفر آمدی و روشن شد
چشمهایی که تار تَر شدهاند
از سفر آمدی به بَزمی که
همگی دست بر کمر شدهاند
زخمهای تو را شمردم که
یک به یک نذرِ بوسهای دارم
چقدر زخم در بدن داری
چقدر بوسه من بدهکارم
بعد از این دستِ بادها ندهم
گیسوان تو را که شانه کنند
من نَمُردم که سنگها هر بار
زخمِ پیشانیات نشانه کنند
دختری که مقابلم انداخت
بازهم نانِ پارهی خود را
به خدا رویِ گوش او دیدم
هر دوتا گوشوارهی خود را
گیسوانی که داشتم روزی
کربلا تا به شام کَمکَم سوخت
خواستم تا که شعله بردارم
نوکِ انگشتهای من هم سوخت
لُکنتم بیشتر شده خوب است
لُکنتِ دخترانه شیرین است
لهجهام را ببین عوض کرده
چقدر دستِ زجر سنگین است
تا به سختی زِ عمه پرسیدم
که تو هم دردِ استخوان داری
گریه کرد و به گریه با من گفت
چقدر لکنت زبان داری
گرچه پیرم نمودهای اما
دیدنت باز جای خوشحالی است
باید از خیزران کسی پُرسَد
جای دندانِ تو چرا خالی است
ساربان آمد و به رویم ماند
اثراتِ کبودی از دستش
چشمِ من تار شد ولی دیدم
خاتمت را میانِ انگشتش
با همان پیرهن همان زنجیر
دخترک زیرِ خاک مهمان بود
داغِ اصغر بس است ، تدفینش
فقط از ترس نیزه داران بود
حلقههای فشردهی زنجیر
بسکه چسبیدهاند بر بدنش
تا که زنجیر باز کرد عمه
غرقِ خون شد تمام پیرهنش
پنجه بر خاک میزد و میگفت
نیمه جانی به دستها داریم
با رُبابش زیر لب میگفت
به گمانم که بوریا داریم
کفنش کرد عمه خاکش کرد
پیکری که نشانِ آتش داشت
یادگاری ولی به دستش ماند
معجری که نشان آتش داشت
حسن لطفی
#حضرت_رقیه
خرد سالی تو ولی وسعت دریا داری
با همین کوچکی ات عصمت زهرا داری
پدرت نیست اگر تا بزند بوسه تو را
در کنار دل خود زینب کبرا داری
گرچه در گوشه ویرانه نشستی اما
مثل طوبی به جنان منزل و مأوا داری
کوچکی لیک همانند پدر ، یا زینب
پیش هر کوه مصیبت قد رعنا داری
قدری آرام بگیر ای گل زیبای حسین
چِقَدر حرف مگر با سر بابا داری
مات و مبهوت نظر دوخته ای بر رأسش
دیده بردار و به بر گیر ، تو مولا داری
به برش گیر که عطر نفس ات را بوید
به برش گیر که آغوش تو را می جوید
فصل پائیز غم توست که پائیزتر است
ابر چشم تو ز هر ابر که لبریزتر است
بهر دیدار تو آمد پدر و می بینی
کنج ویرانه ز گودال غم انگیزتر است
امشب از آه تو ویرانی دشمن حتمی ست
چون که آه تو ز شمشیر عدو تیزتر است
گرچه کوتاه بود لیک پس از داغ فراق
لحظه وصل پدر خاطره آمیزتر است
آسمان گشت دو چشمت ، پی خورشید افتاد
آسمانی که ز ابرش رخ مه نیز تر است
شعله زد این سر خونین به جگرها اما
هق هق ناله تو شعله برانگیزتر است
گریه کن گریه که اشک تو جگرها سوزد
از جگرسوختنت دیده ی دریا سوزد
اهل ویرانه که شمع گل تو گردیدند
خنده را بر لب تو بار دگر می دیدند
وقتی از زخم دل خویش سخن می گفتی
داغ دل های تو را تازه همه فهمیدند
هق هق بغض تو وقتی ز گلو بیرون ریخت
بهر آرامش تو در دل شب کوشیدند
تا تو بهتر به تماشا بنشینی سر را
مثل فانوس، کواکب به رخش تابیدند
جای آن سر که نشد بوسه زند بر رویت
روی نیلی شده ات را همه می بوسیدند
باز می ریخت به لب های پدر چون گوهر
قطراتی که به رخسار تو می غلتیدند
باز بر چشم تو آئینه ی توحید نشست
سر، چه گویم که به دامان تو خورشید نشست
ناله های تو ثمر داد، ثمر آوردند
تو پدر خواستی، از بهر تو سر آوردند
کنج ویرانه که فانوس نبودش حتّی
شب تاریک تو را دیده قمر آوردند
صدف چشم تو خالی شده بود از گوهر
کنج ویرانه برای تو گهر آوردند
همه دیدند به مهمانی اشک و اندوه
بهر یک دختر غمدیده پدر آوردند
بال و پر باز کن ای طایر قدسی امشب
بهر پرواز تو از عرش خبر آوردند
خواستند از تو بگیرند نفس در اینجا
لیک از داغ جگرسوز اثر آوردند
لاله ی گلشن خود را به خزان دادی تو
سر خونین پدر دیدی و جان دادی تو
محمود تاری
#حضرت_رقیه
اوج لذت های يک دختر عروسک بازی است
آن هم آن وقتی كه بابايش نگاهش می كند
يا دمی كه يک پدر دنبال اسم دخترش
بعد نام كو چكش بابا صدايش می كند
يا زمانی كه بروی زانوانش يک پدر
با نوازش دست لای گيسوانش می كند
می رسد وقتی كه بابا خانه بعد از ساعتی
با تبسم، ناز دختر، از برايش می كند
گر ببيند دختری داغ پدر در كودكی
مثل گل پژمرده می گردد، خزانش می كند
گوشه گيرش می كند تنهايی و آن خاطرات
بیقراری بيشتر، وقت عزايش می كند
گر ببيند عكس بابا را ميان حجله اش
ياد بابا اشک غم در ديدگانش می كند
فكر كن حالا به جای عكس يک ببريده سر
بر بلندی روی نی، اتش به جانش می كند
سخت تر از ديدن يک سر بروی نيزه ها
سيلی و ضرب لگد رنگين كمانش می كند
يا ببيند دشمن بی رحم او در كوچه ها
سنگ با شدت به پيشانی نثارش می كند
بدتر از ان، لحظه ای كه در ميان يک طبق
يک سه ساله بوسه باران بر لبانش می كند
بر لبان چاک چاک و پر ز خاک و پر ز خون
می زند وقتی كه بوسه جان فدايش می كند
سوخت سلمان تابگويد از غم دخت حسين
غمگساری تا دم آخر برايش می كند
قاسم قاسمی بيدهندی