هدایت شده از پویشکتابمادرانشریف
صبح زود رجب شال و کلاه کرد و رفت پایگاه مقداد. از جلوی در دعوا را شروع کرد تا رسید پیش مسئول اعزام.
- پسر اول من شهید شد، بس نبود؟! دومی رو برای چی اعزام کردید جبهه؟! من راضی نیستم فوری برش گردونید.
- حاجآقا! این علی آقای شما چند سالش بود؟
- هجده سال.
- خوب قربون شکلت برم پسرت به سن قانونی رسیده! اختیارش دست خودشه. نه به من مربوط میشه، نه به شما! الانم نمیدونم کدوم منطقه است؛ کاری از دستم برنمیاد.
همه را به فحش کشید و برگشت خانه. تازه دست و پای کبودم داشت خوب میشد که دوباره بساط دعواهای شبانه پهن شد. شب و روزم را به هم دوخته بود. تا مدتها از ترس اذیتهایش جرئت نداشتم وضو بگیرم و نماز صبح بخوانم. وقت و بیوقت با کمربند و چوب به جانم میافتاد. بچهها در خواب زهرهشان میترکید. صدای اذان که از بلندگوی مسجد پخش میشد، بغض میکردم و پتو را روی سرم میکشیدم. بدون وضو ذکرهای نماز را زیر لب میگفتم و با خدا حرف میزدم: «این نماز کم و ناقص رو خودت از زهرا قبول کن.» چارهای نداشتم جز اینکه دندان روی جگر بگذارم.
همسایه طبقه پایینمان پاسدار بود. دور از چشم رجب به من گفت: «حاج خانوم! مثل اینکه خیلی بهت سخت میگذره. من میدونم علی با کدوم گردان اعزام شده و الان کجاست. میخوای هماهنگ کنم برش گردونن؟! »
نفس عمیقی کشیدم و محکم گفتم: «اولا اگه سروصدای ما شما رو اذیت میکنه به بزرگی خودت ببخش. دوماً نه، این کار را اصلاً انجام نده، به حاجی هم چیزی نگو. علی به راه غلط نرفته که بخوام سد راه کنم و برش گردونم. اگه بفهمم شما کاری کردی علی برگرده، روز قیامت در محضر حضرت زهرا سلام الله علیها جلوت رو میگیرم و شکایتت رو میکنم. این بچه برای خدا رفت، منم برای خدا تحمل میکنم. خدا پشتوپناه همه رزمندهها باشه.»
- خب حاج خانم شما مثل مادرمی. من دارم میبینم چقدر بهت سخت میگذره!
- عیب نداره پسرجان. علی تو جبهه میجنگه، منم تو خونه!
انشاءالله هر دو پیش خدا سربلند باشیم.
📚 کتاب قصه ننه علی
صفحه ۱۳۲
روایت زندگی زهرا همایونی
مادر شهیدان امیر و علی شاه آبادی
🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف :
🔗 eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
«۷. نگران تاخیر در تکلم پسرها بودم.»
#ز_رضایی
(مامان #سیدعلی، #سیدعباس، #فاطمهسادات و #زهراسادات)
از اولین برکاتی که بعد از بارداری سوم وارد زندگیمون شد، این بود که خیلی راحت و با قیمت مناسب اولین ماشین زندگی مشترکمون رو خریدیم.😍
مثل ترم قبل، تعداد واحد کمی برداشتم. با اساتید صحبت کردم و ترم تحصیلی شروع شد.
وقتی ازدواج کردم و بچهدار شدم، یاد گرفتم که شاید نتونم همهٔ کارها رو با سرعت بالا انجام بدم؛ ولی میتونم بعضی کارها رو با سرعت کم پیش ببرم.😉
سرعت کم ولی استمرار داشتن، شد چارهٔ کارم.😅
از هم دورهایهام عقب افتاده بودم.
کمی هم برام سخت بود. مخصوصاً که تو دوران ورود سال پایینیها خودم مسئول دفتر فرهنگی بودم و خودم دروس و مدیریت ترم و... رو بهشون یاد داده بودم. حالا با همونها کلاس میرفتم و این برام سخت شده بود.🫢
نکتهٔ قابلتوجهی که توی تمام این اتفاقات وجود داشت، همراهی کامل فکری و عملی همسرم بود.
مخصوصاً که پسرها رابطهٔ خوبی با پدرشون داشتن و خیلی از مواقع برای تفریح و انجام امور شخصی، پدر و بچهها با هم بیرون میرفتن.
امتحانهای ترم که تموم شد، دختر کوچولوم رو ۶ ماهه باردار بودم.😍
فکر کردن به داشتن یه دختر در کنار پسرها انقدر لذتبخش بود که تمام توانم رو برای مدیریت خودم، خونه و خانواده و ادامهٔ راه جمع میکردم...
بعد از آخرین امتحان و در آستانهٔ شروع تابستون، برای کمک گرفتن از مادرم، به طبقهٔ سوم منزلشون که تازه خالی شده بود، اثاثکشی کردیم.🤭
برای ترم بعد هم مرخصی زایمان گرفتم و برای مدتی دوباره خودم رو از "مادر دانشجو" تبدیل به "مادر خونهدار" کردم.
اون روزها حسابی با پسرها وقت میگذروندم. از اول روز که بیدار میشدن تا زمان خواب دائم با هم بازی میکردیم.
البته بیشتر بازیهای نشستنی مثل رنگآمیزی، توپ بازی، ماشین بازی و هر بازی نشستهٔ دیگهای که میشد...
حس میکنم اون میزان حوصله و توان و خلاقیتی که اون موقع داشتم، الان با گذشت ۵ سال ندارم.🥲
قبل از تولد دخترم، شروع به برنامهریزی برای پسرها کردم.
تمام چالشهایی که احتمال داشت پیش بیاد، رو بررسی کردم و خودم و بچهها رو برای اونها آماده کردم.😉
تواناییهای گفتاری، مفهومی، درکی و ابراز نیازهاشون رو بالا بردم.
مثلاً سعی کردم بهشون در کنار تکلم، یاد بدم که وقتی چیزی میخوان، دست من رو بگیرن و اون چیز رو بهم نشون بدن.
یا اینکه با پرسش و پاسخ و بله و خیر، به چیزی که میخواستن برسم.
و یاد گرفتن کلماتی که برای اشیاء مختلف به کار میبردن.
مثلاً ایش به معنای شیشه شیر بود.😅
البته که حس میکردم از لحاظ گفتاری کمی مشکل وجود داره...🤔
مقایسهٔ صحبت کردن پسرها با هم دورهایهای خودشون، کمی منو نگران میکرد. ولی هنوز زود بود برای اینکه متوجه بشیم مشکلی وجود داره یا نه...
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
هدایت شده از خانش
‼️ مهلت ثبت نام تا دوشنبه ۴ دی ماه تمدید شد ‼️
✅جهت ثبت نام و شرکت در بزنگاه، از طریق لینک زیر اقدام نمایید:
🌐 https://survey.porsline.ir/s/lkAZNaC
🔹 هزینه ثبت نام: ۲۵۰ هزار تومان
❗️ثبت نام گروهی (حداقل ۳ نفر) شامل ۲۰٪ تخفیف میشود.
🔹 در صورت وجود هرگونه مسئله در رابطه با هزینه رویداد یا امکان شرکت در بخشی از جلسات با حساب کاربری زیر در ارتباط باشید:
@admin1_khanesh
#بزنگاه
#زن_و_دانشگاه
"دفتر مطالعات راهبردی جنسیت و علم"
@khanesh_uni
مادران شریف ایران زمین
‼️ مهلت ثبت نام تا دوشنبه ۴ دی ماه تمدید شد ‼️ ✅جهت ثبت نام و شرکت در بزنگاه، از طریق لینک زیر اقد
سلام به مامان های عزیز😊
غروب زمستونی تون به خیر و شادی ❄️
ازونجایی که تو جمعمون مامان اهل علم و مامان مهندس زیاده
گفتیم این دوره ۱۰ ساعته حضوری رو بهتون معرفی کنیم
محتوای خیلی جذاب و اساتید برجسته ای داره؛
قراره اینجا در مورد این سوال همیشگی خانوم ها گفت و گو کنن که بلاخره خانوم ها مهندسی و علوم پایه بخونن یا نه اونا به درد این حوزه میخورن و نه این حوزه به درد اونا میخوره؟ 🧐
چطوری میخوان در مورد این سوال حرف بزنن؟ 🤔
به استناد تاریخ!
❓در طول تاریخ زنان و مردان دانشمند و اهل علم و بعدها تکنولوژیست و اهل آکادمی! چه اثری از تصورات جنسیتی گرفتن و چه اثری گذاشتن؟
از این رهگذر میرسن به اینکه
❓خب حالا جمهوری اسلامی ایران برای پدیده زنان اهل علم و دانشمند خودش چه حرفی داره؟
زنان رو در علم آفرینی و فن آوری و نهضت آفرینی در نهاد علم داری هویت مستقل میدونه؟
اگه به این دسته از سوالات علاقه دارین این رویداد رو از دست ندین چون موضوع ناب و کمیابی هست
‼️ تا پایان مهلت ثبت نامش زمان زیادی نمونده ‼️
دوره حضوریه اما برای مامان ها یه فکرهایی شده،
✴️ برای مخاطبین مادران شریف هم تخفیف ۳۰٪ ای گذاشتن ✴️ (۷۰٪ هزینه رو پرداخت کنید)
برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر پست بالا رو ببینید👀
«مثل قدیم، بچهها رو کهنه میکردم!»
#ز_رضایی
(مامان #سیدعباس و #سیدعلی ۶.۵ساله، #فاطمهسادات ۵سال و ۲ماهه، #زهراسادات ۲ساله)
برای نگهداری و مدیریت دوقلوها، زمان زایمان دخترم دنبال راه چاره میگشتم.
از چند هفته قبل از تولد فاطمه سادات تعداد مهمونیهای مشترک با عمهم رو بیشتر کردم تا پسرها ایشون رو بیشتر بشناسن و مأنوس بشن.😉
روز زایمان پسرها رو بردم پیش عمهم و یه روز اونجا موندن.
فاطمه سادات شهریور ۱۳۹۷ به دنیا اومد. داداشها ۱۷ ماهه بودن و درحالی اومدن دیدن من و فاطمه سادات تو بیمارستان، که هیچ درکی از خواهر جدید نداشتن!😅
در مورد مدیریت روابط بچه با نوزاد جدید زیاد مطالعه کرده بودم. ولی هیچ کدوم به کارم نیومد! چون تقریباً چالشی رخ نداد.
پسرها مشغول بازی با خودشون بودن.😍
از اول عادت داشتن که مامان، مامان بچهٔ دیگهای هم هست، پس حسادت نداشتن و به طور کلی حضور فاطمه سادات خیلی حساسیتی براشون ایجاد نکرد.
با تولد فاطمه سادات یک سال مرخصی گرفتم.
اوایل به دنیا اومدنش شرایط مقدار زیادی سخت شده بود.😩
از اولین کارهایی که بعد از بیدار شدنم انجام میدادم، آماده کردن ناهار بود.
بعدش هم مرتب کردن خونه، بازی با بچهها و...
وقتی فاطمه سادات به دنیا اومد، تقریباً چند ماهی از نظر مالی خیلی به مشکل خوردیم.
حتی تأمین سادهترین نیاز بچهها که پوشک بود خیلی سخت شده بود.😓
پوشک تازه افزایش قیمت پیدا کرده بود و ما سه تا بچهٔ پوشکی تو خونه داشتیم.
برای همین شروع کردیم به آموزش پسرهای ۱ سال و ۷ ماهه برای رفتن به دستشویی و همینطور از پوشکهای چندبار مصرف (کهنههای قدیم) استفاده کردیم.
بارها و بارها با خنده و شوخی به مادرهای قدیمی که میگفتن شما سختی نمیکشید زمان ما پوشک نبود...؛ میگفتم که اگه باورتون میشه، من هم بچههام رو کهنه میکنم.😉😅
حتی یک بار وسط ماه تصمیم گرفتیم به خونهٔ پدر همسرم تو شهرستان بریم تا بتونیم اون ماه رو سپری کنیم و حقوق ماه جدید برامون برسه...
ولی به لطف خدا اوضاع مالی رو بهراه شد. برکت وجود بچهها اونقدر زیاد بود که متوجه نمیشدیم چطوری داریم یه زندگی با سه فرزند رو مدیریت میکنیم.
فاطمه سادات از ابتدا دختر کم خرجی بود .😉
تعداد زیادی از لباسهای داداشا براش مناسب بود و چون برای پسرها معمولاً رنگ قرمز هم خریده بودیم، مشکل دخترونه و پسرونه بودن لباسها رو نداشتیم.
یادمه قبل از تولدش، تنها چیزهایی که خریدم، یه شیشه شیر و یه ناخنگیر بود!
حتی لباسهای نوزادی خوب، سالم و مناسبی از زمان پسرها داشتم.
و این رو هم اصلاً بد نمیدونستم که لباس رنگ آبی تن فاطمه سادات کنم.
یه بار یه خانمی جنسیت فاطمه سادات رو ازم پرسید. اون لحظه فاطمه سادات لباس آبی و سفید تنش بود، وقتی بهش گفتم دختر هست باور نمیکرد.😅
چند باری پرسید و هر بار جواب دادم که دختره.
با تعجب زیادی انگار که احساس میکرد مسئلهٔ خاصی رو متوجه شده بهم گفت:
«خب لباس پسرونه داره. حالا نمیخوای بگی که سه تا پسر داری تا چشم زخم نیاد سراغت اشکال نداره، ولی من فهمیدم» 🤣
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۹. با سه تا بچه زیر سه سال برگشتم دانشگاه!»
#ز_رضایی
(مامان #سیدعباس و #سیدعلی ۶.۵ساله، #فاطمهسادات ۵سال و ۲ماهه، #زهراسادات ۲ساله)
بچهها به خاطر فاصله سنی کمی که داشتن با هم همبازی بودن.
شرایط خونه هم خیلی براشون مهیا بود.
وسایل بازیای که برای پسرها مناسب بود، تقریباً برای دختر جان هم مناسب بودن و برعکس.
بازیهای زیادی با هم در طول روز انجام میدادیم.
با بازی کردن تلاش میکردم هم مهارت هاشون رو بالا ببرم و هم از دعوای بین بچهها جلوگیری کنم.🤭
آزادی عمل بچهها هم برای بازی با وسایل خونه زیاد بود. کاملاً آزاد بودند که رویههای مبل رو بردارند و باهاش مسیر بازی درست کنن تا یه توپ رو توی سبد پرت کنند.😅
حتی گاهی خودم این بازیها رو پیشنهاد میدادم.
با پتو براشون حوض اسباببازی درست میکردم و مینشستن داخلش و بازی میکردن.
گاهی اوقات ترجیح میدادم که بچهها حال و پذیرایی رو بهم ریخته کنن ولی من ده صفحه کتاب رو بخوانم.😉
درسته که از مادر دانشجو تبدیل شده بودم به مادر خانهدار، ولی مطالعه و عدم رکود رو جزئی از مادری و خانهداری میدونستم.
روحیهٔ غیر ایستایی که داشتم باعث میشد تلاش کنم زمانهایی که منزل هستم تو کارگاههای مختلف شرکت کنم.
کارگاههای کوچیک و مجازی که حس رکود رو ازم میگرفتن.👌🏻
گاهی حس میکنم نوع نگاه جامعه به مادری که مدتی از فعالیتهای اجتماعی دور شده، خیلی سختگیرانهست.
مدام حس عقبماندگی از همسالان به مادر منتقل میشه؛ این حس که مجبور شدی بخاطر بچههات، از خودت بگذری.
من ولی تصمیم گرفته بودم با این فکرها و احساسات مقابله کنم.
دلیل من برای شرکت تو این کارگاهها و مطالعهٔ کتاب، رشد خودم به عنوان مادر خونه بود.
اگر من به عنوان مادر خانواده، رشد کنم، زمینه برای رشد خانواده هم بیشتر فراهم میشه.
مرخصی دانشگاه رو به اتمام بود و باید برمیگشتم و درسها رو تموم میکردم.
مدتی درگیر این فکرها بودم که بچهها رو به کی بسپارم؟ و چطوری ادامه تحصیل بدم؟ و...🤔
لطف مادرم به کنار، توقع نگهداری از سه تا بچهٔ زیر سه سال، اون هم هر روز، به نظر خودم خیلی توقع زیاد و غیر منطقیای بود. برای همین رفتم دنبال مهد کودک مناسب.
فاکتورهای زیادی برای انتخاب مهد کودک داشتم:
حفظ حریم شخصی کودک، اینکه پوشک کودک من جلوی دیگران تعویض نشه.
برخورد مربیها با بچهها، مسائل تربیتی و روانشناسی، و خیلی مباحث دیگه...
چند تا مهد کودک رو بررسی کردم و با تعدادی از دوستام صحبت کردم.
یک مهد رو انتخاب کردم و چند باری تماس گرفتم و با مدیرش صحبت کردم.
یک بار هم با بچهها رفتیم تا محیط مهد کودک رو ببینم و امکانات و امنیت اونجا رو چک کنم.
همینطور رابطهٔ بچهها با مربی رو بررسی کردم.
تا روزی که قرار بود بچهها رو ببرم مهد کودک چندین بار دیگه هم تماس گرفتم و نکاتی که برام مهم بود رو به مدیر مهد کودک گفتم.
تمامی اطلاعات بچهها و کلماتی که بچهها غیرکامل ادا میکردن رو هم به صورت لیست به مربیشون تحویل دادم و آمادهٔ رسیدن اولین روز دانشگاه شدم.☺️
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۱۰. بعد دانشگاه میرفتم مهد، دنبال بچهها.»
#ز_رضایی
(مامان #سیدعباس و #سیدعلی ۶.۵ساله، #فاطمهسادات ۵سال و ۲ماهه، #زهراسادات ۲ساله)
روز ۲۸ شهریور ۱۳۹۸ پسرهای ۲.۵ ساله و دخترک ۱ سالهم رو به دست مربیهاشون سپردم.🥹
بچهها رفتن داخل مهد کودک و من میخواستم تا دانشگاه رانندگی کنم.
ولی نمیتونستم!
احساس میکردم تکههای قلبم رو گذاشتم و دارم میرم.😓
دستام یخ کرده بود و پر بودم از حس گریه و ناراحتی...
همسرم که حالم رو دیدن، من رو تا دانشگاه رسوندن و باهام صحبت کردن.
بهم دلداری دادن که این هم یک مرحله از زندگیمون هست و با بررسیهایی که کردیم، بهترین تصمیم رو گرفتیم و انشالله بهترین اتفاق برامون میافته.☺️
روز اول کلاسها تموم شد و من، هم حس دلتنگی داشتم و هم فراغ بال.
واقعاً که مادری پر از حسهای متناقضه...🥴🤭
احساساتی که نمیشه گفت این بده و اون خوب. احساساتی که با وجود تناقضشون، کل وجود یک مادر رو با همهٔ کم و کاستیها میسازه...
روزهای اول سعی میکردم بعد از دانشگاه، به سرعت برم دنبال بچهها.
روز سوم مربی فاطمهسادات بهم گفتن که زود اومدی😅، هنوز ناهارش رو نخورده و داره بازی میکنه.
روزهای بعدی، بعد از اتمام کلاسها، توی نمازخونه کمی استراحت میکردم و بعد میرفتم دنبال بچهها تا انرژی کافی برای ادامهٔ روز رو داشته باشم.👌🏻
هزینهٔ مهد کودک بچه ها به هزینههای قبلی اضافه شده بود و این همزمان بود با گرونی بنزین تو آبان ۹۸.🤦🏻♀️
دیگه نمیتونستم با ماشین برم دانشگاه.
اولش کمی ناراحت شدم؛ ولی با بررسی دسترسی بیآرتی به مهد و مترو، گل از گلم شکفت!
از جلوی مهد کودک تا نزدیک دانشگاه بیآرتی یکسره وجود داشت.😍
حتی این فرصت برام ایجاد شده بود که توی راه استراحت کنم یا درس بخونم و نگران جای پارک همیشه ناموجود😅 اطراف دانشگاه هم نباشم.
فقط باید کمی زودتر بچهها رو به مهد میسپردم.
معمولاً وقتی میرسیدیم، هنوز کسی نیومده بود و مهد بسته بود.
اولین نفر ما بودیم. بچهها رو رأس ساعت ۷ تحویل میدادم و چند دقیقه قبل از ۸ میرسیدم سرکلاس.
امان از یکشنبهها که با یه استاد سخت گیر و به قول خودش وقتشناس کلاس داشتیم و گفته بود که بعد از خودش کسی رو داخل کلاس راه نمیده.😏
یه بار موقع گذاشتن بچهها تو مهد، فاطمهسادات بهونه گرفت و حدود ده دقیقه موندم تا آرومش کنم.
همین باعث شد که به جای ۸:۰۰، ۸:۰۷ برسم جلوی در کلاس و استاد مذکور هم اصلاً و ابدا اجازهٔ ورود ندادن.🙄
حتی وقتی ماجرا رو تعریف کردم گفتن: «به من هیچ ربطی نداره بیرون از این کلاس برای شما چه اتفاقی میافته.» 🤐
یادم میاد همین استاد بودن که یه بار ترم قبل، وقتی ازشون خواسته بودم در ازای نیومدن به کلاس نمرهٔ حضورم رو ندن، در جواب بهم گفته بودن که: «خیلی زرنگبازی در نیار، بچهداری و درس خوندن با هم نمیشه، برو هر وقت بچههات بزرگ شدن بیا و درس بخوان!😶»
هر بار بابت سختیهای مادری و درسخوندن با هم، از طرف دیگران توبیخ میشدم و حرفهایی شبیه حرفهای اون استاد میشنیدم، سعی میکردم دوباره هدفم رو از اول مرور کنم.
من توی ۲۱ سالگی و خیلی زودتر از بیشتر همسن و سالای خودم ازدواج کرده بودم و زود هم صاحب فرزند شده بودم، و البته تصمیم داشتم پنج یا شش تا بچه هم داشته باشم تا به آیندهٔ کشورم کمک کنم. دوست نداشتم به خاطر فرزندآوری چندین سال خونهنشین باشم و هیچ کاری نکنم.
اینکه چرا من این مسیر رو انتخاب کردم، کشور من به حضور و فعالیت من چه نیازی داره که من تصمیم گرفتم این راه رو انتخاب کنم، آیا تصمیمم بهترین انتخاب بوده و... سوالهایی بودن که هر چند وقت یکبار ذهنم رو به خودشون مشغول میکردن و در نهایت به این نتیجه میرسیدم که من با شرایط مخصوص زندگی خودم و با تفکر و تأمل تو شرایط خاصِ خودم، این مسیر رو انتخاب کردم و از خدا میخوام که هر لحظه یار و همراه من تو این مسیر باشه.
قطعاً هر شخصی بسته به شرایط زندگی خودش تصمیم میگیره و نمیشه برای همه یک نسخهٔ واحد پیچید.😉
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif