"اینهمه بچه! باید ماشین شخصی داشته باشین!!😒"
مامان اولی بودم و #خوابگاه_دانشجویی کیلومترها با خونهی پدری فاصله داشت؛ ماشین شخصی نداشتیم و با مترو حدود دوساعتی تو راه بودیم... کلی استرس داشتم نکنه گریه کنه بقیه اذیت بشن؟!
و هربار نهایت تلاشم 10دقیقه جوابگو بود.😞
جامعه ما هم که دوستدار مادر و کودک!☺️با اخم و نچنچ از خجالتم در میاومدن.😐
درنتیجه از ترسم مسجد و هیئت و...هم نمیرفتم.😔
مامان دومی که شدم حرفا بیشتر شد.😕
خب ماشین ندارید چرا بچه میارید؟!
من معذرت میخوام که از شما و اهل محل اجازه نگرفتم.✋🏻😂
(تو دلم میگفتم البته😒)
اما چون مامان اولی نبودم دیگه کمتر ذهنم درگیر این حرفا میشد؛ خصوصا که با سختیهای درس و دانشگاه بزرگتر هم شده بودم.😄
البته باز ناراحت میشدم...😔
خداروشکر خونهمون اونروزا حیاطدار بود و مجبور نبودم خیلی اینور و اونور ببرمشون.😁
به خودم یادآور میشدم که هرچه ایمانم روی تصمیمی که گرفتم بیشتر باشه، خودم هم پختهتر بشم، نباید حرفهای دیگران قلقلکم بده!
اصلا نباید ببینم و بشنوم!
نه تشویق اونها باعث بشه مصرتر بشم 😍👌🏻 و نه تخریب و تحقیرشون باعث دلسردی و سستی ارادهم بشه.😩😟
مامان سومی که شدم، سعی کردم بزرگتر بشم و به این حرفا بها ندم.🙃
از فامیل گرفته تا بقال سرکوچه، بندگان خدا هرکدوم نظری داشتن!🗣👲🏻🕵🏻♀️👷🏻♀️👷🏻♂️👨🏻🎨👩🏻🍳
البته همیشه احترامشونو داشتیم.☺️
انقدر مشغول خونه و بچهها و استارتاپ بودم که اندک وقت باقیماندهم رو برای تحلیل و مرور این حرفا هدر نمیدادم!
با خیال آسوده با سه تاشون مسجد و مراسم و پارک میرفتم.👶🏻🧒🏻👦🏻🧕🏻
با مترو هم هرجا میخواستیم میرفتیم😍
الان که فکر میکنم میبینم اتفاقا از وقتی کمتر بها دادم بیشتر تشویق دریافت کردم😇:
_ماشاءالله خداقوت! کمک لازم داری؟ بازم بیار👍🏻
_بهبه چه بچههای خوبی! بفرمایید شکلات!😋
و...
تو این ۶ ماه گذشته فقط یک بار کنایه شنیدم! وقتی که با اتوبوس میرفتیم مسافرت اونم دریا😍 آدمها موقع پیاده شدن:
_"اینهمه بچه! باید ماشین شخصی داشته باشن و سفر برن!😏"
اعتراض به چی؟!
با کلی خوراکی و اسباب بازی و قصه و...سرگرمشون کردیم و فقط صدای خنده و حرف زدن طبیعیشون بود نه دعوا و جیغ جیغ!
من و آقای همسر هم بدون اندک توجهی، به بحث سیاسی اجتماعیمون ادامه دادیم.☺️
بالاخره این جامعه باید بپذیره که داریم میریم به سمت داشتن یه جامعه عاشق مادر و کودک!
"اینهمه بچه 😍 خوش اومدین بفرمایید قدمتون روی چشم و سر و کول ما😍😂"
پ.ن۱: حالا قدیم خودشون ۷۰ تا بچه بودن خوشحال و خندون همهجا هم میرفتن اما الان جو جامعه پذیرای کودک نیست! کی باید جو رو تغییر بده؟! #مادران_شریف_ایران_زمین با کلی بچه😍
پ.ن۲: خونه الانمون ۴۵ متریه و با پارک و مسجد نیاز بچهها رو به فضای باز و تفریحات هیجان انگیز، رفع میکنم بدون کمک تلوزیون.💪🏻
#ط_اکبری
#هوافضا_۹۰
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_بهروزی
#قسمت_چهارم
مهر سال بعد دوباره رفتم سر کلاس دانشگاه.🎓
این بار دانشگاه قم، ترم اول به خوبی گذشت.
آخرای ترم دوم محمدآقای بالقوه حال مامانشو دگرگون کرد.😖
به سختی میتونستم برم دانشگاه، به جز یه استاد، بقیه راضی نشدن که بدون حضور در کلاس، امتحان بدم.😡😠
تا جایی که تونستم کلاسها رو رفتم و امتحانها رو دادم.
قبل از تولد پسرم باید راجعبه تحصیلم تصمیم میگرفتم.
تحلیل سطحی شرایط این بود:
زیر یک سال👶🏻 که بچهم نباید نبودِ منو حس کنه، پس سال اول مرخصی.
سال بعدش هم محمدِ دوساله👦🏻 دیگه میتونه با پدرش👳🏻♂️ بره کلاس...
چون اونجا که یه محیط مردانه ست، بچه رو راه میدن، ولی دانشگاه قم که اتفاقا محیط زنانه🧕🏻 ست، ورود بچه به ساختمان هم ممنوعه! چه برسه به کلاس...
ولی خب طبق برنامه، سالی که محمد دوساله👦🏻 ست، یه بچهی زیر یکسالِ دیگه داریم.👶🏻😅😆
پس نیاز به یه تحلیل عمیقتر داریم:
هدف چه بود؟! از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟!
- اصلا چرا وسط تحصیل ازدواج کردی؟!
-- ازدواج مایهی آرامشه... آرامشی که سرمایهی رشد آدم بشه، من نمیخواستم وقت رو از دست بدم.
- خب، یه مسئولیت تموم نشده، مسئولیت دیگه به دوشت افتاد و حالا تلاقی و تزاحم مسئولیتها پیش اومده. میخوای چی کار کنی؟!
-- اگه بتونم همشو پیش میبرم.من میخوام معلم بشم، معلمی شغل با ارزشیه و فکر میکنم تواناییشو دارم. جامعه هم به معلم ریاضی خانم و توانمند نیاز داره. از دبیرستان، کار فرهنگی و اجتماعی پایه ثابت برنامههام بود... همیشه خودمو یه معلم که دغدغههای اجتماعی داره و کار فرهنگی میکنه تصور میکردم.
-هدفت چیه؟ هدف نهایی؟!
-- هدفم رشده، رسیدن به جایی که براش آفریده شدم.😯😕 راستی الان تنها راه رشد برای من دانشگاهه؟!
- خودت بگو
-- نه نیست...
جلد سوم #من_دیگر_ما رو باز میکنم:
«تا کسی از خودش فاصله نگیرد، به خدای خویش نزدیک نخواهد شد و تربیت فرزند، یکی از بهترین عرصهها برای دور شدن از منیتها و خودخواهیهاست.»
- الان میخوای بچه ات رو از خودت جدا کنی بری دانشگاه که چی بشه؟!
-- مدرک کارشناسیمو بگیرم حداقل...بعد دیگه نمیرم تا وقتی بچههام بزرگ بشن.
- پس هدفت مدرکه!
-- نههههه...خب بالاخره برای خدمت به جامعه مدرک باید داشته باشم دیگه.
- امروز جامعه چه خدمتی از #تو میخواد؟!خدمتی که فقط #تو از پسش بر بیای و اگر انجام ندی رو زمین میمونه؟!
ادامه دارد...
#پ_بهروزی
#ریاضی۹۱
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_چهارم
#من_دیگر_ما
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
ازون روزایی بود که مغزم فرمان نمیداد.
دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت.😑😥
یادم نیست چی شده بود ولی احتمالا مثل همیشهی این جور وقتها چند تا اتفاق با هم باعث این حالم شده بود.
یکیش این بود که باید تا غروب 🌄 متنی که میخواستم بذارم تو صفحه مادران شریف رو آماده میکردم، که همون #قسمت_آخر #تجربیات_تخصصی من بود.
یه پیشنویس داشتم ولی به دلم نمیچسبید و حرف دلم نبود!😪
نمیتونستم روش فکر و تمرکز کنم و ساعت خواب زهرا هم نبود!
از اینکه فقط چند ساعت وقت مونده بود تا موعد انتشار مطلب، گروه منتظر بودن و روی متن من برای اون روز حساب کرده بودن، #استرس 😱 گرفتم و #مستاصل شدم.😟
تو یه لحظه تصمیمم این شد که #تلوزیون روشن کنم📺 و طفلکم رو میخکوب کنم جلوش که زمان بخرم برای خودم ⏳ و بتونم روی متنم فکر کنم.
اما یهو شیطون درون 😈 با فرشتهی درونم 😇 دعواشون شد:
- میخوای بچهی یک سالهت رو رها کنی جلوی تلویزیون که بتونی برای #مادران_شریف مطلب مادرانه بنویسی؟!😔😒
-- به حرفش گوش نکن! تو قول دادی به دوستات، میخوای آبروی مادران شریف بره و امروز مطلب نداشته باشه؟!👿
- منم میدونم قول داده!😒
ولی خب الان کار و بچهت برای هم #مزاحمت ایجاد کردن! کدوم اولویته؟!🤔
اصلا با نیم ساعتِ بدون تمرکز میشه کار درست و درمونی کرد؟
خیر سرت میخوای بگی کار با بچه و اولویت با #خانواده! #زنبور_بی_عمل!🐝
(شیطون در حالی که داشت محو میشد و صداش کم و کمتر میشد: )
-- نه نه تلوزیون روشن کن به کارت برس.😜😈
توکل به خدا، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به یکی از مامانها، گفتم اوضاع رو... و خدا از زبونِ اون دوست راهگشایی کرد برام.💡
گفت حالا که تصمیم خوبی گرفتی خودم برات مسیرو باز میکنم.😊
تلفن رو که قطع کردم تصمیم جدیدم این شد که لباس بپوشیم بریم پیاده روی.🚶♀️
زهرا تازه راه افتاده بود و عاشق راه رفتن با کفشاش.👟❤
از تصمیمم و لطف خدا و اینکه طفلکم هم به عشقش رسید حال خودمم خوب شد و ساعتی بعد یه مادر پر انرژی و یک دختر خسته به خونه برگشتن.💪🏻👼🏻💤
پ ن: پیش میاد با هدف پخش صدای اذان توی خونه و یا پیگیری اخبار تلویزیون روشن بشه ولی بیهدف یا با هدفِ آسایش خودم، روشن بودنش رو خالی از اشکال نمیدونم.
از نظر #پزشکی و #تربیتی دیدن این تصاویر نورانی متحرک برای همه به خصوص بچههای زیر دو سال مضر و حتی ممنوعه.
ان شاءالله در مطالب آینده مادران شریف در این باره گفتوگو میشه و چون موضوع این پست تلویزیون نبود توضیح بیشتری نمیدم.
#ف_جباری
#فیزیک۹۲
#اولویت
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_بهروزی
#قسمت_پنجم
از مرحلهی تصمیم گیری عبور کردم، گام بعدی تحمل حرف و حدیثها بود که سختتر از اصل تصمیم گیری نبود.
با تمام قوا مادری رو شروع کردم.
از ۱۲ روزگی محمد رفتم خونه خودمون. روزهای اول تمام وقتم برای رسیدگی به محمد میگذشت، فقط غذا درست میکردم که گرسنه نمونم.😊
با اینکه تجربه نداشتم، ولی مطالبی که قبل تولد محمد خونده بودم باعث شد گام مادری رو با موفقیت بیشتری نسبت به خانهداری طی کنم.😁💪🏻
ماههای اول از کتاب «من و کودک من» دکتر فیض هم خیلی کمک گرفتم.
هر وقت نیاز به بغل داشت، بغلش میکردم...(بدون ترس از بغلی شدن)
وقتی دلش درد میکرد و با راه رفتن آروم میشد، با هم راه میرفتیم.
سه ماه و نیمه بود که موعد سفرهای راهیان نور رسید،خیلی نیاز به همچین سفری داشتم، نیاز به تجدید قوا در محضر شهدا.
مردد بودم، با خودم گفتم اگر بخوام با بچه خودمو محدود کنم و از علایق و نیازهام بگذرم خیلی زود خسته میشم و از ادامهی راه باز میمونم، ضمن اینکه الان محمد شیر میخوره و میخوابه، ولی سال بعد راه افتاده و کنترلش سختتره و سال بعدتر دو تا هستن و این داستان ادامه دارد😜...
صندلی ماشین بچه رو گذاشتیم تو اتوبوس و رفتیم... با جماعتی که الحمدلله همه بچه داشتن و و ما کم سر و صداترین خانوادهی بچهدار بودیم.😅😂اولین سفر سه تایی با کلی خاطره خوب سپری شد خدا رو شکر.
هر روز با هم کتاب میخوندیم، تمرین تقویت نیمکره راست، تمرینهای ورزشی مناسب سن، بازیهای مخصوص هر سن...و از چهارماهگی، مواد غذایی که باید میخورد...
همه چی طبق برنامه و عالی پیش میرفت.(ناگفته نماند پیگیریهای مجدانه👊🏻😁 همسر در انجام این برنامهها تاثیر فراوانی داشت)
خسته میشدم، غرغرو میشدم، اما همین که میخوابید و منم میخوابیدم،یا حرم میرفتیم و خودمو میسپردم به بانوی قم،😇دوباره سرحال و پرقدرت ادامه میدادم.
مامانم میگفتن من ازت دورم و نمیتونم کمکت کنم، اما هر روز از حضرت زهرا میخوام که برات مادری کنن😓😓 و من شرمندهی لحظه لحظهی مادریِ بانوی دو عالم هستم...حالا هم هر وقت کم میارم، از تسبیحات حضرت زهرا مدد میگیرم...
و این روزها😔...و روضه مادر😥😢.. برای محمد از حضرت زهرا میگم و از امام علی...و آدم بدایی که حرف پیامبر خدا یادشون رفت، در خونهی امام علی رو آتیش زدن، و چادر مادر خاکی شد.
میگه مامان چه آدم بدای بی تربیتی!چرا امام علی رو ناراحت کردن؟میگم چون بی تربیت هستن دیگه،ما هم باید خودمونو بسپاریم دست حضرت زهرا تا خوب تربیت بشیم.
#پ_بهروزی
#ریاضی۹۱
#مادران_شریف
#تجربیات_تخصصی
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
داشتم آماده میشدم که بریم هیئت
شب شهادت حضرت زهرا بود و میخواستم برم مسجد دانشگاه🕌
قرار بود سخنرانی حاجآقا قاسمیان، ساعت ۸ شروع بشه و من خیلی دوست داشتم حتما از اول سخنرانی برسم مسجد.
با خودم برنامه ریخته بودم⏰ که ساعت ۷ تا ۷.۵ به محمد غذا بدم🍝 و ۷.۵ تا ۸ با تاکسی خودمو برسونم دانشگاه🚕
غذا دادن به محمد رو تا حدود همون ۷.۵ به پایان رسوندم✅
اما امان از حاضر شدن...😓
با اینکه مرتب به محمد میگفتم میخوایم بریم پیش بابا🧔🏻
بریم مسجد🕌
بریم بیرون🤗
و با اینکه محمد خیلی بیرون رفتن رو دوست داره...
ولی هرکاری میکردم نمیذاشت براش لباس بپوشونم😞
میگفتم بیار جواراباتو بپوشونم🧦
جوراباشو برمیداشت و فرار میکرد.
میگفتم بیا دراز بکش شلوارتو بپوشونم👖
جیغ میکشید و میخزید و از دستم فرار میکرد...
اگه هم میگرفتمش، گریه میکرد و داد میزد...😫
منم نمیخواستم زورکی و با گریه بپوشونمش😖
وگرنه فعلا زورم بهش میرسه!
گفتم بذار خودم کامل حاضر شم و برم بیرون، ببینه که جدیام؛ دلش بخواد و اونم راضی شه حاضرش کنم👌🏻
اما هر بار وانمود کردم میخوام برم، گریه کرد😭
و تا اومدم لباسشو بپوشونم، دوباره فرار کرد و رفت.
از دستش مستأصل شده بودم😞
یه نگاهی به ساعت انداختم.
یه ربع به هشت بود😢
کاش حداقل میتونستم بخشی از سخنرانی رو برسم.
این دفعه رفتم؛ درم پشت سرم بستم. گریه کرد😭
شدید...
دلم براش سوخت😢
برگشتم؛ ولی بازم نمیذاشت بپوشونم.
یکم فکر کردم.
برا چی میخوام برم هیئت؟!😞
اگه به خاطر خداست که حالا به دست آوردن دل این بچه، خواستهی خداست...
شاید اینطوری بیشتر از رفتن به هیئت به خدا نزدیک بشم...
مگه اصلا هدف #رضایت_خدا نیست؟!
گفتم مامانی میخوای نریم؟ گفت: هع😢
داشتم لباسامو در می آوردم که گفت نه نه!!
گفتم میخوای بریم؟ گفت: هع...
این دفعه دیگه آروم تو بغلم نشست و من لباساشو پوشوندم❤️
و ساعت ده دقیقه به ۸ از خونه رفتیم بیرون
دیدم پول کافی همرام نیست.
از کارت خوان پول برداشتم.
یکمی هم تاکسی دیر گیرم اومد😞
و ۸.۵ رسیدم دانشگاه.
قاعدتاً باید تا الان نصف سخنرانی گذشته باشه😔
تا رسیدم مسجد، دیدم ای خدای مهربان😃
حاج آقا رو منتظر گذاشتی تا من برسم.😇
همون لحظه که وارد مسجد شدم، تازه سخنرانی شروع شد😄
چقدم خداروشکر، هیئت اون شب چسبید❤️
پ.ن: توی مسجد، پس از اون همه #چالش، محمد آروم و ناز تو بغلم نشسته بود و با ذوق نینی کنار دستمونو بهم نشون میداد و میگفت مامانیییی...
و من دلم از صداش غنج میرفت😍😍
#ه_محمدی
#برق۹۱
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_بهروزی
#قسمت_ششم
اون روزها، یعنی روزهایی که من مادر محمد آقا بودم و دانشگاه هم نمیرفتم، آفتی که خیلی محتمل بود دچارش بشم، #تنبلی و #روزمرگی بود.
اینکه کلا درگیر کارهای خانهداری و بچهداری بشم،
هدفم رو فراموش کنم،
به مسیر و آیندهم فک نکنم،
و بالتبع بیانگیزه و بیحوصله بشم،
تحمل سختیهای طبیعی زندگی برام مشکل بشه،
غرغرو بشم،
مامان بد اخلاق،
همسر ناسازگار،
و خلاصه زندگی رو به کام خودم و خانوادم تلخ کنم.
راستشو بخواید اینهایی که گفتمو همشو تجربه کردم.😓
ولی... قبل از اینکه غرق بشم تو باتلاق بیهدفی نجات پیدا میکردم.😇
- مگه نمیخوای معلم بشی؟
-- میخوام.
- بیا این دورهی مجازی تربیت مربی... تو خونه فیلمهارو میبینی و آزمون میدی.
-- ایول، ولی خب بچهی کوچیک دارم، نمیتونم پای لپتاپ بشینم و فیلم ببینم، تماشای صفحه برای بچه ضرر داره.
(تلاش آخر جناب ابلیس👿)
- یه سیلی بزن تو گوش شیطان رجیم و وقتی بچه خوابید، یا مشغول بازی با پدرشه به کارت برس. مجازیه دیگه، زمان و مکانش دست خودته 💪🏻😊
...و بعدش دوره مجازی روش تدریس ریاضی، روش تدریس فارسی،
ئه؟ دورهی مطالعاتی کتب تربیتی😍
چه فرصتای خوبی😉 و یکی پس از دیگری با این دورهها و مطالعات خودم رو به هدفم نزدیک میکنم، درحالیکه اهداف خانوادگیمون هم سرجاشه.😅
انگاری فسقلی دوم خوش روزیتره.😍
هنوز یک ماه از حضور بالقوه این وروجک نگذشته که پیشنهاد سفر به نجف و کربلا بهمون دادن.
کِی؟!
ماه مبارک رمضان
چند روزه؟
یک ماهه😮
سفر علمی-زیارتی آقای همسر و رفقا، ولی اصلا معلوم نیست شرایط اسکان چطور باشه.😕 پیشنهاد وسوسه کننده هست... نیت میکنیم اگر قسمت بشه نجف بریم، کوچولو رو «علی» بنامیم.😍
سفر سخت و جذاب، همزمانی این سفر با ویار بارداری شرایط رو برام دشوار کرده بود، البته همین حال بد باعث شده بود که رو ویلچر بشینم و محمد به بغل بریم زیارت😅 چهارتایی با ویلچر خیلی راحت میرفتیم تا زیر قبه😍 تشرف خانوادگی تا خود ضریح.😅😍
رنج داشت، ولی از اون رَنجای خوب.😍
مگه میشد نرفت؟
اصلا مگه خودمون رفتیم؟😇
از صدقه سر این طفل معصومها قسمت ما هم شد. روزیِ محمدم بود که شبهای ماه رمضان تا صبح تو حرم مولا بدو بدو کنه، تو بینالحرمین سینه بزنه و نوبتی به اربابمون و علمدارشون سلام بده، تقدیر علی جانم رو شب نوزدهم توحرم مولا نوشتند و شبهای بعد تو حرم ارباب امضا کردند.
و مگه من میتونستم تغییری تو رزق این بچهها ایجاد کنم؟
و علی آقا ۷ ماه بعد درحالیکه داداش محمد دوسال و یک ماهه بود بدنیا اومد.😍
#پ_بهروزی
#ریاضی۹۱
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_ششم
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif