#ز_م
#قسمت_سوم
هردو هر روز تا عصر، سرکلاس و کاروبار بودیم، و فقط پنجشنبهها میرفتیم خرید #جهیزیه؛
در نتیجه خیلی طول کشید تا خونمون خونه🏡 شد.
تو قید و بند این چیزا نبودیم و اولین مهمونمون وقتی اومد، که هنوز فرش نداشتیم.🤪
هر روز صبح، ساعت هفت 🕖 میزدیم بیرون، و پنج 🕔 عصر میرسیدیم خونه🏡
نهایت هنرم شام درست کردن بود.🍛🍚🥘
تازه همونم یه شب درمیون میپختم😳
بعدشم از خستگی میافتادم یه گوشه😯
البته الآن که فکرشو میکنم، میگم چرا من اون موقع انقدر خسته میشدم؟!🧐🤔😂😅
الآن حجم کار اون موقع برام تفریحه😁
و این یعنی #رشد😜
داشتیم مثل بچه های خوب👫 زندگیمونو میکردیم که یکدفعه...
فکر کردیم دیدیم ما که، برای تکمیل دکترای همسرم، داریم میریم #فرصت_مطالعاتی ✈️
و من باید یک سالی مرخصی بگیرم🤔
چه فرصتی بهتر از این برای مامان شدن؟🤗👼🏻
خیلی بهتر از یک سال بیکار بودنه.
انگار که یک سال در زمان جلو افتاده باشم😙
با یه #مشاور دلسوز معتقد هم، که شرایط زندگیمونو میدونست مشورت کردیم، و نظرش مثبت بود😃
خدا بهمون عنایت کرد و خیلی زود شدیم دونفر و نصفی آدم👶🏻💑
یه کم که گذشت ضعف و سرگیجه اومد سراغم🤪🤒
یه دفعه فشارم میافتاد، چشمام 👀 سیاهی میرفت😵 و پاهام شل میشد.
دوبار توی BRT اینطوری شده بودم و مردم بلندم کردن.
از بچههای دانشگاه، فقط دو نفر خبر داشتن.
بهشون سپرده بودم اگر جایی رفتم و بعد یه مدت خبری ازم نشد، دنبالم بگردن🤭😅
کم کم رسیدیم به امتحانات ترم📚 و ماه رمضان🌙
حالم برای روزه گرفتن مناسب نبود.😤
اوایل تیرماه بود.
هرروز ۴ تا دونه میوه🍑🍒کوچیک، با یه بطری آب یخ تو کیفم داشتم، و وقتی میخواستم از دانشگاه راه بیفتم، یه گوشه ای ۲ تا دونه میوه و دو لیوان آب💧میخوردم که تو مسیر سر پا بمونم🚶♀
کارای خونه هم، به صورت کاملا لاکپشتی 🐢 انجام میشد.
هر پنج دقیقه کار، یه استراحت ده دقیقه ای لازم داشت.🤦🏻♀
کارهای اداری🗂 فرصت مطالعاتی درست شده بود و فقط منتظر #ویزا بودیم🔖 که...
.
💥به من ویزا ندادن...😤
کشور مقصد، هلند بود و در اون کشور، سن قانونی برای ویزای مهاجرت، به عنوان همسر، ۲۱ سال بود (و هست😒)؛ و من تازه داشت ۲۰ سالم میشد.🤦🏻♀
یعنی ما رو قانونا زن و شوهر حساب نمیکردن😳😒😑😤😡
خلاصه تصمیم نهایی بعد از مشورت و سنجیدن شرایط، این شد که من تشریف ببرم شهرستان🏘، منزل پدری، و آقای همسر🧔🏻، تمام تلاششون رو بکنن، تا در کمترین زمان ممکن برگردن🏃😫
#ز_م
#فقه_حقوق_امام_صادق
#تجربیات_مخاطبین
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_سوم
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ز_م
#قسمت_چهارم
شهریور ۹۶ بود.
قبل رفتن، یه سفر رفتیم #پابوس_امام_رضا
و خاطرات جالب سفر هنوز همراهمه😌
گاهی از محل اسکان تا حرم پیاده میرفتیم🚶🏻♀
با شرایط من نیم ساعت راه بود😉
۷ ماهه بودم و راه رفتن سختتر شده بود.
مثل پنگوئن راه میرفتم🐧
گاهی هم از حال میرفتم.🤪
مدت کوتاهی بعد از سفر مشهد، آقای همسر رفتنی شدن.😥
من رو با اسباب و اثاثیه🧳رسوندن شهرستان و خودشون راهی بلاد فرنگ شدن.😒
دوران فراق شروع شد...😢
هر چند کنار خانوادهی خودم بودم ولی شدیدا دلتنگ همسرم میشدم😭
برای فرار از بیکاری و افسردگی، گاهی به خودم فشار میآوردم تا ذرهای خلاقیت ازم تراوش کنه🤪
از سبدبافی 🧺گرفته تا گل نمدی🏵 و...
هرچند آخرش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت هنرمند قابلی نمیشم😁
چون این کارها عطش روحیم رو رفع نمیکرد...😩
کمکم پایان بارداری نزدیک و نزدیکتر میشد و من خسته و خستهتر...😩
یه روز وقتی که هنوز دو هفته تا تولدش باقی مونده بود،
به گل پسر گفتم خسته شدم دیگه ... پاشو بیا ببینمت👶🏻
انگار فقط منتظر حرف من بود😅
خیلی حرف گوش کن بود👶🏻😂
گل پسرمون ۳ روزه بود، که گذاشتمش تو #کالسکه و با مامانم به هدف قدم زدن از خونه زدیم بیرون🌳🌴🌲
(کلا هیچوقت آدم خونهنشینی نبودم و تو خونه بند نمیشدم.😁)
زندگی روی خوشش رو نشونمون داده بود،
گل پسر دو ساعت کامل میخوابید، بیدار میشد شیر میخورد و دوباره میخوابید... 👼🏻🍼😴
داشتم فکر میکردم بچهداری به همین شیرینیه که...!!
برای چکاب هفتهی اول رفتیم مرکز بهداشت، و پزشک مرکز مشکوک به #تشنج شد😱
حرکتهای غیر عادی...😥
توی خواب، دو تا دستهاش همزمان بالا میپرید😖
خلاصه بگم که پسر نه روزهم مهمون بخش NICU شد🛏
برای اطمینان و تشخیص منشا تشنج، یه سری آزمایشات 💉🧫🔬🦠🧬 رو باید میفرستادیم آلمان که اومدن جوابش هم دو ماه طول میکشید.😣
لحظهای که گل پسر بستری شد، همزمان شد با #زلزله🏚 وحشتناک کرمانشاه...
شیرش🍼رو کامل قطع کردن...
حال و روزمون دیدنی بود...😩
از شدت فشار عصبی، 😖 در عرض یک روز شیرم خشک شد.
توی شرایطی بودم که احتیاج به حضور همسرم داشتم...
و از اون طرف هم،
همسری که نگران بچشه...
نگران خانوادهایه که تو شهرشون زلزله اومده...
و نه کاری از دستش برمیاد و نه میتونه برگرده...😭😵
توی این شرایط همه سعی میکردیم به هم امید بدیم و #حال_همدیگه_رو_خوب_کنیم😏
و الحق که همسرم🧔🏻توی این #امتحان سربلندتر از من بود...
#ز_م
#تجربیات_مخاطبین
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_چهارم
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif