مادران شریف ایران زمین
❗️مسابقه بزرگ کتابخوانی❗️ 📚کتاب: #سفر_به_دنیای_ناشناختهها 🎁دهها هدیه: ایرپاد، پا
سلام به همه مامان های جمع🌷
خداقوت
عصر جمعه تون بخیر
کتاب «سفر به دنیای ناشناخته ها » پیشنهاد ما برای همه شماست.👌
خصوصا اگر دختر یا پسر نوجوان دارید و دوست دارید امید به آینده رو در دلش محکم کنید.
این کتاب با زبانی ساده و شیرین، شما رو میبره به یه سفر هیجان انگیز.
«سفر به دنیای ناشناخته ها» روایت اتفاقاتیه که طی سالهای اخیر بدست پرتوان جوان های ایرانی رقم خورده و گام به گام ما رو به قله نزدیک کرده.
کتاب پر از رمزینه( بارکد) های مرتبطه. یعنی شما با خرید این کتاب به کلی فیلم و کلیپ جذاب هم دسترسی خواهید داشت.
مطالعه و مسابقه این کتاب جمع و جور و دوست داشتنی رو از دست ندید.😉
☘☘☘
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۲۱. خدایا هر چی بهم ببخشی، میپذیرم»
#م_طهرانی
(مامان #حسین ۱۲، #معصومه ۷ و #فاطمه ۲ ساله)
روز اول فروردین فضای بیمارستان پر بود از مادرانی که اومده بودن تاریخ تولد بچهشون رند باشه و من اومده بودم برای کورتاژ.😭
و این خیلی حالمو بدتر میکرد.
مخصوصاً که بارداریم با بارداری دو تا از آشناها همزمان بود و خداروشکر اونها به سلامت طی کردن، ولی بچهٔ من نموند.😢 با دیدن مرحله مرحله بزرگ شدن بچهٔ اونها، غصه میخوردم ک چرا اینطوری شد...؟!
سه چهار ماه شب تا صبح، یواشکی گریه میکردم.
حتی خونهمون روضه هم گرفتیم براش. روضهٔ حضرت محسن که من برای حضرت زهرا (علیهالسلام) گریه کنم، نه خودم.😔
و این روضه، کار هر شب من شده بود. گوش میدادم و با اون، گریه میکردم.
به لطف خدا تقریباً بعد از ۵ ماه، مجدد باردار شدم. دلهره داشتم نکنه مثل سری قبل بشه. هر چی به ده هفته نزدیکتر میشدم، دلهرهم بیشتر میشد. کمکم حرکتهای بچه رو حس میکردم و آرامش گرفتم. امیدوار شدم که انشاءالله این بچه برامون میمونه.🥹
سر بارداری قبلی، به همه میگفتم دعا کنید خدا به من دختر بده. خیلی خیلی دختر دوست داشتم و نمیدونم چرا فکر میکردم هیچوقت دختردار نمیشم.
ولی وقتی اون بچه نموند، گفتم شاید من نباید اصرار میکردم به دختردار شدن. شاید به صلاحم نیست.😓
برای همین سر این بارداری، به خدا گفتم من هیچ اصراری ندارم، هر چی بدی، با تمام وجود میپذیرمش.
ماه پنجم بارداریم بود که رفتم سونوگرافی و متوجه شدم خدا بهمون دختر داده.😍
الحمدلله این بارداری بدون مشکل طی شد و اردیبهشت ۹۶ معصومه خانوم به دنیا اومد.🥰 حدود یک ساله بود که حسین، به سن مدرسه رسید. حسین بچهٔ بسیار سحرخیزیه. یعنی ۶ و ۷ صبح، خودبهخود بیداره. من برای اینکه حسین رو شیفت صبح بنویسم، کلی دوندگی کردم و تو منطقهمون مدرسهٔ شیفت صبح پیدا کردم.👌🏻
اوضاع چند وقتی بود که آروم بود. نزدیک پدر و مادرم و خواهرام بودم و یه حس آرامشی داشتم که بهش هم اطمینان نداشتم! حس میکردم که این آرامش دوام نخواهد داشت.🥲
تقریباً عید بود که همسرم گفتن امامت جماعت یه مسجد رو قبول کردن. تو خیابون کوهک، منطقهٔ ۲۲!
درحالیکه خونهٔ خودمون شهر ری هست!
#قسمت_بیست_و_یکم
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«سقط جنین عمدی»
نسبت به این عبارت چه احساسی دارین؟!🥺
خدای ناکرده تو زندگی دوست یا آشنا با این قضیه مواجه شدین؟
کسی بوده که دچارش شده باشه و شما از حال و روزش خبر داشته باشین؟😥
حال و روز مادری که تو راهیش رو از دست میده، چطوریه!؟ اونم مادری که خودش این هدیهٔ الهی رو نخواسته...😓
اصلاً چی میشه که یه مادر یا پدر به نقطهای میرسن که برای بودن یا نبودن فرزند تو راهیشون تصمیم میگیرن؟
اگر ما جای اونها باشیم، چه تصمیمی میگیریم!؟
...
لطفاً کمی به این سوالات فکر کنین و منتظر یک خبر در همین رابطه باشین.
#سقط_جنین_عمدی
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۲۲. مسجدی که راه انداختیم»
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
همسرم گفتن بیا بریم مسجد رو نشونت بدم.
رفتیم دیدیم یه جای کاملاً خاکی، تاریک، پر از سیمان و مصالح و کاملاً نیمهکاره!🥴 اینقدر تو حیاتش خاک بود که به سختی میشد تردد کرد.
کلید رو انداختن، رفتیم داخل. نزدیک نماز مغرب بود. نه فرشی نه برقی...
با چراغ قوه یه ذره فضا رو روشن کردیم و یه زیلو پهن کردیم و نماز جماعت رو خوندیم.
به همسرم گفتم این مسجد رو تا کی میخواین تجهیزش کنین و راه بندازین؟ خیلی کار داره...
گفتن خدا بزرگه. راهش میندازیم.🥰
مسجد امام حسن (علیه السلام)، تقریباً از چهار سال قبل، نیمهساز رها شده بود. اهالی محل میگفتن ما هی بهش نگاه میکردیم و میگفتیم کی میشه اینجا راه بیفته؟😥
ولی هرکس میاومد و حجم کارش رو میفهمید، قبول نمیکرد بمونه و راهش بندازه.
حتی بعضی سیمکشیهای برق و لولهکشیهای آب از اصل مشکل داشتن.🥲
اوناطراف اصلاً مسجد نبود. این، انگیزهٔ همسرم رو بیشتر کرده بود تا هر جور شده کار این مسجد رو شروع کنن.
از طرفی ایشون کلا دنبال کارهای سختن! اگه یه کار راحت و آماده بهشون بدن، مزه نمیده.😅
شروع کردن به دوندگی برای آب، برق، گاز، فرش و پرده.
همزمان یه قسمت مسجد رو هم فرش کردیم و همونجا نماز جماعت رو راه انداختیم. به مرور از یه نفر شروع شد و به پنج نفر و ده نفر رسید.
مسجد بودجهٔ دولتی نداشت و فقط باید با کمکهای مردمی راه میافتاد. حالا همین ده نفر بانی شدن و مسجد رو کمی تجهیز کردیم. همسرم برای فرش مسجد هم از اقواممون بانی پیدا کردن. رفته رفته که تعداد بالا میرفت، بانیها هم بیشتر میشدن؛ میدیدن مسجد تازهسازه و نیاز به عمران و آبادی داره، کمک میکردن.
به این ترتیب مسجد کمکم ساخته شد.😍
همسرم بعد برگشت از سوریه، دانشگاه تهران هم کار میکردن. تو حوزهٔ علوم اسلامی، و خود دانشگاه تدریس داشتن و قسمتهای دیگهٔ دانشگاه هم فعالیت میکردن. یه دوره هم مدیر مسجد دانشگاه تهران بودن.
به این ترتیب، ایشون دائم بین دانشگاه و مسجد در رفتوآمد بودن و شبها زودتر از ۱۰ و ۱۱ به خونه نمیرسیدن.
دو سه ماهی گذشت. تا اینکه ایشون گفتن یه چیزی میخوام ازت درخواست کنم. من تو ادارهٔ مسجد مشکل دارم.
گفتم چرا؟
گفتن من نهایتاً میتونم با آقایون مسجد ارتباط داشته باشم. نصف جمعیت مسجد خانوما هستن که من کلا بیخبرم ازشون.
خلاصه زمینهچینیهای مختلف کردن تا بگن پاشو زندگی رو جمع کنیم و بریم سمت کوهک.😬
حالا میفهمیدم که چرا حس میکردم به زودی آرامشم قراره به هم بریزه.😩😅
چه دوندگیهایی که برای مدرسه حسین کرده بودم.
اولش خیلی مقاومت کردم؛ ولی صحبتهای همسرم کار خودش رو کرد و دل من راضی شد،😉 که جابهجا بشیم.
خونهٔ خودمون رو گذاشتیم اجاره و در عرض یه هفته خونهای توی کوهک اجاره کردیم.
برام سخت بود که از تمام اعضای خانوادهم و همسایههایی که باهاشون دوست بودم، جدا بشم و برم یه منطقهٔ دور. ولی خب چون تجربهٔ سوریه رو داشتم، این دفعه برام قابل هضم بود و میتونستم به لطف خدا بگذرونمش.💛
#قسمت_بیست_و_دوم
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۲۳. راهاندازی مهدکودک مسجد»
#م_طهرانی
(مامان #حسین ۱۲، #معصومه ۷ و #فاطمه ۲ ساله)
همسرم تاکید داشتن هر مسجدی که بخوایم آباد بشه، باید اول فضای کودکش راه بیافته. بچهها که پاشون به مسجد باز بشه، به دنبالش خانوادهها هم میان.☺️ اعتقاد داشتن مسجد باید پر از بچه باشه.
این شد که بعد از اثاثکشی، تصمیم گرفتیم به عنوان اولین کار، مهد و پیشدبستانی مسجد رو راه بندازیم.
من خودم از سالها قبل به خاطر فرزند خودم، مطالعات کودک داشتم و حتی از یکسال قبل، با یه مهد تو شهرری، از نزدیک در ارتباط بودم و ریزبهریز کارهاشون رو میدیدم.🥰
از طرفی با موسسهای آشنا شدم که سالها بود کار کودک، در فضای قرآنی، انجام میدادن. اونها محتواهای آموزشی و کتابها و مربی در اختیار ما گذاشتن. حتی ارزشیابی از مربیها رو هم انجام میدادن.
چند هفتهای دوندگی کردم که بتونم مجوزش رو بگیرم.😉
تصمیم گرفته بودیم طبقهٔ بالای مسجد رو مهد کنیم. یک جای کاملاً خاکی، تفکیکنشده و به صورت سالن و با نردهایی که ۶۰ سانت بیشتر ارتفاع نداشتن🥲 و نمیشد ازشون استفاده کرد.
مرداد ماه (سال ۹۷) بود که من از مسجد یه اتاق خواستم تا شروع کنیم به ثبتنام، و بعدش بودجه پیدا کنیم و شروع کنیم به بنایی طبقه بالا و راه انداختن مهد.
اتاق رو گرفتم و تزئین مختصری کردم. بعد اون، ساعات مشخصی رو با حسین و معصومه میرفتیم تا ببینیم کسی برای ثبتنام میاد یا نه. در کنارش تبلیغات و پخش تراکت هم داشتم.
فقط هم بچههای ۴ تا ۶ سال رو پذیرش میکردیم.🥰
همزمان بنایی هم شروع شد. تونستیم در حد دو تا اتاق رو تفکیک کنیم.
این بنایی تا اول مهر طول کشید؛ چون مسجد بودجهٔ خاصی نداشت و امکاناتش خیلی کم بود. تو این مدت ۸ نفر ثبتنام کرده بودن.
اول مهر به محض اینکه اون دو اتاق رو تحویل ما دادن، با کمک بعضی از دوستان شروع کردیم به تجهیز و تزئین، که حداکثر تا نیمهٔ مهر بتونیم مهد کودکمون رو راه بندازیم.😍
انقدر کار طبقهٔ بالا سخت بود که هنوز هم وقتی یادم میاد، تعجب میکنم چهطوری اون روزا رو گذروندم.🤭 بعد از تحویل، اونجا پر از مصالح بود و حتی بودجه نداشتیم که چند تا کارگر بگیریم بیاد تمیزش کنه. فقط تونستیم یه کارگر بگیریم که تا حدی کار رو جلو بردن، بقیهش رو خودم انجام دادم. از کاردک کشیدن تا تمیز کردن مصالح.😅
تمام سعیم این بود که بتونیم به وعدهای که به این هفت هشت تا خانواده داده بودیم برای نیمهٔ مهرماه، عمل کنیم.
در همین حین، از بین مربیهایی که اون موسسه معرفی کرده بودن، گزینش هم انجام دادم.
خلاصه با تمام سختیها مهد کودک راهاندازی شد.💛
چند هفته بعد برای سالن بزرگ طبقهٔ بالا هم بانی پیدا شد و به جای اون نردههای ناایمن، امدیاف زدیم. به این ترتیب تونستیم از اون فضا هم استفاده کنیم. یه بخشش رو که حالت انباری بود، پرده زدیم و بقیهٔ سالن رو موکت کردیم. یه موکت نازک و خشک که برای مسجد بود. به خاطر کمبود بودجه، نتونستیم چیز بهتری تهیه کنیم.🥲 اون سالن شد محل بازی بچهها.
سال اول رو اینجوری سپری کردیم. درحالیکه تیممون فقط ۲ نفر بود! من که هم مدیر بودم و هم منشی و یه نفر خانوم مربی. حتی کارهای خدماتی رو با هم انجام میدادیم.
سال دوم بچههامون به تعداد قابل توجهی افزایش پیدا کردن و به حدود ۵۰ نفر رسیدن.😍 این شد که باز هم کلاس اضافه کردیم و در حد توان تجهیز کردیم و مربی بیشتر و حتی منشی گرفتیم.
به این ترتیب سالبهسال که میگذشت، تجهیزات و تعداد کلاسها رو اضافه کردیم و سالن بازی درست کردیم.
تو دوران کرونا البته، تعداد بچهها ریزش پیدا کرد و به ۲۰ تا ۳۰ نفر رسید. ولی به لطف امام حسن (علیهالسلام) باز هم تونستیم ادامه بدیم، تا امسال که حدود ۱۱۰ بچه داشتیم🥰 و ظرفیت مرکزمون تکمیل شد و مجبور بودیم درخواست بقیه رو رد کنیم.
تعداد کادر مهد هم به ۱۲ نفر رسیده که شامل چند مربی و کمکمربی و منشی و نیروی خدماتیه.☺️
#قسمت_بیست_و_سوم
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
بی تو پیمان نشکستیم، خدا میداند
بی تو در راه تو هستیم خدا میداند ...
🖤🖤🖤
سالروز رحلت بنیانگذار کبیر انقلاب، حضرت امام خمینی رحمهالله علیه بر شما عزیزان تسلیت باد. 🏴
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
هدایت شده از کانال امام خمینی (ره)
🔹 دومین ویژهنامه کودکانه سایت جامع امام خمینی(ره)
💢 حسام و امام
🔸 والدین، مربیها و معلمان عزیز میتوانند فایل را دریافت و برای کودکان ۵ تا ۷ سال در خانه، مهدکودک یا مدارس اجرا کنند
🎁 به شرکتکنندگان منتخب از طرف سایت جامع امام خمینی(ره) هدایایی اهدا خواهد شد
📲 عکس یا فیلم خود را برای ما ارسال کنید
✅ @EMAM_COM
هدایت شده از کانال امام خمینی (ره)
حسام_و_امام_EMAM_COM.pdf
9.76M
🗂 فایل ویژهنامه کودکانه سایت جامع امام خمینی(ره)
✅ @EMAM_COM