🌼 یک کار جذابتر هم میشه کرد!
این که همین کوکوی نون رو، به عنوان خمیر پیتزا در نظر بگیریم!😍
روش مواد پیتزا و پنیر بریزیم و مدت کمی بذاریم تو فر و بیاریم جلوی خانواده😎
و به قول همسرم، میشه #تبدیل_تهدید_به_فرصت!😅
✍🏻 #ه_محمدی
(مامان #محمد ۶.۵، #حسین ۴ و #یحیی ۱ ساله)
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
سلام به همراهان همیشگی کانال مادران شریف🌸
باز هم براتون یه گفتگوی جذاب و شیرین تدارک دیدیم😉 از تجربهٔ زندگی مادر عزیزی که هم نویسنده هستند و هم فعال اجتماعی و هم حافظ قرآن و هم...
🔹 دعوتید به مهمونی مجازی پای صحبت یه مامان جوان شش فرزندی
🔶 سرکار خانم «زهرا نجاتی»
نویسندهٔ کتاب نغمه مادری
مامان ۶ تا فرزند نازنین😍
حافظ ۱۵ جزء قرآن
فعال فرهنگی و جمعیت
محصل سطح دو حوزه
🗓️ تاریخ: فردا پنجشنبه ۲۹ شهریور
⏰ زمان: ساعت ۱۷ تا ۱۸:۳۰
فردا تو جلسهٔ گفتگوی برخط (آنلاین)، در خدمتشون هستیم تا با بیان تجربیاتشون، از وظایف اجتماعی یه مادر و همینطور تأثیر بچهها تو رشد فردی مادر بشنویم.
شما هم همراهمون باشید تا در کنار هم و به برکت این گفتگو به درستی وظیفهمون رو بشناسیم و بهش عمل کنیم.🌷
شما هم همراهمون باشید.
حواستون به ساعت باشه جا نمونید😉.
آدرس اتاق جلسه:
🔗 gharar.ir/r/4da2d4ca
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«همسایهٔ مامان بودن، خوب یا بد؟!»
#احمد_پور
(مامان #حسن ۶ و #مهدی ۳.۵ ساله)
حسن که به دنیا اومده بود، منم مثل بیشتر مامان اولی ها دچار یه جور سردرگمی و بحران نگهداری از نوزاد شده بودم!🥴 همهش با خودم فکر میکردم که چطور باید از این موجود زندهٔ کوچولو و سراسر نیاز مراقبت کنم! مشکلات اوایل زایمان هم بر این افکار صحه میذاشتن.
تقریباً هر روز صبح منتظر شنیدن صدای زنگ خونه بودم تا مادر یا پدرم سری به ما بزنن و من بتونم با خیال راحت یه سرویس برم!😕 گاهی توی سختیهای نوزاد داری خدا رو صدا میزدم و میگفتم کاش به مادرم نزدیکتر بودم!🥹 تا اینکه دعای من مستجاب شد...☘️ همسایهٔ واحد روبهرویی مادرم رفته بودن و خونهشون خالی بود.😀
پدرم باهاشون صحبت کردن و گفته بودن میتونن خونه رو به ما اجاره بدن. خلاصه در کمال ناامیدی و با اینکه پول ما به اجارهٔ واقعی اون خونه نمیرسید، خداوند همه چیز رو جور کرد و توی سه ماهگی حسن همسایهٔ مامانم اینا شدیم.🤩
فواید این نزدیکی بر کسی پوشیده نیست. تنهاییهام با خانوادهم پر میشد و میتونستم بچه رو برای ساعاتی پیش مادرم بذارم و به درس و دانشگاه برسم.😍 (اون موقع مشغول تحصیل دورهٔ ارشد بودم و برای شرکت توی کلاسها و انجام پروژههای درسی، پسرم رو پیش مادرم میذاشتم)
همه از اول میدونستیم که این نزدیکی علاوه بر فوایدی که داره، میتونه چالشهایی رو هم داشته باشه،😰 از طرفی من و مادرم هر دو اخلاقمون جوری هست که به شدت به حریم خصوصی خانوادهها احترام میذاریم و خداروشکر در اون دوران چالش خاصی نداشتیم.☺️ در طول هفته تقریباً فقط آخر هفته ها برای ناهار میرفتیم خونه مادرم اینا و شبها که همسرم میاومدن هم هر کسی خونهٔ خودش بود! تا اینکه فرزند دوم ما به دنیا اومد و چالشهای بین دو برادر از همون نوزادی شروع شد.🤦🏻♀ این مدت هم مادرم خیلی به داد من میرسیدن. مثلاً یادمه یه دورهای تا مهدی رو میذاشتم زمین گریه میکرد، حالا فکر کنید حسن رو برده بودم سرویس و مهدی زار زار داشت گریه میکرد،😫 و مامانم مثل فرشتهٔ نجات به دادمون میرسیدن!😇🤩 این لحظات خیلی شیرین بود. اما با بزرگتر شدن بچهها کمکم چالشهای این نزدیکی رخ نشون دادن!😟
مثلاً وقتهایی که حسن به خاطر بازیگوشیهای کودکانه داداشش رو اذیت میکرد، مادر و پدرم روی گریههای مهدی حساس شده بودن و حسن رو دعوا میکردن.🙃 یا گاهی پیش میاومد که حسن خواستهٔ نابهجایی داشت و با گریه میخواست کارش رو پیش ببره. من در اون موقعیت میخواستم با بیتوجهی به گریههاش یه نکاتی رو براش جا بندازم و در حالیکه تکنیک من داشت به بار مینشست😌 و حسن در آستانهٔ معذرتخواهی بود، چون صدای حسن بالا رفته بود،🥲 ناگهان مادر یا پدرم از سر دلسوزی میاومدن و بچه رو بغل میکردن و همهٔ رشتههای من پنبه میشد!
به جای اینکه حسن در آغوش خودم آروم بگیره و این چالش باعث محکمتر شدن رابطهٔ ما بشه، پسرم حس منفی نسبت به من پیدا میکرد.👻
بزرگتر که شدن، فکر کردم میتونم با خیال خوش بچهها رو بذارم پیش مادرم و به درسهام برسم😌، اما کمکم متوجه شدم نباید این کار رو بکنم!🤔
مثل اکثر خواهر برادرها، حسن و مهدی هم دعواهای کودکانه دارن. مثلاً داداش بزرگه حوصلهش که سر میره و میاد یه گوشمالی به مهدی میده و صدای دادوبیداد و گریه بلند میشه. من به عنوان یه مادر خیلی تلاش میکردم این موقعیتها رو مدیریت کنم، عصبانی نشم و با محبت مشکل رو حل کنم و راههای دیگهای که احتمالاً خودتون بهتر از من بلدید!😉 اما وقتی توی خونه مادرم از این چالشها پیش میاومد، مادر و پدرم به شدت حساس شده بودن و کار به جایی میرسید که حسن رو دعوا میکردن و این دعواها داشت زیاد میشد...🙁
#سبک_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
ادامه...
چندین بار پیش اومد که من داشتم با خیال راحت درس میخوندم و یهو صدای گریهٔ بچهها رو می شنیدم و در کنار چهرهٔ گریان بچهها با چهرهٔ ناراحت😞 و عصبانی🤨 مادر یا پدرم روبهرو میشدم... وقتی این اتفاق چندین بار تکرار شد، متوجه شدم که ادامهٔ این روند اصلاً درست نیست و باید فکری بکنم.
خلاصه اون روزها خیلی غصه میخوردم. 😢 حتی گاهی گریه میکردم و از همسرم مشورت میخواستم. به این نتیجه میرسیدیم که نباید مدت طولانی بچهها رو به مادرم بسپرم. اما تغییر شرایط کمی سخت بود...🥴
همسرم پیشنهادشون این بود که اجازه ندم بچهها طی روز برن خونه مادرم اینا و من هر بار میگفتم این کار خیلی سخته، چون حسن حدودا ۵ ساله بود و به راحتی راضی نمیشد نره خونه مادرم.😩 به این روند عادت کرده بود و میخواست طبق معمول هر روز صبح تا ظهر رو پیش مادرم باشه.🫢 این قضیه خیلی به من فشار میآورد و باعث شده بود تا علاوه بر چالشهای معمول که همهٔ مادرها با بچههاشون دارن، من از اول صبح درگیر این قضایا هم بشم و رابطهم با پسرم خراب بشه. تا جایی که بارها با گریه این اتفاقات رو برای همسرم تعریف میکردم و بهشون میگفتم بهتره ما از این ساختمون بریم...😢
مدتها فکرم درگیر این قضایا بود. از طرفی موندن توی این خونه رو فقط به خاطر حضور مادرم دوست نداشتم، بلکه اینجا همسایگان خوبی داشتیم و داریم، محله و مسجد خوبی داریم و شاید از همه مهمتر صاحبخونهٔ منصفی که مبلغ اجاره رو تقریباً نصف موارد مشابه برای ما تعیین کردن.😇 این بود که نمیتونستیم به راحتی به جابهجایی فکر کنیم.
خلاصه این مدت هم کجدار و مریز گذشت تا اینکه مهرماه شد و حسن راهی پیش دبستانی. با شروع مدرسه حسن راههای تازهای به روی من باز شد.💪🏻😌 برنامهم این بود که همون دو سه ساعتی که حسن نیست رو درس بخونم و مهدی رو به مادرم بسپرم. از اونجایی که مهدی ذاتاً بچهٔ خیلی آرومیه، نگهداریش برای مادرم خیلی آسونه. بعدازظهرها هم برنامهٔ درس نداشتم و اگه بچهها میخواستن برن خونهٔ مادرم، در حد نیمساعت بود که مشکلی پیش نیاد.
الحمدلله یک سال اینطوری گذشت و من تونستم آهسته درسم رو پیش ببرم. این مدت همیشه با حسن صحبت میکردم و بهش میگفتم که قرار نیست مثل قبل ساعات صبح تا ظهر رو با مادرم بگذرونن. خداروشکر اون هم کمکم پذیرفته و روزهایی که خونه هستیم هم بچهها مدت طولانی پیش مادرم نمیرن.☺️ این تغییر روند زندگی برام موفقیت بزرگی بود، حس استقلال بیشتری پیدا کرده بودم و خدا رو شکر میکردم.🤲🏻😌
کمکم دارم بهشون یاد میدم حدود یک ساعت خودشون بازی کنن و من هم به درسهام برسم. در صورتی که اگر میخواستم مثل سابق بچهها رو به مادرم بسپرم، این مهارتها رو یاد نمیگرفتن.👌🏻
امسال هم که حسن کلاس اولی شده، مثل پارسال صبحها مهدی رو به مادرم میسپرم و درس میخونم. برای بعدازظهرها سعی میکنم برنامهٔ بدون بچه نداشته باشم. هر جا میرم با بچهها میرم،👩👦👦 مگر موارد خاصی پیش بیاد. زمان شرکت توی کلاس قرآن مسجد، از بچهها میخوام حدود یک ساعت خونه تنها بمونن. این تنها موندنها به شدت به حسن حس بزرگی و استقلال میده و باعث تحکیم پیوند بین دو برادر میشه!😁
پ.ن: چون مامانم همسایهمون هستن و اگر مشکلی پیش بیاد میتونن برن پیش بچهها، با خیال راحت میتونم یک ساعتی بچهها رو خونه تنها بذارم.👌🏻😌
#سبک_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
مادران شریف ایران زمین
سلام به همراهان همیشگی کانال مادران شریف🌸 باز هم براتون یه گفتگوی جذاب و شیرین تدارک دیدیم😉 از تجر
گفتگو با مامان شش فرزندیمون رو یادتون نره👇🏻
✅ امروز ساعت ۱۷
🔶 سرکار خانم «زهرا نجاتی»
نویسندهٔ کتاب نغمه مادری
مامان ۶ تا فرزند نازنین😍
حافظ ۱۵ جزء قرآن
فعال فرهنگی و جمعیت
محصل سطح دو حوزه
آدرس اتاق جلسه:
🔗 gharar.ir/r/4da2d4ca
مادران شریف ایران زمین
گفتگو با مامان شش فرزندیمون رو یادتون نره👇🏻 ✅ امروز ساعت ۱۷ 🔶 سرکار خانم «زهرا نجاتی» نویسندهٔ
عزیزان به خاطر مشکلات فنی، آدرس اتاق جلسه رو تغییر دادیم
بیاید اینجا
تا ده دقیقه دیگه
آدرس اتاق جلسه:
🔗 gharar.ir/r/4da2d4ca
میخوایم بریم یه مسافرت دو هفتهای
کلید خونه رو دادیم همسایهی عزیز و امینمون تا به گلهای بالکن آب بدن.
دختر بزرگه: بیاین یه کمی اینجاها رو مرتب کنیم زشته بیان ببینن اینقدر بهم ریخته است خونهمون 😅
خواهر کوچیکتر (مسبب ۹۰ درصد شلوغیها 😜): میدونن ما تو خونه مون بچه داریم دیگه، زشت نیست که 🤯
#بلبل_زبانیهای_یک_پنج_ساله
#وی_از_جواب_دادن_کم_نمیآورد
#مزههای_زندگی
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
امام صادق (علیهالسلام) فرمودند:
«فرزندان خود را احترام كنيد و آنها را خوب تربيت كنيد تا خداوند شما را بيامرزد»
«أَكْرِمُوا أَوْلاَدَكُمْ وَ أَحْسِنُوا أَدَبَهُمْ يُغْفَرْ لَكُمْ»
(مكارمالاخلاق، جلد۱، صفحهٔ۲۲۲)
•┈┈••✾🌱💛💛💛🌱✾••┈┈•
🌱ز یک مشرق نمایان شد دو خورشید جهانآرا
که رخت نور پوشاندند بر تن آسمانها
یکی صادق یکی احمد یکی عالی یکی اعلا
یکی بنیانگر مکتب یکی آرندهٔ مذهب🌱
•┈┈••✾🌱💚💚💚🌱✾••┈┈•
میلاد پیامبراکرم (صلیاللهعلیهوآله) و امام صادق (علیهالسلام) مبارک باد🌸
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
من توی اتاق رو تخت دراز کشیدم.
حسین میاد می گه: مامان می شه تلویزیون رو روشن کنم؟ اگه برنامهی خوبی نداشت تو رو صدا می کنم فلش بذاری.
من: به زهرا بگو بذاره.
حسین: آخه دعوا کردیم و باهم صحبت نمی کنیم.
من: چرا دعوا کردید؟
حسین: دلیلش الان یادم نمیاد.
من: پس حتما مهم نبوده که یادت نمیاد.
حسین: چرا مهم بود. چون سرش دعوامون شد!!!
من: 😳😒😄
#مزههای_زندگی
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«زیارت انواعی دارد!»
#ف_جباری
(مامان #زهرا ۶ ساله، #هدی ۴ ساله و #حیدر ۱.۵ ساله)
آخرین اربعینی که مشرف شدیم دو سال پیش بود،
دو دختر ۱.۵ ساله و ۳.۵ ساله داشتم و پسرم همراه تو دلیِ ما بود 🥰
سال بعدش پسرم ۶ ماهه بود و با توجه به سختی های تجربه شده، بدون لحظه ای درنگ با رضایت همسرم رو راهی کردیم و ما موندیم خونه،
امسال اربعین هم مطمئن بودم نباید بریم،
کنترل پسر ۱.۵ ساله مون خیلی سخت بود،
دخترا هم کوچیک بودن و جون نداشتن و خیلی زود خسته میشدن،
گرما و احتمال مریضی هم خیلی اوضاعو سخت میکرد.
با اینکه همسرم چند باری تعارف زدن که بیاین با هم بریم، من مطمئن بودم از تصمیمم...
اما روزی که میخواستن راهی بشن به یکباره حسی سراغم اومد
یه حس جدید
حسی که تجربه ش برام بسیار ارزشمند بود
یه حس واقعی حسرت و جاماندگی از قافله زائران اباعبدالله
اونم نه زائرهایی معمولی
قافله زائرایی که قصدشون به پا خواستن در مقابل ظلم زمانه و خونخوانی مظلوم به تاسی از اربابشون بود
حتی اگه بعضیا خودشون متوجه این معنا نبودن
اما معنای زیارت این زائرها برای من همنقدر بزرگ بود
همین رو سعی کردم به دختر بزرگم هم منتقل کنم،
هرچند بیش از اون خودم به بیان کردن این کلمات نیاز داشتم...
همون روزا سخت درگیر یه شخصیت کارتونی از شرکت والت ویزنی بود و میخواست برای بار چندم فیلمش رو ببینه
بهش گفتم؛
- میتونی این فیلم رو دوباره ببینی ولی بدون آدمایی اونو ساختن که به اسرائیل پول دادن تا با فلسطینی ها بجنگه
میتونی ببینی ولی اگه دیدی و اونوقت خیلی دوستشون داشتی و خواستی شبیهشون بشی خیلی بده
میدونی بابا چرا رفتن کربلا؟ چرا پیاده میرن؟ چرا با خودشون پرچم فلسطین دارن؟
چون همه مردم دنیا که امام حسینو دوست دارن میان اونجا کنار هم وایمیسن که به اسرائیل و آدم بدا نشون بدن که چقدر زیاد و قوی هستن
دوست داری ما هم بریم کنارشون؟
دوست داری اونجا یه لباسی بپوشی که بهت قدرت میده و تو رو شبیه آدم خوبای فلسطینی میکنه؟
ادامه دارد...
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif