#ف_جباری
(مامان #زهرا ۲ ساله)
من از بچگی ازین رو مخهایی بودم که همیشه دفتر، کتابام همراهم بود.😒
بزرگتر که شدم توی مترو و اتوبوس و هر جا که میرسیدم سریع یه کتاب یا جزوه در میاوردم و مشغول میشدم.🤓
متاسفانه این خصوصیت زشت فرهیختهنمایی هنوزم بعد از مادری همراهمه!😑😁
وقتی دارم وسیله جمع میکنم راهی جایی بشم، حتما به این فکر میکنم که توی #زمانهای_مرده و پِرتی که ممکنه پیش بیاد چه کاری میتونم انجام بدم و لوازم اون کار رو هم میذارم تو کیفم...
چند روز پیش آزمایش #دیابت_بارداری داشتم (خودش رو هم تو بارداری اول داشتم😌)
حدود ۲-۳ ساعت بدون بچه! 🤩اما خب ویلون و سیلون و توی بیمارستان😔
کیفمو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن؛
🔴جزوههام رو باید تکمیل کنم
🟠تمرین رو بنویسم و ارسال کنم
🟡یه یادداشت برای یکی از درسا
🟢مقرری کتابای #شهید_مطهری رو هم بخونم
🔵یکی دو تا هم یادداشت شخصی
🟣و کارهای عقب مونده مجازی
۴ مرحله خون دادن بود؛💉
آز ناشتا
بدو بدو یه گوشه دنج تو حیاط بیمارستان🏃🏻♀ (با نمای پنجرههای بخش زایمان 😁)
آز ساعت اول
بدو بدو رو همون صندلی🏃🏻♀
آز ساعت دوم
بدو بدو کسی جامو نگیره🏃🏻♀
آزمایش ساعت سوم
✅همهاش تیک خورد الحمدلله
ولی گوشیم از شدت خستگی بیهوش شد و برای برگشت، من موندم و یه کارت متروی بدون شارژ 😅
تونستم بعد از مدتها به اون یکی علاقهم توی فضای عمومی یعنی سیر در عوالم دیگران! بپردازم 😍🙈
شما وقتای مرده رو چطوری زنده میکنین؟
تا حالا جمع زدین ببینین تو یه روز چقدر ازین وقتا دارین؟🤔
زنده کردن این وقتا خیلی حس پویایی و سرزندگی به آدم میده.
حالا چه با دفتر و کتاب، چه با یه لیوان دمنوش و یه تیکه شکلات ☺️☕️🍫
پ.ن:
تو این کرونا، اونم باردار بیرون رفتی اونم بیمارستان اونم با مترو؟؟ 😱😡
این مدت ۶-۷ ماه بارداری، من در مجموع ۲ بار برای آزمایش و ۲ بار برای #سونوگرافی اومدم،
چکاپهای دکتر رو هم به حداقل رسوندم.
اگه کرونا نبود هم البته برای #بچه_دوم همین برنامه رو داشتم و این مقدار وقت صرف کردن برای تحت نظر بودن تو یه بارداری عادی رو لازم و کافی میدونم.
تو شرایط کرونایی خوبیش اینه که بیمارستان و همه ملحقاتش خلوت شده.
بدیش هم که خب احتمال وجود ویروس توی این محیطها بالاتره.
نظرتون چیه؟
چه اولویتهایی باعث میشه نتونیم بارداری رو تا بعد از کرونا به تعویق بیندازیم؟
چقدر نشدنیه رعایت کردن #پروتکل_های_بهداشتی؟
و صد تا سوال دیگه!
#مادران_شریف_ایران_زمین
#روزنوشت_های_مادری
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_شکوری
(مامان #عباس ۳ساله و #فاطمه ۱.۵ساله)
ئه بچههاتون دوقلو ان؟
نه انگار پسرتون بزرگتره. چقدر نزدیکن به هم. چندماه اختلاف سنی دارن؟
- ۱۸ ماه😊
ئه چه جالب. خیلی سخته لابد؟ خودتون خواستید؟
این مکالمهی کوتاه رو تا حالا بارها با افراد مختلفی داشتم،
پارک، مغازه، هیات، حتی توی اینستاگرام😆😅
خیلیا براشون جالب و گاهی عجیبه وقتی دوتا بچهی نزدیک به هم و با اختلاف سنی کم رو میبینن. شاید چون توی این سالها خیلی کم شده😁
حالا چی شد که تصمیم گرفتیم اختلاف سنی بچهها کم باشه؟
مهم ترینش این بود که میخواستم عباس تنها نباشه و زودتر خواهر یا برادر دار بشه و تو خونهی خودمون همبازی دائمی داشته باشه😀
تو فامیلمون هم متاسفانه هیچ بچهی کوچیکی وجود نداشت😯
میدونستم این تصمیم سختیهایی هم داره،
به خاطر همین با چند تا از مامانایی که بچههای شیر به شیر داشتن مشورت کردم و خودم رو برای سختیهاش آماده کردم😀
جوانب این تصمیم رو از نظر تربیتی و اسلامی و پزشکی هم بررسی کردم و نهایتا مصممتر شدم😀
تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم تا بتونم برای رسیدن به هدفم (که اختلاف سنی کم بچههای اول و دوم بود) سختیهای راهش رو هم تحمل کنم.
و خداروشکر توی این ۱.۵ سال، شیرینیهای این تصمیم برام خیلیییی بیشتر از سختیهاش بوده.
تو این مدت هرچی فاطمه بزرگتر شد، بیشتر با عباس همبازی شدن و در طول روز زمانهای بیشتری رو با هم میگذرونن. اکثر اوقات با بازی و مسالمت آمیز و گاهیم با چالش و دعوا😃 که البته خود این دعواها هم مفید و آموزنده ست براشون😊
منم خیلی خوشحالم از اینکه مجبور نیستم برای پرکردن وقتشون از صبح تا شب برنامه داشته باشم و کمتر بهم وصل میشن😆
بیشتر روز با همن و من هم براشون بستر بازیهای دونفره رو فراهم میکنم. گاهیم خودم تکتک باهاشون بازی میکنم بر حسب نیاز.
پ.ن۱: البته من این اختلاف سنی رو به کسی پیشنهاد نمیدم😁
اصلا به نظرم این مسئله چیزیه که خود فرد باید تصمیم بگیره و به تصمیمش هم ایمان داشته باشه. که بعدا بتونه سختیها و چالشهای مسیر رو با خونسردی و اعتماد به نفس پشت سر بذاره.
پ.ن۲: در آینده بیشتر و دقیقتر دربارهی جزئیات زندگی با دو تا بچهی شیر به شیر مینویسم😊
شماهم درباره اختلاف سنی بچههاتون و تجربیاتتون بگید برامون. مخصوصا اگر اختلاف سنی شون کمه، از نقاط مثبت و منفیش بگید.
#اختلاف_سنی_یک_سال_و_نیم
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ه_محمدی
(مامان محمد ۲ سال و ۷ ماهه)
پرده اول:
براش بستنی درست کرده بودم و محمد خیلی دوست داشت.
کمی توی پیاله کشیدم و قاشق رو دادم دستش بخوره. خودمم نشستم کنارش.
بستنی زود آبکی و شل شد. وقتی محمد قاشق رو کجکی میگرفت، میریخت رو لباسش.😵
- ای وای ریخت رو لباست.🤦🏻
ببین اینجوری بگیر.
وای دوباره ریخت.😣
میخوای من بدم بخوری؟
چند روز بعد دوباره بستنی خواست.
براش آوردم و قاشق رو دادم دستش.🥄
- نه نه مامانی بده.
+ نه گلم. خودت میتونی بخوری. بزرگ شدی دیگه.☺️
-نع 😫 مامانیییی
یهو به خودم اومدم🥶
نباید حساس میشدم رو لباسش.
طول کشید تا دوباره خودش مستقل بشه؛ و درسی که به من داد.
هر چند کثیف شدن لباسش برام خیلی سنگین بود، ولی ارزش اینو نداشت که حس استقلالش از بین بره😣
🌿🌿🌿🌿🌿
پرده دوم:
از وقتی اون خمیر بازی شش رنگ خوشگل رو براش خریده بودم، یکی دو باری بیشتر باهاش بازی نکرده بود. اونم در حد اینکه نگاه کنه ببینه من باهاش چیکار میکنم.
انگار براش جذابیت نداشت.
داشتم فکر میکردم شاید براش زوده و باید چند سال دیگه براش میخریدم🤨
یه روز دوباره خمیر بازیها رو آوردم و گذاشتم جلوش تا بازی کنه و خودم برم سراغ شستن ظرفا.
-نععع😩 مامانییی
چارهای نبود😒
من بازی میکردم و اون نگاه میکرد...
چند روز بعد، بازم خمیر بازی آوردم.
این بار خودشم با خمیرا مشغول شد و من از این بابت خوشحال بودم☺
یکم بعد یه تیکه از صورتیها رو برداشت و گذاشت رو سبزا😧
قلبم تیر کشید...
با خودم گفتم اشکال نداره. بعد بازیش آروم جداش میکنم تا قاطی نشن. ارزش داره که خودش بازی کنه. ☺️
اما پسرک قانع نبود و همچنان پیش میرفت.
دقایقی بعد همه صورتیها و سبزا قاطی شدن...
حالا رنگ بنفش هم...
و نارنجی...
و آبی🤯
وقتی که رنگ زرد رو که آخرین رنگ بود برداشت، دیگه اونقد ناراحت نبودم😅
سِر شده بودم دیگه😅😂
انتظار داشتم یه روزی این اتفاق بیفته و همه رنگا قاطی بشن؛ اما فکر نمیکردم اینقد زود.
حالا دیگه اونی که همیشه نگرانش بودم، اتفاق افتاده بود😁
و دیگه جای نگرانی نبود.
و محمد چقد خوب با خمیر بازیها مشغول شده بود.
حالا هر چند روز یه بار، محمد خودش یادم میندازه خمیر بازیها رو بدم.
و میشینه کنار سینی و به تنهایی باهاشون مشغول میشه.
خمیر بازی شش رنگ خوشگل محمد، رنگ سبز یکدست شده، ولی راهش رو تو دل محمد باز کرده...
و البته تنهایی بازی کردنش، نعمتی شد برای من☺️
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_بهروزی
(مامان #محمد سه سال و یازده ماهه و #علی یک سال و ده ماهه)
تو یه جمع کوچک دوستانه با فاصله مناسب نشسته بودیم و مشغول شام خوردن بودیم و بچهها همه پیش پدرهاشون بودن.
مامان یه دختر کوچولوی سه ساله با نگرانی چشمش دنبال دختر و همسرش بود و گفت یه وقت بچهها مزاحم شام خوردن پدراشون نشن!😟
منو میگی😤 ! یه جوری که کاملا متوجه شدت اشمئزازم بشه گفتم: ایشش😕! حالا مزاحم بشن! این همه مزاحم روح و روان و اعصاب ما میشن! حالا یه وعده هم مزاحم شام خوردن باباهاشون بشن! بگیر بشین خواهر! شر درست نکن برا ما! داریم غذامونو میخوریم!
و بعد همونجا سر سفره دست به دعا برداشتم! خدایا به حق این برکت دو تا پسر پشت هم به این دوستمون عنایت کن!👶🏻
یکی دیگه از دوستان با تعجب به من گفت: یا خدا! تو که اینجوری نبودی!! با کی گشتی این مدت؟
گفتم: خدایا برا ایشونم دو تا پسر پشت هم لطفا! تا بفهمه با کی گشتم این مدت!
خلاصه بگم خدمتتون که مدتی بود از لذت همبازی شدن بچهها گذشته بودم !
و رسیده بودم به رنج خرابکاری دونفره!
به فشار روحی دعوا و جیغ و کتککاری سر اسباببازی!
به استرس دیدن علی بالای هر بلندی! و خنده محمد به جسارتهای علی! و جسورتر شدن علی!
به کوبش این ندا تو مخم که "چرا هر چی راه میرم باز همه چی رو هواس! همه جا کثیف و نامرتبه!"
به روزی شونصد بار" مامان غذا بیار گشنمونه!" شنیدن!
به اینکه "چرا مامانم پیشم نیستن بچهها رو بذارم پیششون و با خیال راحت و بدون وقفه به کارهام برسم؟"
به اینکه "چرا پدر بچهها همهاش میره کلاس و من باید تنهایی بچهها رو نگه دارم؟!"
به اینکه چرا در دیزی بازه؟
چرا دم خر درازه؟😭
نه واقعا چرا؟!
چرا انقد رو اعصابم رژه میرن؟ چرا مثل قبل لذت نمیبرم از حضورشون؟!
خیلی شیک و مجلسی جواب چراهام ریخت تو این طفل معصوم چهارساله !
تب و لرز و هذیان و دل درد و...
کارش به سرم کشید!
تمام مدت سرم زدن محمد، من گریه میکردم و از خودم شرمنده بودم که چرا متوجه نعمت سلامتیشون نبودم اصلا!
روز بعد وقتی صدای جیغ و دادشون از تو حیاط بلند شد، همسر اومدن و با خوشحالی گفتن شکر خدا محمد خوب خوب شده انگار! دارن دعوا میکنن!😍 😅
#روز_نوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ط_اکبری
(مامان #رضا ۶سال و دو ماهه، #طاها ۵ساله، #محمد ۲سال و سه ماهه)
وقتایی میشه که دیگه خیلی تو خونه دلم میگیره.
حتی حوصله ایده زدن برای از بین بردن این حس خودم و بچهها رو ندارم.😐
تصور میکنم الان تو طبیعتیم، وسط یه دشت بزرگ با کلللی گل و گیاه؛ یا روی کوه، کنار رودخانه، آتیش و سیبزمینی کبابی و...
یا نه همین #پارک بغل خونه❗️ که تو این سه ماهی که اومدیم اینجا حتی یکبار هم نرفتیم...
هعیییییی😞
البته الحمدلله مریض نداریم، ولی دیدن آمار مبتلاها و درگذشتگان و زحمات کادر درمانی و #رزمایش_همدلی، من رو مدتی از این دل مشغولیها بیرون میاره😥
و به دعا برای شفای مریضا و افزایش توان کادر درمان مشغول میکنه.👌🏻
اما مدتی پیش همسرم یک حرکتی زد و جوجه مرغی خرید، محض افزایش مسرت بیش از پیش پسرا😁
الان در #پشت_بام آپارتمان، آزادانه میچرخه و میخوره و موجبات پشتبام روی ما رو فراهم میکنه❗️
قبلا پشت بام پر از ضایعات و شیشهخرده بود و آقای همسر، مدتی درگیر تمیزکاری و مرتب کردن شد.
الان هم غذا دادن به جوجه و پشتبام رفتن، شده انگیزه منظم بودن بچه ها، کتککاری نکردن و به موقع تکلیف نوشتن رضا😄
یکی دوبار هم زیرانداز پهن کردم و اونجا زیر سقف آسمون نمازم رو خوندم☺️
میشه حتی عصرونه رو ببرم اونجا😍
جدای از سختیای جوجهداری و پله بالا رفتن، عجب نعمتیه این پشتبام! برای چون مایی که از نعمت #حیاط در این شرایط بیماری محرومیم!
شما هم تاحالا از پشتبامتون به مقابله با ویروس کرونا رفتید؟👌🏻😁
#به_یاری_خدا_کرونا_را_شکست_میدهیم
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif