eitaa logo
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
608 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
184 ویدیو
68 فایل
مادرانه، تلاشِ جمعیِ مادران؛ برای بالندگیِ خود، فرزندان، خانواده و ایران اسلامی. 🔰 از طریق شناسه‌ی زیر @madaremadari در «پیام‌رسان‌ بله» با ما مرتبط شوید. ble.ir/madaremadary
مشاهده در ایتا
دانلود
فامیل شوهر من از این خانواده‌ها بودند که برای خرید بُرِس و ناخن‌گیر عروس هم باید دو نفر کاربلد از این‌ور و دو نفر از آن‌ور، می‌آمدند همراهمان تا خرید، مقبول و خوب باشد. من که این را نمی‌دانستم، پسرشان هم نمی‌دانست؛ پس اولین حلقه را دوتایی خریدیم. چند روزی از محرمیّت گذشته بود. رفته بودیم حرم عبدالعظیم(ع)، زیارت که برگشتنی توی بازارَش، طلافروشی دیدیم. پریدیم تو و یک انگشتر نصف زرد، نصف سفید، خریدیم و آمدیم بیرون. به همین سادگی! بندگان خدا احتمالاً چه حرصی خورده بودند سر حلقه خریدنمان. نصیحت هم کردند که «مبارکه، ولی دفعه‌ی بعدی تنهایی نرید!» خندیدیم چون فکر می‌کردیم دفعه دومی برای خرید حلقه عروسی وجود ندارد. حیفِ آن حلقه‌ی قشنگ که عمرش به دنیا نبود. دو هفته از عقد رسمی نگذشته بود که نفهمیدم کجا از دستم قِل خورده و رفته. شواهد، می‌گفت موقع خواب توی مترو؛ ولی خب پیدا نشد که نشد. از ترسِ این‌که بفهمند، دوتایی تمام بازارهای طلافروشی تهران را زیر پا گذاشتیم؛ سبزه‌میدان، کریم‌خان، امام‌زاده حسن، حتی نازی‌آباد. نبود که نبود؛ انگار همین یک‌دانه از این حلقه ساخته شده و بعدش سازنده گفته «همچینم قشنگ نیس!» و دیگر نساخته. باز خدا خیرش بدهد دخترخاله را که توی ختم پدرشوهر خاله، پرسید «انگشترت چند تا نگین داره؟» با هم شمردیم و شد چهل‌وهشت تا. می‌رفتیم توی مغازه و می‌گفتیم «یک انگشتر زرد و سفید با چهل‌وهشت تا نگین دارین؟» پیدا نشد که نشد. آخرش یک چیز دیگر خریدیم و شد حلقه. خانواده‌شان هم دستشان آمد که علاوه بر عروس خودسر با چه مدل عروس خوش‌حواسی رو به رو هستند. حلقه دوم را دو سال بعد برای خرید خانه فروختم. منتظر بودم شوهرم تعارف بزند که حالا حلقه را نگه دار؛ نزد. البته که نگاه کردن به این حلقه بی‌نگین، اغلب من را یاد خاطره‌ی بی‌کفایتی تازه‌عروسانه و خجالت‌هایی که کشیده بودم، می‌انداخت. پس آن‌قدرها هم دل کندن از این حلقه، سخت نشد.‌ تعارف نزد، من هم نگفتم می‌خواهم نگهش دارم و رفت توی رگ و پیِ خانه‌ای که داشت ساخته می‌شد و آخرش هم در فراز و فرودهای شرکت همسر، با سایر آجرهای خانه از دستمان رفت، بدون این‌که گندم این مُلک رِی را نوش‌جان کنیم. یک‌جورهایی معلوم نشد که عواید این یکی چه شد! شش‌ماهی از خرید خانه گذشته بود که یک روز بابت چیزی ترسیدم. یاد مادربزرگم افتادم که آب طلا به خوردمان می‌داد. بی فکر و مزمزه کردن حرف، به همسر گفتم «یه تیکه طلا هم نداریم موقع ترس بزنیم به بدن!» چند ماه بعد، روز تولدم با یک حلقه‌ی باریک سفید ساده‌ی ساده، از در وارد شد؛ یک چیزی شبیه حلقه‌های دور شلنگ گاز. می‌دانستم آن روزها اصلاً وضعش خوب نیست. از کارش بیرون آمده بود. تازه بچه‌دار شده بودیم و اولویت هزارم‌مان هم خرید طلا نبود؛ ولی خریده بود. نشست؛ بدجور به دلم نشست. این حلقه به خاطر آبرو و رسم و رسوم و حرف هیچ‌کس خریده نشده بود. این حلقه با ترس از لو رفتن، خریده نشده بود. این حلقه، فقط برای دل خود خود من بود؛ در یازده سال گذشته، یادم نیست یک شب بدون این حلقه خوابیده باشم. بالا و پایین‌های زندگی می‌گذرد. کلی طلا دارم حالا ولی هیچ‌کدام را اندازه این که شبیه بست لوله گاز است، دوست ندارم. می‌خواهم این حلقه را، دست‌خوش قاتل بزرگ‌ترین جنایت‌کار زمانه کنم. خدایا قبول؟ حلقه‌هایی برای انتقام در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠