چقدر سخت است که آدم بعد از این همه شکستن دوباره خردههایش را جمع کند و بتواند محکم بایستد. آن هم نه در خلوت خودش، بلکه درست روبروی همان ظالمی که اینطور تو را شکسته و بعد با کلماتش چنین سیلیای بزند به صورت آن ملعون. حتی تصورش هم کمی سوزش قلبم را کم میکند.
ولی خدایا ما اصلا در حد و قوارهی این خاندان نیستیم، باور کن غمی که دادهای از طاقت ما فراتر است. دستمان هم که به آن ملعونها نمیرسد. تو بگو چه کنیم؟! چه کسی انتقام ما را میگیرد؟
بعد از شهادت سیدحسن فقط یک سخنرانی از خودش کمی قلبم را آرام کرد، همان که بخشی از خطبهی حضرت زینب(س) را میخواند که این از هوان دنیاست که کسی چون یزید در این دنیا چنین آسوده و کسی مثل امام حسین(ع) و خاندانش اینطور در سختی و بلا هستند.
کاش الآن هم یک چیزی، یک حرفی، یک صحبتی از آقا برسد که آرامم کند. حداقل به خاطر بچههایی که خودش گفته بود بیاوریم و آوردیم و حالا محتاج یک مادر طبیعی و عادی هستند.
آقا کمکمان کن زندگی را ادامه بدهیم، آنطوری که تو از یک جوان ایرانی انتظار داشتی... .
¹ «هرچه میتوانی نقشه بکش و تلاش کن و بکوش، به خدا سوگند یاد ما محو شدنی نیست...»، خطبه حضرت زینب(س) در کوفه
#مهدیه_دهقانپور
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#حماسه_تشییع
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...🚩
💠 بله | ایتا 💠
هدایت شده از جان و جهان | به روایت مادران
#فراخوان_زنانه_باید_برخاست
روایت 0⃣2⃣
#باشد_برای_روز_مبادا
با این که اول ماه بود، پیامک بانک حالیام کرد که پولی برایم نمانده. جای تعجب نبود، هم اجاره خانهمان بالاتر رفته بود و هم قیمتها سربهفلک کشیده بودند. من اما این چیزها سرم نمیشد. میخواستم یکجوری که نمیدانم چهجوری توی موکبهای رهبر شهید شریک باشم. شوهرم گفت: «نه خیر لازم نکرده. پول اضافه اگه داری بده من. نمیخواد خرج این آخوندا کنی.» لبهایم بسته ماند. قدمزنان رفتم سمت آشپزخانه. قاشق چوبی را فرو کردم توی قابلمه خورش که تا بالا پر بود، هم که میزدم خیلی دقت کردم نریزد روی گاز. نمیخواستم گاز تمیزم بیخود و بیجهت لکهدار شود.
شماره خواهرم را که گرفتم ذهنم داشت صد تا حالت را تجزیه و تحلیل میکرد. گفت: «بذار من بهت میدم مبلغو، قرض باشه دستت تا هروقت خواستی.» گوشههای لبم کشیده شد پایین. گفتم: «بذار اگه جور نشد مزاحمت میشم.» ذهنم به تحلیلها ادامه میداد: «ولش کن اصلا؛ به جاش برای شادی روحشون صلوات میفرستم. یا برای ظهور. یا برای سربازای گمنام.» صلواتشمار را از توی کشو در آوردم. «کاش اقلا میتونستم برم تشییع. کاش محمد یه کم همراهتر بود... .» بستمش به انگشتم. دستمال نانو را کشیدم لای منبتکاریهای بوفه. شصتم را تند تند فشار میدادم روی دکمه صلواتشمار. رفتم سراغ کتابخانه. دستمالم را کشیدم روی کتابها که از قطور تا نازک، کیپ تا کیپ کتابخانه را پر کرده بودند. چند جلد کتاب قدیمی از تویش درآوردم و فرو کردم توی کیسهی بزرگ دستهدار. باید میبردمشان «مرکز تبادل» تا کتابخانه نفسی تازه کند. رسیدم به طبقه سررسیدها. «این همه سررسید تو خونه ما نوبره بهخدا... .» تویشان یادداشت روزانه میگذاشتم. روی جلدِ سررسیدِ هرسال، اتفاق شاخص آن سال را نوشته بودم. نشستم کنار کتابخانه. یکی یکی ورقشان زدم و یاد گذشته کردم. با بعضی لبخند میزدم، با بعضی سکوت من را میگرفت و با چندتایی چشمهایم خیس میشد. روی یکیشان با ماژیک قرمز نوشته بودم: «مبادا.» قبل از این که بازش کنم خیلی فکر کردم چه اتفاقی توی آن سال شاخص بوده که این را نوشتهام. بالاخره یادم آمد. سال دوم کرونا بوده و من و همسرم بیکار شده بودیم. اجارهخانه نداشتیم و پساندازمان هم تمام شده بود. روی این که از کسی پول قرض بگیریم را هم نداشتیم. یک روز دوستی زنگِ خانهمان را زد. از زمانِ فشار دادن دکمه آیفون تا رسیدنش پشت درِ خانه داشتم حساب کتاب میکردم کی آخرین بار دیدمش. پیام زیاد رد و بدل میکردیم اما دیدارمان مربوط به ده سال پیشش بود. ماسک مشکی زده بود و با فاصله از من پشت در ایستاد. هرچه تعارف کردم نیامد توی خانه. گفت: «داشتم از اینجا رد میشدم گفتم یه احوالی ازت بگیرم.» بعد یک سرسید داد توی دستم و گفت: «این هدیه رو از من قبول کن. میدونم به یادداشت روزانه عادت داری.» با لبخند از دستش گرفتم. در خانه را که بستم دیدم سررسیدِ دو سال قبل است. هیچ خوشم نیامد. تازه خودم هم سررسید همان سال را داشتم. ماژیک قرمز را با مشت از توی کشو چنگ زدم و با فشار و کج و کوله رویش نوشتم «مبادا» و محکم فرو کردمش لای سررسیدها.
حالا وقت مناسبی بود که توی پالایش کتابخانه بیندازمش دور. پرتش کردم توی سطل زباله. خورد به لبهی سطل و افتاد کف زمین. چند تا اسکناس تانخوردهی پنجاه تومانی از تویش پخش زمین شد. فکر کردم اشتباه دیدهام. رفتم جلوتر و زل زدم به اسکناسها. یک میلیونی بودند. سررسید را باز کردم. تویش نوشته بود: «عزیزم سال نو مبارک باشه. اینم عیدی امسال من به تو. ببخشید خیلی کمه.» این همه سال این پولها لای این سررسید مانده بوده برای چنین روزی! قند توی دلم آب شد. حالا میتوانستم در حد چند تا آب معدنی برای رفع تشنگی عزادارن هم که شده سهمی توی موکبهای رهبر شهید داشته باشم.
دوباره زنگ زدم به خواهرم. پولها را با عیدیهای این چند سال که جمع کرده بودم بهش رساندم تا بدهد به موکبدار. گفتم: «بهشون بگو برا منم دعا کنن. من دلم پر میکشه برا رفتن به مراسم بدرقه رهبرم، آقام، سیدم.»
کیسههای کتاب را کشانکشان بردم گذاشتم پشت در. سرِ درد دلم با رهبر شهید باز شد: «آقاجون من بهخاطر اینکه بهتون بیحرمتی نشه حتی اسمتونم نمیارم. توی سکوت گریه میکنم. بیصدا عزاداری میکنم، براتون دعا میکنم. ساکت و آروم فریاد خونخواهیتون رو میزنم. آقاجون ممنون که صدامو شنیدین. ممنون که کمک کردین منم سهمی داشته باشم.»
باید با دوستم تماس بگیرم؛ با چند سال تاخیر بابت عیدیاش تشکر کنم!
به روایت: #معصومه_برزگر
به قلم: #ا_م
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#حماسه_تشییع
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
جان و جهان؛ 🚩
💠 بله | ایتا 💠
هدایت شده از جان و جهان | به روایت مادران
#فراخوان_زنانه_باید_برخاست
روایت 6⃣2⃣
#قسمت_آخر
از نوشتهاش خوشم نیامد. یک دهنکجیای داشت. یکطورهایی انگار بگوید ما خوبها و شما سطحینگرها، یا چنین چیزهایی! راستش دلم هم گرفت. چرا هیچوقت عمق دغدغه و خواستهام دیده نمیشد؟ چرا همیشه در حد یک خواسته سطحی، پایینش میآوردند؟
دوباره پیامش را خواندم. نوشته بود: «حالا بعد از اینکه بحثاتون سَرِ کی رفت و کی نرفت، تموم شد، وقت کردین برین صحبتاشونم بخونین!»
امروز برای چندمین بار است که یاد آن لحظه و آن صحبت میافتم. از این شاکی بودم که چرا غالباً دیدار آقا باید سهم و قسمت پایتختنشینان باشد. چرا ما هم سهم برابری نداشتیم؟ بعضی از دوستهایم میگفتند اینها فرع است؛ بهتر است رهایش کنیم و به اصل بچسبیم.
من اما واقعاً به این دیدار، احتیاج داشتم. اینکه رهبرم را از نزدیک ببینم و حضورشان را کنارم حس کنم، رابطهام را عمیقتر میکرد. ولی برایم حسابی دور از دسترس به نظر میرسید. هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم برای دیدار بروم.
بالاخره شد! حدود هزار کیلومتر راه تا تهران را با مشقت کوبیدم و آمدم به امید یک روز دیدار. الان همانجا هستم. جایی که سالها میلش در وجودم بود.
همه چیز، همانطوری است که همیشه از تلویزیون دیده بودم؛ خود خودش! همان پرده بلند پُرچین، سورمهای و با وقار. همان عکس ساده امام خمینی؛ ساده و پراحترام. همان صحنه، همان قاب. شلوغ است، خیلی زیاد؛ درست مثل تصورم.
مردم شعار میدهند و مجری هدایت میکند. بغض گلویم را فشار میدهد. مردم گریه میکنند. یادم میآید مهدیه در روایت دیدارش نوشته بود آنقدر اشک ریخته که نتوانسته چهره آقا را درست ببیند. اشکهایم جاری میشوند.
خانمی از چند قدمیام بلندبلند با آقا صحبت میکند: «آقاجان، وقتی از پلهها اومدم پایین حس کردم تو مسجدالحرامم و دارم میام کعبه رو ببینم. به خدا حس کردم اومدم کعبه رو ببینم!»
چه تشبیه قشنگی دارد، به دلم مینشیند. خانم اینبار بلندتر با گریه داد میزند: «آقاجان، ای کاش هیچ وقت این صحنه رو ندیده بودم. کاش هیچ وقت نمیدیدم.»
حقیقت مثل همیشه تلخ و کوبنده به صورتم میخورد. دوباره به روبهرو خیره میشوم. پنج تابوت پرچمپیچ، روی سِن است. یکی را از همه بالاتر گذاشتهاند. از کسی نپرسیدم ولی حتماً همین آقایمان را در خود جا داده. سه تابوت، پایینتر و جلوترند. روی وسطی، یک تابوت کوچکتر است؛ خیلی کوچکتر.
گریههایم، هقهق میشوند. ابایی ندارم جلوی بقیه با صدا گریه کنم. شاید اولین بار است که اینطور به اطرافم بیتوجهم. قاب همان قاب است، اما دیگر قرار نیست آقا با لبخند و قدمهای آرامشان جلو بیایند و برایمان دست تکان بدهند. صدای مداحیای که چند دقیقه پیش شنیدم توی سرم میچرخد: «یکی بهم بگه دروغه، بهم بگید باز دوباره، آقام سخنرانی داره، بیا ببین که بیت شلوغه...»
سرم را پایین میاندازم. دستهایم را محکم روی چشمهایم فشار میدهم. خیس میشوند. دلم میخواهد با آقا درددل کنم. به سبک همان خانم اما بلند نه، توی دلم میگویم: «آقاجان، منم بالاخره اومدم. حیف که دیر اومدم!»
#راضیه_حسنشاهی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#حماسه_تشییع
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🚩
💠 بله | ایتا 💠
هدایت شده از جان و جهان | به روایت مادران
#دستخوش
فامیل شوهر من از این خانوادهها بودند که برای خرید بُرِس و ناخنگیر عروس هم باید دو نفر کاربلد از اینور و دو نفر از آنور، میآمدند همراهمان تا خرید، مقبول و خوب باشد.
من که این را نمیدانستم، پسرشان هم نمیدانست؛ پس اولین حلقه را دوتایی خریدیم. چند روزی از محرمیّت گذشته بود. رفته بودیم حرم عبدالعظیم(ع)، زیارت که برگشتنی توی بازارَش، طلافروشی دیدیم. پریدیم تو و یک انگشتر نصف زرد، نصف سفید، خریدیم و آمدیم بیرون. به همین سادگی!
بندگان خدا احتمالاً چه حرصی خورده بودند سر حلقه خریدنمان. نصیحت هم کردند که «مبارکه، ولی دفعهی بعدی تنهایی نرید!» خندیدیم چون فکر میکردیم دفعه دومی برای خرید حلقه عروسی وجود ندارد.
حیفِ آن حلقهی قشنگ که عمرش به دنیا نبود. دو هفته از عقد رسمی نگذشته بود که نفهمیدم کجا از دستم قِل خورده و رفته. شواهد، میگفت موقع خواب توی مترو؛ ولی خب پیدا نشد که نشد.
از ترسِ اینکه بفهمند، دوتایی تمام بازارهای طلافروشی تهران را زیر پا گذاشتیم؛ سبزهمیدان، کریمخان، امامزاده حسن، حتی نازیآباد. نبود که نبود؛ انگار همین یکدانه از این حلقه ساخته شده و بعدش سازنده گفته «همچینم قشنگ نیس!» و دیگر نساخته.
باز خدا خیرش بدهد دخترخاله را که توی ختم پدرشوهر خاله، پرسید «انگشترت چند تا نگین داره؟» با هم شمردیم و شد چهلوهشت تا. میرفتیم توی مغازه و میگفتیم «یک انگشتر زرد و سفید با چهلوهشت تا نگین دارین؟»
پیدا نشد که نشد. آخرش یک چیز دیگر خریدیم و شد حلقه. خانوادهشان هم دستشان آمد که علاوه بر عروس خودسر با چه مدل عروس خوشحواسی رو به رو هستند.
حلقه دوم را دو سال بعد برای خرید خانه فروختم. منتظر بودم شوهرم تعارف بزند که حالا حلقه را نگه دار؛ نزد. البته که نگاه کردن به این حلقه بینگین، اغلب من را یاد خاطرهی بیکفایتی تازهعروسانه و خجالتهایی که کشیده بودم، میانداخت. پس آنقدرها هم دل کندن از این حلقه، سخت نشد.
تعارف نزد، من هم نگفتم میخواهم نگهش دارم و رفت توی رگ و پیِ خانهای که داشت ساخته میشد و آخرش هم در فراز و فرودهای شرکت همسر، با سایر آجرهای خانه از دستمان رفت، بدون اینکه گندم این مُلک رِی را نوشجان کنیم. یکجورهایی معلوم نشد که عواید این یکی چه شد!
ششماهی از خرید خانه گذشته بود که یک روز بابت چیزی ترسیدم. یاد مادربزرگم افتادم که آب طلا به خوردمان میداد. بی فکر و مزمزه کردن حرف، به همسر گفتم «یه تیکه طلا هم نداریم موقع ترس بزنیم به بدن!»
چند ماه بعد، روز تولدم با یک حلقهی باریک سفید سادهی ساده، از در وارد شد؛ یک چیزی شبیه حلقههای دور شلنگ گاز. میدانستم آن روزها اصلاً وضعش خوب نیست. از کارش بیرون آمده بود. تازه بچهدار شده بودیم و اولویت هزارممان هم خرید طلا نبود؛ ولی خریده بود.
نشست؛ بدجور به دلم نشست. این حلقه به خاطر آبرو و رسم و رسوم و حرف هیچکس خریده نشده بود. این حلقه با ترس از لو رفتن، خریده نشده بود. این حلقه، فقط برای دل خود خود من بود؛ در یازده سال گذشته، یادم نیست یک شب بدون این حلقه خوابیده باشم.
بالا و پایینهای زندگی میگذرد. کلی طلا دارم حالا ولی هیچکدام را اندازه این که شبیه بست لوله گاز است، دوست ندارم.
میخواهم این حلقه را، دستخوش قاتل بزرگترین جنایتکار زمانه کنم.
خدایا قبول؟
#ط_خ
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
#پویش_مادرانه
#قصاص_طلایی
حلقههایی برای انتقام
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🚩
💠 بله | ایتا 💠