eitaa logo
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
602 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
185 ویدیو
68 فایل
مادرانه، تلاشِ جمعیِ مادران؛ برای بالندگیِ خود، فرزندان، خانواده و ایران اسلامی. 🔰 از طریق شناسه‌ی زیر @madaremadari در «پیام‌رسان‌ بله» با ما مرتبط شوید. ble.ir/madaremadary
مشاهده در ایتا
دانلود
از این شب و روزهای بی‌قراری کم نداشتیم. روز و شب‌هایی که دل‌مان می‌خواست سر به شانه یکدیگر بگذاریم و دل‌های‌مان را نزدیک کنیم. شب‌هایی که تا صبح، تسبیح انداختیم و ذکر گفتیم. روزهایی که تا شب، دعاها را زمزمه کردیم و ختم دسته جمعی برداشتیم. روزهای پرتلاطم را می‌گذرانیم تا رو به قله‌ای حرکت کنیم که تمدن اصیل مهدوی را می‌سازد. برای رسیدن به قله، «همه خادم جمهوریم». *این بار پویش مادرانه، است. روایت مردانی که برای اسم نیامده بودند، آمده بودند تا مزه‌ی شیرین خدمت واقعی را به مردم بچشانند.* حالا ما هم در کنار دوستان، همسایگان و اقوام می‌نشینیم و از حلاوت و شیرینی چنین حکمرانانی که پشت میز نشین نبودند بلکه جان بر کف برای حل مشکلات کشور و مستضعفین لحظه‌ها را مغتنم می‌دانستند و در حرکت و تلاش بودند، می‌گوییم، تا غباری که بدخواهان برای عقب راندن کشور برپا کرده‌اند را کنار بزنیم و طلوع دوباره‌‌ی فجر را برای کشورمان به ارمغان آوریم إن‌شاءالله. روایت گفتگوهایی که داشتید را با ما به اشتراک بگذارید. @haniekrm * "مادرانه" [وب‌گاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
این روزها قرار است صفحه‌ی دیگری از تاریخ کشورمان رقم بخورد. صفحه‌ای که آیندگان خواهند پرسید که تک تک ما برای ساختن این صفحه‌ چه کرده‌ایم؟ رهبرمان از ما می‌خواهد بعد از آن حادثه‌ی تلخ؛ با آرای بالا، انعکاس فوق‌العاده‌ای در دنیا داشته باشیم و «حماسه‌ی انتخابات» را «مکمل حماسه‌ی بدرقه‌ی شهدا» رقم بزنیم. در ماجرای غدیر از تاریخ طلبکاریم... نکند که هم‌اکنون بدهکار تاریخ شویم. پس نیّت کنیم و این‌بار جمع‌های صمیمیِ دوستانه و فامیلی و همسایگی‌‌ِمان را گره بزنیم به عید بندگی و عید ولایت که به ما یادآور می‌شود: *برای رسیدن به بندگی باید همه‌ حول ولایت؛ پای کار بیاییم و دست در دست هم برای تعیین تاریخ کشورمان با مشارکتی بالا، رئیس‌ جمهوری از جنس خادم جمهور را برای ایران اسلامی‌مان انتخاب کنیم.* 🖊روایت‌ گفتگوهای‌تان را با ما به اشتراک بگذارید. @haniekrm * "مادرانه" [وب‌گاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
-19128576_362674948.pdf
حجم: 1.5M
این ماه در پویش مادرانه با کمک این بسته‌ی انتخاباتی، می‌توانیم در جمع‌های صمیمیِ دوستانه و فامیلی و همسایگی‌‌ِمان، در پارک و مسجد، همه با هم صفحه‌ی مهمی از تاریخ کشور عزیزمان و به دنبال آن دنیا را، طراحی کنیم تا با مشارکتی بالا رئیس‌‌جمهوری از جنس خادم جمهور برای ایران اسلامی‌مان انتخاب شود. *ما همه خادم جمهوریم* 🖊روایت‌ گفتگوهای‌تان را با ما به اشتراک بگذارید. @haniekrm * "مادرانه" [وب‌گاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
این ماه در پویش مادرانه می‌خواهیم هرکدام‌مان چشمه‌هایی بسازیم و رودی شویم تا خود را به دریای اربعین برسانیم. به عشق اباعبدالله (ع) خانه‌های‌مان را موکب کوچکی کرده و همراه با دوستان، اقوام یا همسایه‌ها، دور هم جمع می‌شویم و لقمه‌های ساده‌ای آماده و در روضه‌ها، مراسم عزاداری یا حتی پارک و مسجد محل‌مان پخش می‌کنیم تا بواسطه‌ی نور امام حسین (ع) دل‌های‌مان به هم نزدیکتر شده و همگی با هم سوار کشتی نجات شویم إن‌شاالله. ما را در این پویش همراهی کنید و روایت‌‌ها را از طریق شناسه‌ی زیر به اشتراک بگذارید. @haniekrm "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
اربعین در پیش است اما کربلا هنوز در غزه جاری‌ست و ما میانه‌ی رفتن و ماندن هستیم. چشمی به حرم اباعبدالله و چشمی به دنبال درد و‌ رنج کودکان غزه داریم... غصه‌های‌مان را جمع می‌کنیم و عزم‌های‌مان را جزم، هدیه‌هایی کوچک می‌سازیم همراه با دوستان و آشنایان‌مان، به یاد همه‌ی بچه‌های غزه و با دست‌نوشته‌های مادرانه‌ای به زبان‌های عربی و فارسی و در جریان پیاده‌روی حقیقی و‌ نمادین اربعین، به دست دیگران می‌دهیم تا آشکار کنیم میدان امروز کربلا کجاست، خرابه‌های شام و یزیدیان افسانه نیست و روضه‌های کربلا امروز در غزه مجسم است. "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
این روزها هم خیلی با آن روزها فرقی نمی‌کند، درد مشترکی بر جانمان افتاده. این روزها هر کسی که درد لبنان و غزه، دردِ دلِ ثابت زندگی‌اش شده، می‌خواهد از نشستن و غصه خوردن صِرف خلاص شود، می‌خواهد به گونه ای خودش را به این جریان وصل کند. این حس‌های مشترک، آدم را یاد آن روزها می‌اندازد. دوران جنگ و انقلاب مسجد پایگاهی بود برای هر کسی که دلش برای اسلام و انقلاب می‌تپید، جایی که به آن پناه می‌بردند و با دوست و آشنا و همسایه می‌نشستند و فکر می‌کردند که چه کاری‌ می‌توانند انجام دهند تا اندک‌شان را در کنار هم وُسع دهند و موج‌های کوچک‌شان را به طوفانی تبدیل کنند، به دل حادثه بزنند و در متن و مرکز تاریخ قرار بگیرند. باید مسجدی شویم! رفته رفته جمع‌های دوستی‌مان را حول مسجد محله‌ی‌مان شکل دهیم و مساجد را به همان نقش دوران انقلاب و جنگ برگردانیم. مساجد را هسته‌ی مقاومتی کنیم که هوای جامعه را، هوای ایستادگی و مقاومت می‌کند. باید فعالیت‌های‌مان را به مساجد محلات ببریم و با کارهایی که برای جبهه‌ی مقاومت انجام می‌دهیم رفته رفته هویتِ سنگرِ مقاومت را به مساجد برگردانیم. "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
بذر همدلی و ایستادگی در باغچه‌ی همسایه دست در دست همسایه‌مان بگذاریم و باغبان کاشت بذرهای مهربانی و استقامت در قلب یکدیگر باشیم. در این روزهای پرفراز و نشیب، دل‌هایی ممکن است در تنهایی به دنبال قوت قلبی باشند. به دنبال هموطنی که ایستادگی را معنا می‌کند تا همراهی‌اش کند. «الجار ثم الدار» را معنای جدیدی ببخشیم، ما ریشه‌های مقاومت‌مان در این خاک به اندازه‌ی عمر زمین است. با هم دعا کنیم برای پیروزی حق بر باطل، با هم بمانیم پای محو باطل. منتظر روایت‌های زیبا از همدلی‌ها و ایستادگی‌های‌ شما هستیم. @omefavatem "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
تعدادی آلو و زردآلو را در بشقاب چیدم و به طرف آسانسور رفتم. دکمه آسانسور را زدم، صفحه دیجیتال آسانسور طبقه سوم را نشان می‌داد. گفتم: «پس ساکنان طبقه سوم خانه هستند.» طبقه سوم، زنگ واحد پنج را زدم. آقای همسایه در را باز کرد، همان همسایه‌ای که ماشینش را توی پارکینگ کنار ماشین ما پارک می‌کند. احوال‌پرسی کردم، بشقاب میوه را دادم و گفتم: «ما این روزها خانه هستیم، اگر خانواده کاری داشتند یا کمکی نیاز داشتند یا وسیله‌ای خواستند ما در خدمت هستیم.» مرد همسایه خیلی تشکر کرد و او هم متقابلاً همین‌ها را گفت. از بقیه همسایه‌ها پرسیدم گفت: «فکر می‌کنم طبقه چهارم و پنجم هم خانه باشند.» تشکر کردم و به سمت طبقه چهارم و پنجم رفتم. طبقه چهارم از تعداد کفش‌ها مشخص بود تهران هستند، اما سرکار یا بیرون از خانه بودند. خانم همسایه طبقه پنجم که در را باز کرد، با خنده و روی‌باز احوال‌پرسی کردیم. دستش را به گرمی فشردم. کمی صحبت کردیم. گفت: «ما هم خونه هستیم و جایی نمی‌ریم، انشاالله به زودی بقیه هم برمی‌گردند.» به او هم تاکید کردم که ما هستیم هر کاری داشتید روی ما حساب کنید. * "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
با پنج ‌تا از همسایه‌مان قرار گذاشتیم به جای ماندن در خانه شام مشترک درست کنیم و خانوادگی دور هم جمع شویم. بعد از نماز مغرب و عشا و دعای کمیل مسجد، به سمت پارک محل رفتیم و کنار وسایل بازی‌ بچه‌ها نشستیم. بچه‌ها خوشحال بودند، یکی سمت سرسره و دیگری سوار بر تاب بود. بساط شام و بازی بچه‌ها در کنار تماشای آسمان و تقابل پهپاد و پدافند، لحظات خوبی برایمان رقم زد. بعد از هربار اصابت پدافند به وجود نیروهای مسلح کشور عزیزمان افتخار می‌کردیم و همگی برایشان دعا می‌خواندیم. 🌴 منتظر روایت‌های زیبای شما از همدلی با همسایه‌ها هستیم: @omefavatem "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
بذر همدلی و ایستادگی در باغچه‌ی همسایه دست در دست همسایه‌مان بگذاریم و باغبان کاشت بذرهای مهربانی
هوالحق اکنون وقت نقش آفرینی است. امیدوار باش و حال دلت را با داشته‌های معنوی و پشتوانه‌ی هویت شیعی و ایرانی‌ات خوب کن و با استقامت برخیز و به سراغ همسایگانت برو. دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست... قلبت می‌تپد، برای شهرَت، برای روشنایی و شلوغی خیابان‌هایش برای روح جاری زندگی در کالبد این روزهای سختش، پس برخیز. هم، سنگر خانه را حفظ کن هم به سراغ سنگرداران همسایه برو تا دست در دست هم محله‌ی خویش را زنده نگه دارید. 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🔴 گام اول به سراغ همسایگانی برویم که از قبل با آنها ارتباط داشتیم و بنا بر نوع ارتباط، مخاطب و شرایطش، توان و وسع و شرایط خودمان پیشنهادهای زیر را عملی کنیم: 🔷 همدلی کردن و قوت قلب دادن به کسانی که در شهر مانده‌اند. 🔷 اعلام حضور و کمک‌رسانی به آنها در وقت لزوم. 🔷 اگر مخاطب دارای کودک است، قرار گذاشتن در پارکینگ و حیاط خانه و رفتن به پارک برای بازی بچه‌ها، حتی تبادل اسباب‌بازی و کتاب. 🔷 پیشنهاد انجام کارها و خریدها با هم مثل نانوایی، تره‌بار و ... در کنار همدلی با صاحبان کسب و کار محله و تشکر از آنها. 🔷 برگزاری جلسات روضه خانگی و جلسات قرآن، دعا و توسل در ساختمان و بین همسایگان. 🔷 نذری ساده درست کردن و پخش کردن بین سایر همسایگان، مسجد و... 🔷 کتابخوانی باهم مخصوصا کتاب‌های داستانی متناسب با ادبیات مقاومت و... بسته به علاقه و سلیقه‌ی مخاطب. 🔷 رفتن به مسجد باهم و انجام پیشنهادات زیر متناسب با همراهی و شرایط مخاطب و خودمان: ▪️رفتن به مسجد برای نماز جماعت ظهر یا مغرب. ▪️ارتباط گرفتن با سایر افراد محله و صحبت پیرامون مسائل مختلف و کمک به پویایی محله. ▪️تقاضا از امام جماعت: 🔸 برای پخش سرود حماسی قبل اذان یا بعد نماز و ساعاتی در طول روز. 🔸 بلند شعار دادن بعد نماز. 🔸 برگزاری جلسات تبیینی و امید‌آفرینی برای مردم. 🔸 برگزاری جلسات دعا و توسل. 🔸 آماده کردن مسجد برای محرم. 🔴 ارتباط گیری با اهالی محله و همسایگانی که تا الآن مرتبط نبودیم بسته به وسعت وقت و ظرفیت و توانایی خودمان. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ. ای مؤمنان! اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری می کند. به امید پیروزی جبهه‌ی حق✌️ روایت‌های خود را جهت انتشار برای ما بفرستید: @omefavatem "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
قرار بود روز عید غدیر به مخاطبین‌مان که هم‌محله‌ای‌هایمان هستند عیدی بدهیم. عیدی هم یک ظرف از محصولات‌مان بود. قضایای جنگ که پیش آمد، تصمیم‌مان را با با تاخیر انجام دادیم و به جای آن قرار گذاشتیم، وسط ماجرای جنگ با یک تیر دو نشان بزنیم! هم عیدی عید‌ غدیر را به نام و مدد امیرالمومنین اجرا کنیم، هم با دادن این عیدی ناقابل، برای هم‌محله‌ای‌ها حال خوب ایجاد کنیم. طرح را در کانال گذاشتیم و سریعا پنج نفر دستشان را بالا گرفتند. ما هم با پنج همسایه‌ی عزیزمان در محله آشنا شدیم و بابت این آشنایی خوشحال گشتیم. جالب‌تر این بود که دو نفر در کوچه‌مان ساکن بودند و یکی‌ از آنها ساختمان کناری‌مان بود. این کار باعث شد هم خودمان حسابی خشنود شدیم، هم امیدواریم این عیدی بامزه همسایه‌های عزیزمان را خوشحال کرده باشد و البته نمک‌گیر! "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary
فامیل شوهر من از این خانواده‌ها بودند که برای خرید بُرِس و ناخن‌گیر عروس هم باید دو نفر کاربلد از این‌ور و دو نفر از آن‌ور، می‌آمدند همراهمان تا خرید، مقبول و خوب باشد. من که این را نمی‌دانستم، پسرشان هم نمی‌دانست؛ پس اولین حلقه را دوتایی خریدیم. چند روزی از محرمیّت گذشته بود. رفته بودیم حرم عبدالعظیم(ع)، زیارت که برگشتنی توی بازارَش، طلافروشی دیدیم. پریدیم تو و یک انگشتر نصف زرد، نصف سفید، خریدیم و آمدیم بیرون. به همین سادگی! بندگان خدا احتمالاً چه حرصی خورده بودند سر حلقه خریدنمان. نصیحت هم کردند که «مبارکه، ولی دفعه‌ی بعدی تنهایی نرید!» خندیدیم چون فکر می‌کردیم دفعه دومی برای خرید حلقه عروسی وجود ندارد. حیفِ آن حلقه‌ی قشنگ که عمرش به دنیا نبود. دو هفته از عقد رسمی نگذشته بود که نفهمیدم کجا از دستم قِل خورده و رفته. شواهد، می‌گفت موقع خواب توی مترو؛ ولی خب پیدا نشد که نشد. از ترسِ این‌که بفهمند، دوتایی تمام بازارهای طلافروشی تهران را زیر پا گذاشتیم؛ سبزه‌میدان، کریم‌خان، امام‌زاده حسن، حتی نازی‌آباد. نبود که نبود؛ انگار همین یک‌دانه از این حلقه ساخته شده و بعدش سازنده گفته «همچینم قشنگ نیس!» و دیگر نساخته. باز خدا خیرش بدهد دخترخاله را که توی ختم پدرشوهر خاله، پرسید «انگشترت چند تا نگین داره؟» با هم شمردیم و شد چهل‌وهشت تا. می‌رفتیم توی مغازه و می‌گفتیم «یک انگشتر زرد و سفید با چهل‌وهشت تا نگین دارین؟» پیدا نشد که نشد. آخرش یک چیز دیگر خریدیم و شد حلقه. خانواده‌شان هم دستشان آمد که علاوه بر عروس خودسر با چه مدل عروس خوش‌حواسی رو به رو هستند. حلقه دوم را دو سال بعد برای خرید خانه فروختم. منتظر بودم شوهرم تعارف بزند که حالا حلقه را نگه دار؛ نزد. البته که نگاه کردن به این حلقه بی‌نگین، اغلب من را یاد خاطره‌ی بی‌کفایتی تازه‌عروسانه و خجالت‌هایی که کشیده بودم، می‌انداخت. پس آن‌قدرها هم دل کندن از این حلقه، سخت نشد.‌ تعارف نزد، من هم نگفتم می‌خواهم نگهش دارم و رفت توی رگ و پیِ خانه‌ای که داشت ساخته می‌شد و آخرش هم در فراز و فرودهای شرکت همسر، با سایر آجرهای خانه از دستمان رفت، بدون این‌که گندم این مُلک رِی را نوش‌جان کنیم. یک‌جورهایی معلوم نشد که عواید این یکی چه شد! شش‌ماهی از خرید خانه گذشته بود که یک روز بابت چیزی ترسیدم. یاد مادربزرگم افتادم که آب طلا به خوردمان می‌داد. بی فکر و مزمزه کردن حرف، به همسر گفتم «یه تیکه طلا هم نداریم موقع ترس بزنیم به بدن!» چند ماه بعد، روز تولدم با یک حلقه‌ی باریک سفید ساده‌ی ساده، از در وارد شد؛ یک چیزی شبیه حلقه‌های دور شلنگ گاز. می‌دانستم آن روزها اصلاً وضعش خوب نیست. از کارش بیرون آمده بود. تازه بچه‌دار شده بودیم و اولویت هزارم‌مان هم خرید طلا نبود؛ ولی خریده بود. نشست؛ بدجور به دلم نشست. این حلقه به خاطر آبرو و رسم و رسوم و حرف هیچ‌کس خریده نشده بود. این حلقه با ترس از لو رفتن، خریده نشده بود. این حلقه، فقط برای دل خود خود من بود؛ در یازده سال گذشته، یادم نیست یک شب بدون این حلقه خوابیده باشم. بالا و پایین‌های زندگی می‌گذرد. کلی طلا دارم حالا ولی هیچ‌کدام را اندازه این که شبیه بست لوله گاز است، دوست ندارم. می‌خواهم این حلقه را، دست‌خوش قاتل بزرگ‌ترین جنایت‌کار زمانه کنم. خدایا قبول؟ حلقه‌هایی برای انتقام در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠