سلام شماهم باارسال به دیگران مبلغ کانال باشید:
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
در رزمگاه عشق نه فرق پسر شکست
گویی درست، شیشه عمر پدر شکست
پشتی که جز مقابل یکتا دو تا نشد
پشت حسین بود و ز داغ پسر شکست
تا شد سپر به تیغ، سر شبه مصطفی
سر شد دو تا و ، رونق شق القمر شكست
شد تا سر شکسته ز زین سرنگون و لیک
با آن شکست، داد به بیدادگر شکست
سر سبز شد به اشک نهالم و لیک خصم
تا خواست این درخت برآرد ثمر، شکست
مادر در انتظار، و زین بی خبر که تیغ
از تو سر و ازو دل و از من کمر شکست
آن دست بشکند که سرت را شکست و یافت
ح
پای امید مادر خونین جگر شکست
صیاد دون به داغ تو او را ز پا فکند
از مرغ دل شکسته، چرا بال و پر شکست
با اشك چشم، ریخته شد طرح این رثاء
زان این سروده قیمت درّ و گهر شكست
.......علی انسانی.......
ایتا
https://eitaa.com/madahanesfahan
سروش
http://sapp.ir/madahanesfahan
گپ
https://gap.im/Kanonmadahan
🇮🇷کانون مداحان وشاعران
موسسه خیریه فرهنگی
ومراکزآموزش مداحی اصفهان
ســـــلام
دیشب دربازدید وخداقوت به تعدادی ازچایخانه های سطح شهر
3چایخانه بخاطر اینکه دستشان ازلحاظ مالی خالی بود
و
احتمال می دادند رود پذیرایی از عزاداران حسینی به صفر برسد
و
مجبور بشوند کارروفعالیت را محدود نمایند
درخواست کمک برای
ایستگاههای صلواتی را داشتند
لذا چنانچه بزرگواری نیت مساعدت به این عزیزان رادارد
در شخصی حقیر
پیام بدهد
تاشماره تماس
و
شماره حساب آن هیٵت گرانقدر تقدیمشان بشود
التماس دعا
رسول
09131117840ــ
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
__________________________
#حضرت_علی_اکبر
هیچ بابایی نبیند انچه را من دیده ام
من جوانم را غریق موج اهن دیده ام
مثل باران می چکید از دست هایم پیکرش
هستی ام را روی دستم اربن اربن دیده ام
یک تنه میرفت بر جنگ علی نشناس ها
وقت برگشتن تنش را چند صد تن دیده ام
لشکری دستش به خون لاله ام رنگین شده
قاتلش را یک نفر نه جمع دشمن دیده ام
بی دفاع از کوچه های سنگ و اهن می گذشت
مادرم را در وجودش خوب روشن دیده ام
هر چه با غم ناز رویش را کشیدم برنگشت
خون مانده در گلویش را کشیدم برنگشت
🔸شاعر:
#حسن_کردی
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
_____________________________
#حضرت_علی_اکبر
تماشا میکند با حسرتی جانسوز اکبر را
تماشا میکند آئینه ی روی پیمبر را
به ذکر یاعلی تعویذ میخواند بر اندامش
به میدان میفرستد اینزمان ثانی حیدر را
تلاوت میکند آیه به آیه قامت او را
به آتش میکشد امًّ یجیبش قلب مضطر را
عجب دلشوره ای دارد نگاه زاده ی زهرا
گرفته دست بر پهلو ، به یاد آورده مادر را
عجب دلشوره ای دارد حسین آنجا که نی بیند
به مسلخ میکشاند دست شب خورشید خاور را
عجب بُغضی نشسته بر گلوی تشنه ی مولا
که حتّی جان ندارد سر دهد الله اکبر را
بیایید ای جوانان بنی هاشم که نتوانم
به سوی خیمه برگردانم این صدپاره پیکر را
من از بغض گلوگیری که اصغر داشت فهمیدم
برادر مرده میداند غم مرگ برادر را
🔸شاعر:
#اسماعیل_پورجهانی
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
___________________________
#حضرت_علی_اکبر
چقدر ابن ملجم اینجا هست
که زده ضربه ها به فرق سرت
اربا اربا شدی به عشق علی
میکند خاک غم به سر پدرت
اینقدر پا نکش زمین بابا
از عطش تیر میکشد جگرت
چه بلایی سر تو اوردند
میچکد خون زدیده های ترت
زده آتش به کل جان و تنم
این نفسهای گرم و شعله ورت
من خودم یک کویر بی ابم
که لبم را نشانده ام به لبت
سنگ و شمشیر و نیزه میبینم
همه جا ریخته به دورو برت
چشم خود وا کن و بگو بابا
چه کسی اینچنین زده کمرت
این همه دست و پا نزن ُمردم
کشته من را شکاف روی سرت
پاشو عمه رسیده لطمه زنان
میدهم جان مادرم قسمت
لحظه جمع پیکرت دیدم
چقدر کم شده ست از بدنت
🔸شاعر:
#محمد_حبیب_زاده
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
#حضرت_علی_اکبر
خواست با دستش ببندد پلکِ پَرپر را نشُد
خواست تا با گریه شویَد پلکِ دیگر را نشُد
رویِ زانو چار دست و پا رسیده بر سَرَش
خواست زینب نشنود لبخندِ لشگر را نشُد
گفت بابایی بگو اما فقط یک "با" شنید
هرچه میکوشید گویَد حرفِ آخر را نشُد
با دو انگشتش میانِ حَلق دنبال چه است؟
خواست تا بیرون کِشَد یک تکه خنجر را نشُد
خُردههایی استخوان از سینه بالا میرَوند
خواست تا خالی کُنَد هربار حنجر را نشُد
خواست زینب تا که بردارد حسینش را نشُد
خواست بابا هم کِشَد تا خیمه خواهر را نشُد
غیرتیاش کرد شاید چشمها را وا کند
هِی نشان میداد خاکِ رویِ معجر را نشُد
خواست بردارد از این پاشیده در آغوشِ خویش
دست را پا را نشُد تَن را نشُد سر را نشُد
🔸شاعر:
#حسن_لطفی
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
#حضرت_علی_اکبر
تا که عقابت با سوارِ خویش، پر زد
طوفانِ پاییزی به باغ من ضرر زد
آه ای امید خیمهها !؛ وقتی که رفتی
افتاد، از پا زینب و دستی به سر زد
بالا بلندم !؛ کاش میبستی نقابی
چشمِ حرامیها تو را آخر نظر زد
ای سَروِ گلزارم ؛! خمیدم تا که دیدم
گلچین؛ عصای پیریام را با تبر زد
«اولادُنا اَکبادُنا» تفسیرش این است
هر زخمِ تو؛ زخمِ عمیقی بر جگر زد
آیینهی من !؛ با شکستِ تو شکستم
هر کس تو را زد؛ ضربهای هم بر پدر زد
با هر رجز تا اینکه گفتی نام خود را
با بغض حیدر؛ دشمنت هم بیشتر زد
ای کاش، دیگر هیچ بابایی نبیند
این آتشی که بر دلم داغ پسر زد
جان خودم را میدهم؛ اما تو برگرد
ای کاش میشد؛ چون به جان تو میارزد
🔸شاعر:
#رضا_قاسمی
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
#حضرت_علی_اکبر
من چگونه سوی خیمه خبرت را ببرم؟
خبــر ریختــن بــــــــــال و پرت را ببرم
واژه های بدنت سخت به هم ریخته است
سینه ات یـا جگـرت یــا که سرت را ببرم؟
مثل مـــــادر وسط کوچه گرفتــــار شدی
تـــن پامــــال شـــــده در گذرت را ببرم
ولــــدی لب بــزن و نـــــام مرا بــــــاز ببر
تا به همـراه نســـــــیم این اثرت را ببرم
ارباً اربا تر از این قامت تو قلب من است
چــــــونکه باید بدن مختصـــــرت را ببرم
میوه های لب تو روی زمین ریخته است
بــا عبــــــــا آمده ام تـــــا ثمرت را ببرم
بت شکن بودی وبیش از همه مبعوث شدی
حـــالیــــــــا آمــــــده ام تــا تبرت را ببرم
شبــه پیغمبـــر من معجزه هـــا داری، حیف!
قســـمت من شــده شق القــمرت را ببرم
سفره ات پهن شده در همه دشت، کریم
ســهم من هم شده ســوز سحرت را ببرم
لشـــگر روبـرویت "آکله الاکبـــــاد" اســت
کاش می شد که علی جان جگرت را ببرم
بدنی نیســت که تشـییـع کنم ، مجبــورم
تـکه تـکه تنـــــــــی از دور و برت را ببرم
عمه ات آمده بالای ســــرت می گوید:
تو که رفتــی بگــــذار ایــن پدرت را ببرم
ترسم این است که لب بر لب تو جان بدهد
بگــــــذار ایـــن پـــــدر محتضـــرت را ببرم
مادرت نیست ولی منتظر سوغات است!
عطر گیســـوی تو از این سفرت را ببرم
🔸شاعر:
#مصطفی_هاشمی_نسب
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
#حضرت_علی_اکبر
نقـش بـیـابـان دیـدم آخـر پـیـکـرت را
از مـن نـگـیـر اکـبـر نـگـاه آخــرت را
داغت تمام خیمه گاهم را به هم ریخت
حـالا چـه گـویـم مـن جواب مادرت را
مـن هـم شبیه خاک صحرا تشنه هستم
بـالا بـگـیـر ای شـبه پـیغمبر سرت را
دشمـن مـیـان مـقـتـلت بـا خنده میگفت
حــالا بـیــا بــردار جـسـم اکــبـرت را
فریاد بابا گفـتـنـت خـیلی ضعیف است
از بس که خون پُر کرده راه حنجرت را
از زیر بال وپر سرت بیرون گرفتی
باران تیر آمد وضو در خون گرفتی
گـفـتـم خـدایـا اسـتـجـابـت کـن دعــایـم
از مــن نـگـیـر یـارب تـمـام کـربـلایم
این خاک صحرا با صدایت خوگرفته
بـرخیـزازجـا تـا اذان گــویـی بـرایــم
هـر تکه ات در بین صحرا شد مکرّر
بــایـد بـچـیـنـم پـیـکـرت را در عبایم
از کـودکی مـنزلگهت آغوش من بود
حـالا شـدی در بـین صحرا فرش پایم
بـرخـیـز تـا تـنـها نـمانم عصر امروز
ای اولـیـن ذبـح عـظـیـم در مـنــایـــم
نـور مـحـمـد بـین صحرا مـنجلی شد
درجای به جای کربلاپر از علی شد
ای نــور دیـده پـیـش چشمم دلبری کن
در بـیـن مـیدان بـاز کـاری اکبری کن
یکـبـار دیـگر پـا بـچـسـبان در رکابت
هــمــراه ســاقـی حـــرم آب آوری کن
تـو یـادگـار ذولــفـقـار خـیـبـر هـسـتی
بـرخـیـزودرمـیـدان قیامی حیدری کن
خـیـلی عـلی دلـتـنگ روی مـصطفایم
ای شــبـه پـیغـمـبـر کمی پیغمبری کن
درپیش عـمه پا نکـش برخاک صحرا
برخیزودراین عرصه کاردیگری کن
روی لـبـت گـل واژه از آیـات حـق خورد
در زیر پای نیزه های جسمت ورق خورد
در بین صحرا شد زمین گیری دچارت
امــا نـشـد چـیــزی کــم از اوج وقارت
داغ جـگـر سـوزت امـانــم را بـریــده
از بس شـمـردم زخـمهای بی شمارت
حالا بـیـا و چـاره ای کـن تـا که عمه
در بـیـن نـا مـحـرم نـیـایـد بر مزارت
این دوروبر بوی گلاب ویاس پیچید
انگار زهـرا مـادرم شـد هم جوارت
در خاک وخون افتادنت دیگرروانیست
برخـیــز از جا عـمـه مـی آیـد کنارت
🔸شاعر:
#مجید_قاسمی
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
#حضرت_علی_اکبر
پدر آرامش دنیا، پدر فرزند أعطینا
پدر خون خدا اما، پسر مجنون پسر لیلا
به کم قانع نبود اکبر، لبالب گشت از دلبر
به یکدیگر رسید آخر، لب رود و لب دریا
پسر دور از پدر میشد، مهیّای خطر میشد
پدر هی پیرتر میشد، پسر میبُرد دلها را
در اين آشوب طوفانی، مسلمانان مسلمانی
مبادا اینکه قرآنی بیفتد زیر دست و پا
پسر زخمی، پدر افتاد، پسر در خون، پدر جان داد
پسر ناله، پدر فریاد، میان هلهله، غوغا
پسر از زخم آکنده، پسر هر سو پراکنده
پدر چون مرغ پرکنده، از این صحرا به آن صحرا
که دیده اینچنین گیسو چنین زخمی شود پهلو؟
و خاکآلودهتر از او به غیر از چادر زهرا
🔸شاعر:
#سيدحميدرضا_برقعی
✅ اشعار #شب_هشتم_محرم
#حضرت_علی_اکبر
سالها یک به یک گـذر می کرد
مرد همــسایه پیـرتر می شد
لحـظه ها از مقـابل چـشمش
می گذشــت و دیـرتـر می شد
پسرش نیست خـانه اش قبر است
دل ا و بیـــن بـ ـاغ می گـیرد
بــشنود تـا شـهید آوردند
از جوانـش سـراغ می گیـرد
آمد امـا پسـر نــه، تابوتـش
پیر شد تا که او جوان شده است
این که دق کرده است حق دارد
پدر چـند استـخوان شده است
تازه حق داشت استخوان را هم
تک و تنـها نمی شود ببری
گریه می کرد و زیر لب می گفت
پـسر من فـدای آن پـدری...
کــه روی خـاک داغ کربـبلا
جگـری پـاره پـاره پیـدا کرد
سـر اکـبر حـسین جان هم داد
زینـب او را دوباره احـیا کرد
صـورت از صـورت پسر برداشت
بعد از ان بوسه زد بـه روی علی
با دو انگشت لخـته خون ها را
در مـی آورد ا ز گـلوی عـلی
نـا امیـدانه الـتماسش کرد
علـی اکـبر جـوان بگـو بـابـا
سـر ظــهر نمـاز آمده است
پاشو اکبـر اذان بگو بـابـا
🔸شاعر:
#مصطفی_صابرخراسانی