eitaa logo
مدرسه من
2.4هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
5.9هزار ویدیو
4.5هزار فایل
مطالب مفید علمی و فرهنگی پرورشی و ایده های ناب مخصوص اولیا . دانش آموزان و همکاران فرهنگی ⏰کانال پرورشی ایران حاوی مطالب آموزشی و فرهنگی 🧑‍💻 @Schoolteacher401 ↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️ @madrese_yar
مشاهده در ایتا
دانلود
4_284645521568563315.pdf
حجم: 212.1K
✔️ دکلمه های دهه فجر
4_284645521568563315.pdf
حجم: 212.1K
✔️ دکلمه های دهه فجر
روزشمار یه نوجوون از خاطرات انقلاب: «ماجرای میدون ژاله، لاله‌های پرپر و جمعه‌ای سیاه» (به وقتِ ۱۷ شهریور ۱۳۵۷) 🩸🕊🔥 اون روز صبح که بیدار شدم، صدای بابا از اتاقش می‌اومد. داشت پای تلفن با عموم حرف می‌زد. صداش آروم، ولی محکم بود: «قراره توی میدون ژاله تجمع کنیم. دیر نکنی داداش. علی و مرتضی رو هم به هیچ‌وجه نیار... می‌دونم، ولی کاره دیگه.» مامان همون بغل‌ مشغول گردگیری بود و سعی می‌کرد به‌زور حرفاشونو بشنوه. تا بابا تلفن رو گذاشت با دلخوری گفت: «حسن، تو رو به روح آقات نرو. آخه نمی‌گی دل من هزار راه می‌ره؟» لبخند تلخ بابا هنوز یادمه. دستای مامان‌و گرفت و بوسید، بعدم با خنده گفت: «خانوم، صد دفعه گفتم بادمجون بم آفت نداره...» یادمه اون‌روز داداشم رفته بود پیش دوستاش و خونه از همیشه سوت و کورتر بود. من و مامان تا ظهر لام‌تا‌کام با هم حرف نزدیم. 🏠😔🔕 وقتی بابا برگشت، لباساش خاکی بود و یه لکه خون هم روی بازوش دیدم. از ترس پشت دیوار قایم شدم و جلو نرفتم. بابا نشست یه گوشه‌ی پذیرایی، دستاش می‌لرزید. مامان جیغ زد: «چی شده؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟» بابا نشست. سرش پایین بود. چند لحظه بعد با شرم گفت: «من هیچی... ولی از خودم خجالت می‌کشم که زنده‌م. زدن خانوم، همه رو زدن. زن، بچه، جوون...» برای اولین بار دیدم اشک از گوشه‌ی چشمش راه افتاد و چکید روی گونه‌هاش. فکر می‌کرد من حرفاشون رو نمی‌شنوم. با صدایی گرفته به آرومی گفت: «میدون پر از جنازه بود...» یخ کردم. حتی جرات نکردم برم جلو و ازش بپرسم چند نفر کشته شدن. 🩸💔😢 خوابیدم و دوباره کابوس دیدم. خواب دیدم تو میدون ژاله در حال دویدنم و یه سرباز دنبالمه... برگشتم، و دیدم آقای ناظمه که بلند بلند می‌خنده و داد می‌زنه: «اینم یه آشوبگره! بگیریدش!» از خواب که پریدم هنوز مامان و بابا تو پذیرایی حرف می‌زدن. مامان گفت: «این‌ها می‌خوان صدای مردم رو خفه کنن، ولی نمی‌دونن که نمی‌شه.» 🗣🔇👥👥👥 بابا با حالتی مصمم جواب داد: «پس دیگه مانعم نشو سارا. نمی‌خواستم امشب بگم، اما آقای اسفندیاری، همسایه‌مون، جلوی چشم خودم...» بعد انگار که بغضش رو فرو بخوره ساکت شد. چند دقیقه بعد اما لحن بابا بیشتر خشمگین بود تا غمگین: «دیگه عقب‌نشینی محاله. این راه‌ رو که شروع کردیم، نمی‌شه نصفه‌نیمه ول کنیم.» یادم نیست مامان چیزی گفت یا نه. خونه پر از سکوت و ناباوری بود. می‌گن سکوت علامت رضاست. ادامه دارد... 🕯✊🏻🚨 جملات ادبی🧑‍🌾 خاطرات مدرسه 👣 داستانهای مرتبط با مدرسه 🏠 در کانال داستان مدرسه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ @dastankadeh
🇮🇷 کاربرگ نقاشی 🌟 🇮🇷 دهه ی فجر 🇮🇷 .
🇮🇷 کاربرگ نقاشی 🌟 🇮🇷 دهه ی فجر 🇮🇷 .
🇮🇷 کاربرگ نقاشی 🌟 🇮🇷 دهه ی فجر 🇮🇷 .
🇮🇷 کاربرگ نقاشی 🌟 🇮🇷 دهه ی فجر 🇮🇷 .
banner dahe fajr 300-100 - 2 (www.mplib.ir).zip
حجم: 7.08M
🏞 بنر لایه باز « دهه فجر » - شماره 3 ❇️منبع : کانال سنگر مهمات فرهنگی | پاتوق جوانان انقلابی در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/sangar8 🔹اندازه : 300 - 100 🔻 موضوع : ⏰کانال پرورشی ایران حاوی مطالب آموزشی و فرهنگی 🧑‍💻 @Schoolteacher401 ↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️ @madrese_yar
مقاله ومتن_دهه‌فجر.pdf
حجم: 1.27M
🇮🇷🇮🇷🇮🇷 📖مقاله ومتن ادبی ویژه دهه 📖مورداستفاده مجری مراسمات ✍تهیه کننده: خانم عزیزیان ⏰کانال پرورشی ایران حاوی مطالب آموزشی و فرهنگی 🧑‍💻 @Schoolteacher401 ↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️ @madrese_yar
متن‌مجری_دهه‌فجر.pdf
حجم: 597.3K
🌹🇮🇷🌹 📖متن ویژه مجری مراسمات دهه ⏰کانال پرورشی ایران حاوی مطالب آموزشی و فرهنگی 🧑‍💻 @Schoolteacher401 ↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️↔️ @madrese_yar