eitaa logo
پیامبر رحمت
254 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
5.9هزار ویدیو
1.3هزار فایل
بسم الله وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ؛ انبیاء.۱۰۷ پویش شنبه‌های محمدی♥️ قراره به عشق پیامبر رحمت"صلی‌الله‌علیه‌وعلی‌آله‌"، هر کار خیری از دستمون برمیاد انجام بدیم(: شناسه ارسال گزارشات👈🏻 @b_rasulrahmat بنیاد رسول رحمت
مشاهده در ایتا
دانلود
5.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره بازیگر نقش حرمله از دیدن سکانس حضرت علی اصغر با مادرش 😔😔😔😔
مقام معظم رهبري مي‌فرمايد: « مرحوم پدرم در سنين پيري، تقريباً بيست و چند سال قبل از فوتش (كه مرد هفتاد ساله بود) به بيماري آب چشم، كه انسان نابينا مي‌شود، دچار شد. بنده آن وقت در قم بودم. من به مشهد آمدم و ديدم چشم ايشان محتاج دكتر است. قدري به دكتر مراجعه كردم و بعد براي تحصيل به قم برگشتم، چون من از قبل ساكن قم بودم، باز ايام تعطيل شد و من مجدداً به مشهد مي‌رفتم و كمي به ايشان رسيدگي كردم و دوباره براي تحصيلات به قم برگشتم. معالجه پيشرفتي نمي‌كرد. در سال 1343 بود كه من ناچار شدم ايشان را به تهران بياورم، چون معالجات در مشهد جواب نمي‌داد. اميدوار بودم كه دكترهاي تهران، چشم ايشان را خوب خواهند كرد. به چند دكتر كه مراجعه كردم، ما را مأيوس كردند. گفتند: «هر دو چشم ايشان معيوب شده و قابل معالجه و اصلاح نيست.» البته بعد از دو، سه سال، يك چشم ايشان معالجه شد و تا آخر عمر هم چشم‌شان مي‌ديد. اما در آن زمان مطلقاً نمي‌ديد و بايد دستشان را مي‌گرفتيم و راه مي‌برديم. لذا براي من غصه درست شده بود. اگر پدرم را رها مي‌كردم و به قم مي‌آمدم، ايشان مجبور بود گوشه‌اي در خانه بنشيند و قادر به مطالعه و معاشرت و هيچ كاري نبود و اين براي من خيلي سخت بود. ايشان با من هم يك انس به خصوصي داشت، با برادرهاي ديگر اين قدر انس نداشت. با من دكتر مي‌رفت و برايش آسان نبود كه با ديگران به دكتر برود. بنده وقتي نزد ايشان بودم، براي‌شان كتاب مي‌خواندم و با هم بحث علمي مي‌كرديم، و از اين رو با من مأنوس بود. برادرهاي ديگر اين فرصت را نداشتند و يا نمي‌شد. به هر حال، من احساس كردم اگر ايشان را در مشهد تنها رها كنم و خودم برگردم و به قم بروم، ايشان به يك موجود معطّل و از كار افتاده تبديل مي‌شود. از طرف ديگر، اگر مي‌خواستم ايشان را همراهي كنم و از قم دست بردارم، اين هم براي من غير قابل تحمل بود؛ زيرا كه با قم انس گرفته بودم و تصميم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم. اساتيدي كه من آن زمان داشتم ـ به خصوص بعضي از آنها ـ اصرار داشتند كه من از قم نروم. مي‌گفتند اگر تو در قم بماني، ممكن است كه براي آينده مفيد باشي. خود من هم خيلي دلبسته بودم كه در قم بمانم. بر سر يك دو راهي گير كرده بودم. اين مسأله در اوقاتي بود كه ما براي معالجه‌ي ايشان به تهران آمده بوديم. يك روز خيلي ناراحت بودم و شديداً در حال ترديد و نگراني و اضطراب به سر مي‌بردم. البته تصميم من بيشتر بر اين بود كه ايشان را به مشهد ببرم و در آنجا بگذارم و به قم برگردم. اما چون برايم سخت و ناگوار بود، به سراغ يكي از دوستانم كه در همين چهار راه حسن آباد تهران منزلي داشت، رفتم. مرد اهل معنا و آدم با معرفتي بود. به ایشان گفتم: «من خيلي دلم گرفته و ناراحتم و علت ناراحتي من هم همين است؛ از طرفي نمي‌توانم پدرم را با اين چشم نابينا تنها بگذارم، برايم سخت است.» از طرفي هم اگر بنا باشد پدرم را همراهي كنم، من دنيا و آخرتم را در قم مي‌بينم و اگر اهل دنيا باشم، دنياي من در قم است، اگر اهل آخرتم باشم، آخرت من در قم است. دنيا و آخرت من در قم است. من بايد از دنيا و آخرتم بگذرم كه با پدرم بروم و در مشهد بمانم. يك تأمل مختصري كرد و گفت: «شما بيا يك كاري بكن و براي خدا از قم دست بكش و برو در مشهد بمان. خدا دنيا و آخرت تو را مي‌تواند از قم به مشهد منتقل كند.» من يك تأملي كردم و ديدم عجب حرفي است، انسان مي‌تواند با خدا معامله كند. من تصور مي‌كردم دنيا و آخرت من در قم است و اصلاً از قم دل نمي‌كندم. ديدم اين حرف خوبي است و براي خاطر خدا پدر را به مشهد مي‌برم و پهلويش مي‌مانم. خداي متعال اگر اراده كرد، مي‌تواند دنيا و آخرت من را از قم به مشهد بياورد. تصميم گرفتم، دلم باز شد و ناگهان از اين رو به آن رو شدم، يعني كاملاً راحت شدم و همان لحظه تصميم گرفتم و با حال بشّاش و آسودگي به منزل آمدم. والدين من ديده بوند كه من چند روزي است ناراحتم، تعجب كردند كه من بشّاش هستم. گفتم: «من تصميم گرفتم كه به مشهد بيايم.» آنها هم اول باورشان نمي‌شد، از بس اين تصميم را امر بعيدي مي‌دانستند كه من از قم دست بكشم. به مشهد رفتم و خداي متعال توفيقات زيادي به ما داد. به هرحال، به دنبال كار و وظيفه‌ي خود رفتم. اگر بنده در زندگي توفيقي داشتم، اعتقادم اين است كه ناشي از همان برّي (نيكي) است كه به پدر، بلكه به پدر و مادرم انجام داده‌ام.»
◾️ «و لکن رسول‌الله و خاتم‌النبیین»(احزاب/40) 🏴 وقتی «اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً بالرسول» را به میدان فرستاد، یکی از بزرگترین تدبیرهای برای اتمام حجت و آوردن آیه و به عجز درآوردنِ سپاه کوفه رو شد. معجزه این‌قدر بزرگ بود که به نقل شیخ مفید در الارشاد، تمام لشگر عمرسعد _ که بزرگترین جمع اشقیاء در تاریخ را تشکیل داده بودند _ میخ‌کوب شدند: «فشدّ علی الناس و هو یقول... ففعل ذلک مراراً... با این‌که علی اکبر حمله می‌کرد و رجز می‌خواند و چند بار این کارها را تکرار می‌کرد» اما «و اهل‌الکوفه یتّقون قتله... کوفیان از جنگ با او ابا داشتند و از کشتن‌ش دوری می‌کردند...»  ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴حسین، این دفعه و برای پایان‌دادن به همه عذرها و عمیق‌تر کردن همه‌ی احتجاج‌ها، معجزه‌ای از جنس تصویر در مقابل اهالی طغیان گذاشته بود؛ از سنخ شکل و شمایل نبیّ‌اکرم. به زبان تصویر و با سیمای علی‌اکبر حقانیتش را فریاد می‌زد و از پیامبر خواسته بود تا به میدان برود و می‌گفت مسلمان هر جنایتی هم که از او سر بزند، ولی پیامبر خدا و خاتم پیامبران را.... «و لکن رسول‌الله و خاتم‌النبیین»...؛ اعجاز عظیمی بود و تا لحظاتی دشمن را به عجز درآورد و بیست‌سی هزار نفر را زمین‌گیر کرد. اما اشقیا همیشه خط‌شکن دارند «اذ انبعث اشقاها»... «مره بن منقذ العبدی» فضا را شکست و گفت: «گناه همه عرب بر گردنم باشد اگر پدرش را به عزایش ننشانم» و به جنگِ معجزه تصویریِ حسین رفت... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴بعضی مقاتل گفته‌اند: اسب علی‌اکبر او را به سمت دشمن برد و باعث شد «اربا اربا» شود اما من گمان می‌کنم اگر اسب هم به آن طرف نمی‌رفت، کوفیان باید همین کار را با کسی می‌کردند که تصویرش آنها را به فلاکت کشانده بود. باید تکه‌تکه و قطعه‌قطعه‌اش می‌کردند تا چیزی از صورت و بدنش معلوم نباشد، تا دیگر از این معجزات و آیات خردکننده به چشم‌‌شان نیاید و این شکل و شمایل‌ها آنها را به خاک مذّلت نیندازد... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴حسین هم می‌دانست دارد چطور لشگر دشمن را به هم می‌ریزد: هم موقع رفتن علی از پیامبر گفت: «کنا اذا اشتقنا الی نبیّک نظرنا الی وجهه» و هم موقع سر جنازه‌اش روضه نبیّ‌اکرم را خواند: «ما اجرأهم علی انتهاک حرمه الرسول» و هم علی‌اکبر می‌دانست با دشمن چه کرده. وقتی با پدرش خداحافظی کرد، از پیامبر گفت: «یا ابتاه علیک السلام هذا جدی رسول‌الله یقرئک السلام» گویا نبی‌اکرم را می‌دید که آمده بود تا کنار پیکر خودش به شهادت خودش نگاه کند و به قول آن زیارت‌نامه زیبا، خون خودش را تحویل بگیرد: «دمک المرتقی الی حبیب‌الله»... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖤 تقدیم به غرض از خلقت مخلوقات و محور کائنات محمد مصطفی؛ به امید این که با شفاعت مولایم علی‌اکبر، ما پیامبر ندیده‌ها در بهشت، زائر زود به زودِ روی ماهش باشیم و تقدیم به شهید یک و بیست دقیقه ی همه‌ی شب‌های جمعه که مثل مولایش، اربا اربا شد؛ تقدیم به قطره‌های خون خشک‌شده‌ و ذره‌های ریز بدنش که قاعدتاً هنوز باید میهمان در و  دیوار فرودگاه بغداد باشند تا مسلمانانی که به خیال بی‌طرفی، هنوز هم به دنبال زندگی مسالمت‌آمیز با دشمنان نبیّ‌اکرم هستند، را رسوا کند. ✍️ حجت‌الاسلام محمدصادق حیدری @HossiniehAndisheh
🔺بعد از گلایه جهانگیری از نمایندگان تهران به خاطر حضور در بین کارگران معترض هفت تپه، اینبار حسام‌الدین آشنا، مشاور روحانی از این اقدام خوب عصبانی شده!
6.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴نوحه‌سرایی سردار شهید ابراهیم همت تاکید شهید همت بر محتوای نوحه
6.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴روايت رهبرانقلاب از شفا گرفتن فرزند مرحوم الهی قمشه‌ای در نوزادی
🏴تصویری زیبا از رعایت فاصله گذاری اجتماعی در هیئت قم در صحن مسجد مقدس جمکران
📸 ‏۴ تصویر و ۴ درس برای ما: 🔹۱.حتی اگر قانون باب میل ما نبود، حتما رعایت کنیم. 🔹۲.حتی اگر مستمع زیادی نداشتیم، منبر و روضه‌ی حسین(ع) را تعطیل نکنیم. 🔹۳.حتی اگر هیئت یا تکیه مراسم عمومی نداشت، فضای مجلس را سیاه‌پوش کنیم. 🔹۴.حتی اگر آدم خیلی مهمی هستیم، ساده‌زیستی و نظم را فراموش نکنیم.
جواب سلام امام حسین آیت الله خزعلی از آیت الله محمّدرضا بروجردی چنین نقل کردند که پدر مشکور ـ از علمای نجف اشرف ـ در عالم خواب می ‌بیند: به حرم امام حسین‌ علیه السلام مشرّف شده است و همه مردمی که آن‌جا به زیارت مشغول هستند ـ به جز چند نفر ـ به صورت حیوانات دیده می‌شوند. در همان حال نیز مشاهده می ‌کند که جوانی به حرم وارد شده و گفت: السلام علیک یا اباعبدالله! و از آن حضرت جواب شنید: وعلیک السلام احسنت. مشکور می ‌گوید: از خواب بیدار شده و به حرم مشرّف شدم، منظره حرم را همان‌طوری که در خواب دیده بودم، مشاهده کردم. البته همه به صورت انسان هستند، اما افراد همان افرادی بودند که در خواب آن‌ها را مشاهده نموده بودم. چیزی نگذشت که ناگهان دیدم همان جوان نیز آمده و سلام داد، ولی من جواب سلام حضرت را نشنیدم. سراغ جوان رفته و جریان خوابم را به او گفتم. گفت: من جواب آن حضرت را شنیدم. گفتم: شما چه کردی؟ جواب داد: من هر شب جمعه به زیارت حضرت می‌آیم و هر بار پدر یا مادرم را به حرم می‌آورم. یک بار پدر و مادرم هر دو با هم گفتند ما را ببر. در بین راه پدرم به زمین خورد و از راه رفتن عاجز شد. ولی باز از من خواست که او را به حرم ببرم، من او را روی دوش خودم قرار داده و به حرم بردم، لذا حضرت جواب من را دادند و مرا تحسین کردند. روزنه ‌هایی از عالم غیب ؛ آیت الله محسن خرازی؛ ص 180
5.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧 درمیان شهدای دفاع مقدس، «پهلوان ابراهیم هادی» به «علمدار» معروف است قصه این علمداری به لحظه‌های آخر شهادت ابراهیم و فداکاری‌اش برای رفع تشنگی مجروحانی که در محاصره بودند برمی‌گرد‌د.