#امیرالمومنین_علیه_السلام
💠 تمام عوالم، عاجز از توصیف یک دهم از فضائل امام روز غدير....
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روایتی فرمودند :
لو كانت البحار مدادا و الغياض أقلاما، و السموات صحفا، و الجن و الانس كتّابا، لنفد المداد و كلت الثقلان، أن يكتبوا معشار عشر فضائل إمام يوم الغدير، و كيف يكتبون و انّی يهتدون؟
🔹اگر تمام دریاها مرکّب و جنگل ها قلم و آسمان ها کاغذ و انس و جن کاتب شوند، هر آینه
مرکّب تمام و انس و جنّ عاجز آیند از نوشتن یک دهم از فضایل امام روز غدیر،چگونه مینویسند و از کجا هدایت می شوند به این عمل؟!
📚مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين ص١٧١
@maghaatel
#امیرالمومنین_علیه_السلام
💠 یک جزء از هفتاد جزء نور امیرالمؤمنین علی علیه السلام....
روایت شده که امام صادق علیه السلام فرمودند :
نور آفتاب جزء کوچکی از نور عرش است و نور عرش یک جزء از هفتاد جزء نور امیرالمؤمنین علی صلوات اللّه علیه است.
📚مبکی العیون(نجفی) ص١٩٩
@maghaatel
#امیرالمومنین_علیه_السلام
💠 امّتی که ولایت مرا انکار کردند، مسخ شدند...
در روایتی امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند :
أنا الذي جحر ولايتي ألف أمّة فمسخوهم .
🔹منم کسی که انکار کردند ولایت مرا هزار امت پس سگ و بوزینه شدند . (مسخ شدند ) .
📚مجمع النورین ص٢٣١(چاپ قدیم بیروت)
@maghaatel
#امیرالمومنین_علیه_السلام
💠 هر جا نظر کردم، علی بود و علی بود...
در روایت آمده است:
در شب معراج وقتی پیامبراکرم صلی اللّه علیه وآله به مقام قرب الهی رسید و قدم به ساحت جبروت نهاد و مشاهده آثار عظمت کرد، ارتعاش بر اندام حضرت افتاد، ندا رسید:
ای احمد! حال آنکه در جوار رحمت مایی از چه می لرزی؟
حضرت فرمود :
محنت قرب از دوری بیشتر است.
خطاب رسید:
چه کسی را در زمین دوست می داری؟
فرمود:
إلهی! علی صلوات اللّه علیه را.
ندا رسید بالای سرت را نظر کن.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نظر نمود و دید مولا علی صلوات اللّه علیه در قنوت است. در طرف راست نظر کرد، دید علی صلوات اللّه علیه در رکوع است.به چپ نظر کرد دید، علی صلوات اللّه علیه در سجده است نظر به پایین کرد، دید علی صلوات اللّه علیه در زمین ایستاده و محاسن به دست گرفته و مشغول مناجات است.
📚 مبکی العیون(نجفی) ص١٨٣
@maghaatel
#امیرالمومنین_علیه_السلام
💠 خربزهای که حیدری نبود...
راوی گوید:
من و ابوذر و بلال روزی با علی بن ابی طالب علیه السلام سیر می نمودیم.
مولا علی علیه السلام به خربزه ای نظر کرد و درهمی درآورد و آن را به بلال داد و فرمود:
با این درهم این خربزه را برای من بیاور.
مولا علی علیه السلام به خانه اش رفت. چیزی احساس نکردیم که بلال خربزه را آورد. مولا علی علیه السلام خربزه را گرفت و آن را برید و دید که تلخ است.
فرمود:
ای بلال! این خربزه را از من دور کن و به من رو کن تا برای تو حدیثی بگویم که آن را رسول خدا صلی الله علیه و آله برایم نقل کرد و در حالی که دستش بر شانه ام بود، به من فرمود:
خداوند تبارک و تعالی حبّ من را بر سنگ و گُل و دریاها و کوه ها و درختان عرضه کرد، آنچه که محبت مرا پاسخ داد، گوارا شد و آنچه که محبت مرا جواب نداد، خبیث و تلخ شد و من گمان می کنم که این خربزه از آنهایی بود که محبت مرا پاسخ نداد.
📚بحارالانوار/ج۲۷/ص۲۸۱.
📚مستدرك الوسائل/ج۱۶/ص۴۱۴.
@maghaatel
#معارف_حسینی
◼️ به مناسبت سالروز شهادت میثم تمّار
🔹 سه دیوانه...!؟ یا سه عاشقِ شیدا...؟!
فضيل بن زبير گويد:
در نزديكى محفلى از محفل هاى بنى اسد، حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار، سواره با يكديگر، ديدار كردند و به گفتوگو پرداختند; چنان به يكديگر نزديك شده بودند كه گردنِ اسبانِ شان در كنارِ هم قرار گرفته بود.
حبيب بن مظاهر گفت:
گويا پيرمردى «اَصْلَعْ» ـ موى پيشِ سر ريخته اى ـ را با شكمى برآمده مى بينم كه در «دارالرِّزق» هندوانه(یه به نقلی خرما) مى فروشد. و به خاطر محبت و دوستى اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، در حالى كه شكم او را دريده اند، به دار آويخته شده است.
ميثم تمّار، نيز در پاسخ حبيب بن مظاهر، چنين گفت:
گويا مى بينم مردى سرخ روى را با گيسوانى بافته شده و از دو سوى آويخته، كه به يارى فرزند پيامبرش(امام حسین علیه السلام) بپاخاسته و در اين راه كشته مى شود و آن گاه سر او را در كوفه مى چرخانند.
سپس از يكديگر جدا شدند.
اهل محفل كه سخنان اين دو بزرگ مرد را شنيده بودند گفتند:
*ما كسى را دروغگوتر و دیوانه تر از اين دو، نديده ايم*
فضيل گويد:
هنوز اهل محفل پراكنده نشده بودند، كه «رشيد هَجَرى» در رسيد و از حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار جويا شد.
گفتند:
هم اكنون از اين جا رفتند و گفت و گوى آن ها را براى رشيد بازگو كردند.
رشيد گفت:
و امّا ميثم ـ كه خداى او را رحمت كند ـ فراموش كرده است كه بگويد:
افزون بر اين ها، به آورنده سرِ حبيب بن مظاهر، صد درهم بيش از آن چه انتظار مى رود، جايزه خواهند داد.
رشيد اين سخن را گفت و رفت.
بنى اسد گفتند:
به خدا سوگند! اين; يعنى رشيد، از آن دو مرد، دروغگوتر و دیوانه تر است.
و امّا بنى اسد همين ها كه در اين محفل سخنان عجیب حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار و همين طور، سخنان رشيد هجرى را شنيده بودند، گفتند:
چندی بيش نگذشت كه آن چه گفته بودند،اتفاق افتاد و ما خود ديديم كه ميثم تمّار بر درِ خانه عمرو بن حريث، به دار آويخته شد و همين طور، سر حبيب را، كه با امام حسين صلوات الله علیه كشته شده بود، آوردند و در كوفه چرخانيدند و به عطای سر، صد درهم زیاده کردند و هر چه گفته بودند را از امیرالمومنین صلوات الله علیه شنیده بودند.
📚 الهداية الكبرى ص١۶٠
@maghaatel
#فضائل
💠 من چهره هایی را مشاهده میکنم، که با دعایشان کوه ها متلاشی می شود...
در روز شریف مباهله، وقتی که اصحاب کساء در عرصه مباهله حاضر شدند، اسقف نصرانیها، تا که هیبت رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهلبیت آن حضرت را مشاهده نمود، خطاب به هم کیشان خود گفت:
یَا مَعْشَرَ النَّصَارَی إِنِّی لَأَرَی وُجُوهاً لَوْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ یُزِیلَ جَبَلًا مِنْ مَکَانِهِ لَأَزَالَهُ بِهَا فَلَا تُبَاهِلُوا فَتَهْلِکُوا وَ لَا یَبْقَ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ نَصْرَانِیٌّ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ
🔹 ای جماعت نصاری، من چهرههایی را میبینم که اگر خداوند اراده کند کوهی را به دعای آنها درهم شکند، این کار را به وسیله آنها انجام میدهد. با او مباهله نکنید که هلاک خواهید شد و هیچ نصرانیی تا روز قیامت بر روی زمین نخواهد ماند.
📚الطرائف ج١ص۴۵
📚بحارالانوار ج٢١ص٢٨١
@maghaatel
#مسیر_کربلا
◾ یک سگ پیسی را در خواب دیدم که مرا میخواهد به قتل برساند...
وقتی که امام حسین(علیه السّلام) در سفر از مکه به سمت کوفه به منزل «شقوق» رسیدند، فرزدق شاعر امام حسین(عليهالسلام) را ملاقات نمود.
امام حسین(السّلام) از او پرسید :
اَخبِرنِی عَنِ النَّاسِ خَلفَکَ؟
🔹مرا خبر ده از وضع مردمی که آنها را پشت سر گذاشتی!
فرزدق به امام(السلام) عرض کرد :
قُلُوبُ اَلنَّاسِ مَعَكَ وَ أَسْيَافُهُمْ عَلَيْك
🔹دلهای کوفیان با توست و شمشیرهایشان علیه توست!(۱)
◾ابن اعثم می نویسد :
فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ السَّحَرِ خَفَقَ الْحُسَيْنُ بِرَأْسِهِ خَفْقَةً ثُمَّ اسْتَيْقَظَ فَقَالَ :أَ تَعْلَمُونَ مَا رَأَيْتُ فِي مَنَامِي السَّاعَةَ
🔹سحرگاهان امام حسین(علیه السّلام) را خوابی مختصر ربود.
وقتی بیدار شد، فرمود :
میدانید هم اینک در خواب چه دیدم؟
آنان پرسیدند : ای پسر رسول خدا(صلی اللّه علیه و اله)! چه در خواب دیدید؟
امام(ع) فرمود :
رَأَيْتُ كَأَنَّ كِلَاباً قَدْ شَدَّتْ عَلَيَّ لِتَنْهَشَنِي وَ فِيهَا كَلْبٌ أَبْقَعُ رَأَيْتُهُ أَشَدَّهَا عَلَيَّ وَ أَظُنُّ أَنَّ الَّذِي يَتَوَلَّى قَتْلِي رَجُلٌ أَبْرَصُ مِنْ بَيْنِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ
🔹در خواب سگهایی را دیدم که بر من حمله آوردهاند و مرا میدرند.
در میان آنها سگ خال خالی بود که بر من بیشتر حمله میآورد، فکر میکنم آنکه قاتل من است، مردی لک و پیس دار از این گروه است.(۲)
◾از یاران امام حسین(عليهالسلام) در کربلا نقل شده است که؛
كُنّا مَعَ الحُسَينُ(عليه السّلام) بِنَهرِ كَربَلاءَ، فَنَظَرَ إلى شِمرِ بنِ ذِي الجَوشَنِ وكانَ أبرَصَ فَقَالَ :اَللهُ أَكْبَرُ! اَللهُ أَكْبَرُ! صَدَقَ اللّه ُو رَسولُهُ(صلی اللّه علیه و آله)!قالَ رَسولُ اللهُ(صلی اللّه علیه و آله) : كَأَنّي أنظُرُ إلَى كَلبٍ أَبقَعَ يَلَغُ فِي دِمَاءِ أهلِ بَيتِي
🔹ما در كنار نهر كربلا به همراه حسين(علیهالسّلام) بوديم.
حضرت به شمر بن ذى الجوشن نگاهى كرد و شمر برص(پیسی) داشت، پس امام(علیه السلام) فرمود : الله اکبر! خدا و رسول(صلی اللّه علیه وآله) او راست فرمود.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود :
گويى سگِ پيسه اى(خال خالی) را مى بينم كه در خون اهل بيت من دهان مى زند.(۳)
📚منابع :
۱)الفتوح ابن اعثم، ج۵، ص۱۱۱ / الارشاد شیخ مفید، ج۲، ص۶۷
۲)بحارالانوار مجلسی، ج۴۵، ص۵۶
۳)الارشاد شیخ مفید، ج۲، ص۹۶
@maghaatel
#مسیر_کربلا
◾ حرّ ، به قتال سیدالشهدا علیه السـلام می رود اما مژده بهشت را میشنود...
وقتی امام حسین علیه السّلام وارد رهینه (منزلی در بین مکه تا کوفه) شد و این خبر به گوش ابن زیاد رسید، ابن زیاد ،حر بن یزید را با تعداد هزار نفر سوار به سمت امام حسین علیه السلام فرستاد.
حر میگوید:
فَلَمَّا خَرَجْتُ مِنْ مَنْزِلِی مُتَوَجِّهاً نَحْوَ الْحُسَیْنِ علیه السلام نُودِیتُ ثَلَاثاً یَا حُرُّ أَبْشِرْ بِالْجَنَّةِ فَالْتَفَتُّ فَلَمْ أَرَ أَحَداً
🔹هنگامی که از منزل خود به سمت امام حسین علیه السلام خارج شدم، سه مرتبه شنیدم منادی میگفت: ای حر، مژده باد تو را به بهشت! وقتی متوجه صاحب این ندا شدم کسی را ندیدم.
با خود گفتم: مادرت به عزایت بنشیند، تو برای جنگ با پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میروی و بشارت بهشت به تو داده میشود؟!
📚امالی صدوق ص۱۵۴
📚بحارالانوار ج ۴۴ص۳۱۴
@maghaatel
#مسیر_کربلا
◾ حکایت درس آموز طرمّاح و بازماندن از یاری سیدالشهدا صلوات الله علیه
در یکی از منازل بین راه، طرماح بن عدى به امام حسین علیه السلام رسيد و عرض کرد:
«به خدا من عده همراه تو را زیاد نمى بينم، اگر جز همين عده كه تو را محاصره و بازداشته اند (حر و لشگر او) كسى با تو جنگ نكند، همين عده براى قتال تو كافى خواهند بود.من روز قبل از خروج از كوفه در پيرامون كوفه، مردم را در يك قرارگاه ديدم كه همه براى نبرد تو مجهّز و آماده لشكركشى بودند.
تاكنون چشم من به زیادیِ آن عده نديده بود.من تو را به خدا سوگند مى دهم كه تا میتوانی يك وجب سوى آنها پيش مرو! چنين بكن و اگر بخواهى در بلادى كه مانع هجوم و دست درازى آنها باشد، سكنى اختيار كنى بهتر خواهد بود تا بر يك كار تصميم بگيرى و بدانى چه خواهى كرد و همه چيز براى تو روشن و آشكار شود.
بيا برويم تا من تو را به كوهستان خودم ببرم كه نام آن "اجا" باشد.به خدا سوگند ما در آن كوه از هجوم پادشاهان غَسان و حِميَر و نعمان بن منذر و از هر سرخ و سفيد (كنايه از انسان) در آن كوهستان پناه مى برديم و هرگز خوارى به ما راه نيافت.
من با تو به سير و سفر خود ادامه مى دهم تا تو را به آن شهر برسانم و منزل بدهم.آن گاه مردان اهل "آجا" و سَلمى و طىّ (قبايل) را به همه جا بفرست و دعوت كن.به خدا ده روز نخواهد گذشت كه از قبيله "طى" مرد و سوار خواهد رسيد (به يارى تو).
آن گاه تو ميان ما تا هر وقتى كه بخواهى، بمان! اگر از حادثه بيمناك شوى، من تعهّد مى كنم كه بيست هزار مرد طايى، (از طى) پيشاپيش تو شمشير بزنند.
به خدا سوگند هرگز كسى به تو نخواهد رسيد (كه آسيبى برساند) مادام كه يك چشم باز باشد.»
▪️سیدالشهدا علیه السلام به او فرمود:
«خداوند تو را پاداش نيكى دهد.همچنين قوم تو خداوند به آنها جزاى خير بدهد؛ ولى بدان كه ميان من و اين قوم، قول (عهد و نامه و وعده) بوده [است] و من قادر (بر نقض آن) ردّ آن نمى باشم.صبر مى كنم تا اوضاع و احوال چگونه خواهد بود.»
🔹 طرماح(وقتی که این جواب امام علیه السلام را شنید) با امام حسین علیه السلام وداع كرد و رفت و وعده داد كه چون بارهاى خواربار و طعامی را که به همراه دارد به خانواده خود برساند، به يارى او بازخواهد گشت.و او چنين كرد (رفت و برگشت).
*پس از مراجعت (براى يارى امام حسين عليه السلام ) چون به محل "عذيب الهجانات" رسيد، خبر قتل سیدالشهدا علیه السلام را شنيد، باز نزد خانواده خود برگشت.
📚مثیر الاحزان ص۲۰
📚الکامل ج۳ص۲۸۱
↩️ درس مهمی در قضیه طرماح برای همه دوستداران سیدالشهداء عَلَيْهِ السَّلَام وجود دارد،این است که کسی که محبت اهلبیت علیهم السلام را به دل دارد، گاهی به بهانه های به ظاهر صلاح، و یا مقدم داشتن برخی امورات دنیوی، از یاری امام خود باز می ماند و توفیق شهادت و جان نثاری در رکاب امام علیه السلام از او گرفته میشود.
@maghaatel
◼️صلی الله علیک یا ابا عبدالله◼️
با توجه به فرا رسیدن ماه عزای سید و سالار شهیدان، حضرت مولانا اباعبدالله الحسین علیه السلام، با مدد از ساحت قدسی آن حضرت، مقاتل و مطالب مربوطه، در ایام پیشرو بارگذاری میشود.
عزیزان با توجه به سابقه سه ساله و آشنایی که با مطالب این کانال دارند، در صورت تمایل، کانال را به عزیزانی که قابل استفاده برای ایشان می باشد، معرفی نمایند. اجرکم عندالله
🔹آدرس کانال " معارف و مقاتل آلُ الله" در واتساپ
https://chat.whatsapp.com/IflPPxXfaV31l3P5CtuzLn
🔹آدرس کانال در پیامرسان ایتا
https://eitaa.com/maghaatel
#مسیر_کربلا
#اصحاب_امام_حسین_علیه_السلام
◾حکایت دلداگی زهير بن قين...
گروهى از قبيله فزاره و بجيله گويند:
ما به همراه زهير بن قين بجلى بوديم.آن گاه كه از مكّه بيرون آمديم و با قافله امام حسين عليه السّلام هم سفر بوديم (و هم چنان كه او با همراهانش به سوى كوفه مى رفت، ما نيز جداگانه به همراه زهير مى رفتيم و از آن جا كه از بنى أميّه انديشه داشتيم، نمى خواستيم با او هم منزل شويم) و چيزى نزد ما ناخوش تر از اين نبود كه در جايى با او هم منزل شويم.تا اين كه امام حسين عليه السّلام برفت و در جايى فرود آمد كه ما نيز جز اين چاره نداشتيم كه در آن جا فرود آييم.پس امام حسين عليه السلام در يك سو فرود آمد و ما نيز در سوى ديگر فرود شديم.در اين ميان كه ما نشسته بوديم و مشغول خوردن غذايى بوديم، ناگاه مردى از طرف امام حسين عليه السّلام نزد ما آمده، سلام كرد.سپس بر ما درآمده گفت:
«اى زهير بن قين! همانا ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام مرا به سوى تو فرستاده است كه (بگويم) به نزد او بروى.»
پس هركه با ما نشسته بود، آنچه در دست داشت، انداخت و خموش نشستيم مانند اين كه پرنده بر سر ماست (هيچ جنبش نمى كرديم).زن زهير به او گفت: «سبحان اللّه! آيا پسر پيغمبر خدا به سوى تو مى فرستد و تو به سوى او نمى روى؟ چه شود كه نزدش بروى و سخنش را بشنوى، سپس بازگردى؟ »
زهير بن قين به نزد آن حضرت عليه السّلام رفت و چيزى نگذشت كه خوشحال برگشت؛ چنان كه صورتش مى درخشيد و دستور داد خيمه هاى او را بكنند و بارها و اسباب سفر او را به سوى امام حسين عليه السّلام ببرند.آن گاه به زنش گفت: «تو را طلاق دادم و آزادى.پيش كسان خود برو؛ زيرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوى.»
سپس به همراهان خود گفت: «هركس از شما مى خواهد پيروى من كند، وگرنه اين جا آخرين ديدار ما است.من براى شما حديثى بيان كنم (و آن اين است كه): ما در دريا (در راه دين) جنگ كرديم و خداوند، پيروزى بهره ما كرد و غنيمتهايى به چنگ آورديم.سلمان فارسى رحمه اللّه (كه در آن
جنگ بود) به ما گفت: «آيا بدانچه خداوند از اين پيروزى بهره شما كرده [است] و به اين غنيمتها كه به دست آورده ايد، خرسند و شادان هستيد؟ »
گفتيم: «آرى! »
سلمان گفت:
« هنگامى كه آقاى جوانان آل محمّد را ديدار كنيد، آن گاه در جنگ كردن به همراه او شادانتر باشيد از اين غنيمتها كه امروز به دست شما رسيده [است].«سپس زهير گفت: » اكنون من همه شما را به خدا مى سپارم.»
و پس از آن به خدا سوگند پيوسته در ميان همراهان امام حسين عليه السّلام بود تا آن كه شهید شد.
📚الارشاد، شیخ مفید ، ج۲/ص ۷۳
📚بحارالانوار ج ۴۴ص۳۷۱
@maghaatel