من امام کاظم (ع) را دوست دارم_صدای کل کتاب_382106-mc.mp3
12.57M
#قصه_صوتی
#قصه_کودکانه
🌼 من امام کاظم علیه السلام را دوست دارم
میلاد امام کاظم علیه السلام مبارک باد🎊
#انتشار_دهید
🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼
@mah_mehr_com
15.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌀چه کسی در خانه نماز و حجاب را به فرزندان نگوید یا بگوید😊‼️
"دکتر سعید عزیزی"
#تربیت_فرزند
#کلیپ
@mah_mehr_com
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کاردستی گیفت شکلات میتونید درست کنید و به دوستاتون هدیه بدید😍🍫🍬
@mah_mehr_com
62.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کارتون #سینمایی تام و جری در یک مسابقه 🔥
🎥 پارت 8 🍿
@mah_mehr_com
«اگه میخوای فرزندت زیر بار احساساتش له نشه این قصه رو واسش بخون»
شب بود و سکوت بیشتر از هر چیزی در جنگل می پیچید. فقط گاهی اوقات صدای جیرجیرکها به گوش می رسید. در این جنگل ساکت و تاریک خارپشت کوچکی به اسم قدرت" قدم میزد. او خیلی ناراحت بود داشت اذیت میشد اما میخواست راهی پیدا کند تا قوی به نظر برسد قدرت راه رفت و راه رفت تا به رودخانه رسید. کنار رودخانه نشست. او هنوز هم ناراحت بود با غمی که در قلبش حس میکرد به صدای شرشره رودخانه گوش می داد. ناگهان سنگهای رنگی رنگی خودشان را به قدرت نشان دادند. قدرت که میخواست بقیه او را بچه قوی ای ببینند برای پنهان کردن ناراحتی اش یک راه خوب پیدا کرد. او یک سنگ آبی را برداشت و با سوزنی که داشت سوراخ کرد. سپس، سنگ آبی را داخل یکی از خارهای پشتش کرد حالا قدرت احساس بهتری داشت. او فورا پیش خانواده اش برگشت و خوشحال بود. وقتی خورشید دوباره طلوع کرد قدرت دوچرخه قرمز خوشگلش را برداشت و شروع کرد به دوچرخه سواری کرد. او خوشحال بود تا اینکه یکی از بچه های جنگل دوچرخه اش را به زور گرفت. قدرت به شدت عصبانی شد. ولی نتوانست دوچرخه اش را پس بگیرد. برای همین خیلی احساس ناتوانی کرد تا اینکه موش موشی دوچرخه اش را پرت کرد و رفت قدرت که میخواست جلوی همه قوی به نظر برسد سوار دوچرخه شد و به سمت رودخانه رفت. قدرت به سنگهای کنار رودخانه نگاه کرد او یک سنگ سیاه برای احساس ناتوانی اش برداشت آن را با سوزنی که داشت سوراخ کرد و بعد داخل یکی از خارهای پشتش کرد. دوباره دوچرخه را برداشت و به خانه رفت وقتی به خانه رسید۷ خیلی هوس بستنی کرد. او به مادرش گفت مامان میشه برام بستنی بخری؟". اما مادر گفت: الان نمیشه عزیزم". وقتی قدرت جواب مادرش را شنید خیلی ناراحت شد. او احساس ناکامی کرد قدرت که میخواست مادرش او را بچه قوی ای ببیند فورا دوچرخه اش را برداشت و به سمت رودخانه رفت. سنگهای رنگی را با دقت نگاه کرد و یک سنگ نارنجی برای احساس ناکامی اش پیدا کرد سنگ را سوراخ کرد و بعد داخل یکی از خارهای پشتش گذاشت روزها گذشت و گذشت و قدرت هر وقت حالش خوب نبود یک سنگ رنگی برمی داشت و آن را سوراخ میکرد و داخل یکی از خارهایش می گذاشت. تا اینکه پشت او هیچ خاری دیده نمیشد. حالا به جای خار روی پشت قدرت سنگهای رنگی بود. همه او را قشنگ و خوب میدیدند. اما او نمیتوانست این همه سنگ را روی پشتش تحمل کند. او خیلی سنگین شده بود. قدرت که همیشه میخواست قوی به نظر برسد، حالا خیلی احساس سنگینی میکرد او مجبور بود آن همه سنگ را هرجا که میرود با خودش ببرد موقع غذا خوردن موقع بازی کردن موقع خوابیدن همیشه سنگها روی پشتش به او فشار می آوردند. قدرت دیگر نمی توانست تحمل کند. او حتی نمی توانست خوب راه برود یک گوشه افتاده بود و بدنش درد میکرد. تا اینکه یکی از سنگها گفت: " تو اگه میخوای قوی باشی باید ما رو از روی پشتت بندازی پایین بندازی کنار همون رودخونه. قدرت، حرف آن سنگ را شنید فکر کرد و گفت: " آره حق با تویه!". و بعد پیش مادرش رفت سنگ آبی را به مادرش نشان داد و گفت که وقتی ناراحت بود آن سنگ را برداشت مادر قدرت سنگ آبی را برداشت و پایین گذاشت یکی یکی همه سنگها را برای مادرش تعریف کرد و مادر آنها را پایین گذاشت. حالا قدرت واقعا حس قدرت و قوی بودن میکند او خیلی سبک شده و میتواند به راحتی بازی کند و شاد باشد. مادرش گفت: خوشحالم که فهمیدی قوی بودن۷۷ یعنی اینکه تو بتونی راجع به احساساتت با من حرف بزنی تا سنگین نشی!".
پایان...
@mah_mehr_com