eitaa logo
ماه مــــهــــــــــر
5.3هزار دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
12.8هزار ویدیو
403 فایل
آیدی کانال👇 @mah_mehr_com 🌹کاربران می توانند مطالب کانال با ذکر منبع فوروارد کنند🌹 مطالب کانال : 👈قصــــــــــــّه و داستان آمـــــــــــــوزشی 👈کلیب آموزشی و تربیتی ***ثبت‌شده‌در‌وزرات‌ارشاداسلامی
مشاهده در ایتا
دانلود
7.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجموعه داستان های مذهبی💚 "شهادت امام رضا (ع)"💚 @mah_mehr_com
"یک جای امن" 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 👇👇👇
🕊🕊 یکی بود یکی نبود. یه کبوتر کوچولو بود که تازه پرواز کردن رو یاد گرفته بود. کبوتر کوچولو پرید و پر زد و رفت نشست کنار چشمه آب و شروع کرد به آب خوردن. همین طور که داشت آب می خورد، یهو یه سنگ قل خورد و افتاد روی پای کبوتر کوچولو. کبوتر کوچولو ترسیده بود و نمی دونست چطور خودشو نجات بده. داشت به این فکر می کرد که چی کار کنه که یه کبوتر بزرگتر اومد نزدیکش و نوکش رو گذاشت زیر سنگ و کمک کرد تا کبوتر کوچولو خودش رو نجات بده. کبوتر کوچولو گفت: ممنونم، تو جون منو نجات دادی! کبوتر بزرگتر گفت: تو از کجا می آی؟ می خوای کجا بری؟ کبوتر کوچولو گفت: من تازه پرواز کردنُ یاد گرفتم، از پشت اون کوه ها می آم و میخوام برم جایی که هم آب باشه و هم دون باشه وکسی هم به من آسیب نرسونه. کبوتر بزرگتر گفت: با من بیا تا ببرمت یه جای امن. اون ها پرواز کردند و پرواز کردند تا رسیدند به یه شهر بزرگ. توی شهر ماشین های زیادی دیده می شدند. مردم زیادی توی ماشین ها یا توی یا توی خیابون ها در حال رفت و آمد بودند. کبوتر کوچولو گفت: من از اینجا می ترسم. این جا خیلی شلوغه. کبوتر بزرگتر گفت: نترس، ما این بالا هستیم و کسی دستش به ما نمی رسه. کبوتر کوچولو گفت: اما همیشه که نمی تونیم توی آسمون باشیم. خسته می شیم، تشنه میشیم، گرسنه میشیم. کبوتر بزرگتر فکری کرد و گفت: پس باید دنبال یه جای بهتر باشیم، یه جای امن که کسی به ما آسیبی نرسونه. اون ها پرواز کردند و پرواز کردند تا از دور چشمشون به یه گنبد طلایی رنگ افتاد که نور خورشید افتاده بود روی اون و قشنگ تر و خوشگلتر نشونش می داد. کبوتر کوچولو گفت: اون جا چقدر قشنگه! کبوتر بزرگتر گفت: آره، خیلی قشنگه، می گم بریم اونجا. شاید جای خوبی باشه و هردوتا کبوتر به طرف اون گنبد طلایی پرواز کردند. اون ها پس از مدتی خستگی و تشنگی به اون جا رسیدند. وای چقدرکبوتر اون جا دور یه حوض بزرگ آب جمع شده بودند و آب می خوردند! خوشحال شدند و رفتند کنار حوض و شروع کردند به آب خوردن و رفع تشنگی. اون وقت یه پیرمرد به طرف حوض اومد که آستین هاشو بالا زده بود و می خواست وضو بگیره. کبوتر کوچولو به کبوتر بزرگتر گفت: یه آدم داره میاد! بیا فرار کنیم! یککی از کبوترهایی که اونجا بود به کبوتر کوچولو گفت: نه اینجا کسی با ما کاری نداره. این جا امنه و میتونی هرجا که دلت خواست بشینی. آخه این جا حرم امن امام رضاست. امام رضا(ع) ما کبوترهارو دوست داره و توی حرمش یه جای امن برای ما درست کرده. کبوتر کوچولو و کبوتر بزرگتر به هم نگاه کردند و لبخند زدند و آماده شدند تا توی آسمون امن حرم امام رضا(ع) پرواز کنند. @mah_mehr_com
شهادت امام رضا علیه السلام @mah_mehr_com
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا