🔶 #ورق_بزنید | چطور با بچهها درباره جنگ حرف بزنیم؟
🔸 توی روزهایی که خبرهای جنگ از رسانههای مختلف پخش میشه و بچهها هم میشنون، خیلی مهمه که باهاشون حرف بزنیم و بتونیم به سوالهاشون جواب بدیم.
@mah_mehr_com
#نکته
فصل درس و مدرسه هست
والدین دقت داشته باشید که،
پیشرفت و موفقیت فرزندت را
با خودش مقایسه کن، گاهی اوقات
چه بسا فرزند درمقایسه با کودکان
دیگر هنوز عقب باشد ولی نسبت
به عملکرد قبل خودش پیشرفت
کرده است
او را بایدتشویق کنید
کاری به دیگران نداشته باشید
🌸🍂🌼🍃🌸
@mah_mehr_com
هدایت شده از امام زمان و من
۴.mp3
6.66M
#شهید_ابراهیم_هادی
🔸قسمت: دوم
🔹موضوع: بازی والیبال
📓منبع: کتاب سلام بر ابراهیم
📚تهیه کننده: قصه قهرمان ها
برای عضویت در کانال #امام_زمان_و_من کلیک کنید.👇
@emamezaman_va_man
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
هدایت شده از امام زمان و من
#پیام_امام_زمان #نماز
آهای بچه ی با هوش
نماز بخون همیشه
هر کی نماز بخونه
آره برنده میشه
مهدی صاحب زمان
چه حرف خوبی فرمود
با نماز شماها
شیطونه میشه نابود
آقا امام حسین هم
وقتی رسید کربلا
با این که تشنه بودند
بین تیر و نیزه ها
وقتی اذان ظهر شد
نمازشونو خوندند
به چه پیام خوبی
به آدما رسوندن
باید به حرف مولا
با هم دیگه بدیم گوش
پیام آقا اینه
نماز نشه فراموش
برای عضویت در کانال #امام_زمان_و_من کلیک کنید.👇
@emamezaman_va_man
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
41.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 موزیکویدئو "وین" (کجایند)
🎙 بازخوانی قطعه "وین" جولیا پطروس
👥 با صدای: گروه سرود زهرائیون
🎛 تنظیم: احسان جوادی
🎥 کارگردان: مهدیار عقابی
@mah_mehr_com
#داستان_کودکانه
🌸ضرب المثل
🌼 کار امروز را به فردا مینداز
مولوی از شاعران بزرگ فارسی است. او حدود هشتصد سال پیش زندگی می کرده و کتابی به نام «مثنوی معنوی» دارد. مثنوی، پر از قصه های شیرین و آموزنده است. قصه های مثنوی، به صورت شعر است. مثنوی با این بیت شروع می شود:
بشنو از نی چون حکایت می کند
ازجدایی ها شکایت می کند
این قصه ها می توانند شروع آشنایی شما با مولوی باشند.
🍃و اما قصه :
🌼زمان های قدیم مرد جوانی زندگی می کرد که خیلی تنبل بود. او همیشه کارهای امروز را به فردا می انداخت. از قضا، کنارخانه ی او، بوته ای روییده بود که خارهای تیزی داشت. این بوته، درست سر راه رهگذرانی که از آن کوچه می گذشتند سبز شده بود. روزی نبود که لباس رهگذران به خارهای آن بوته گیر نکند و پاره نشود.
یک روز پیرمردی ، به جوان گفت:« پسرم! داشتم از این کوچه می گذشتم که پایین لباسم به خارهای بوته ی کنار خانه ی شما گیر گرد. با کمی تلاش توانستم لباسم را از چنگ خارهای تیز بوته خلاص کنم . چند روز بگذرد، این بوته ی کوچک ، به درختچه ای تبدیل می شود و خارهایش هم محکم تر و تیزتر…»
جوان گفت ببخشید پدر جان ، فردا صبح، آن ریشه را در می آورم و می اندازمش دور!»
پیرمرد گفت:«من این جور بوته ها را خوب می شناسم. اگر دیر بجنبی، کار دستت می دهد.»
پیرمرد این را گفت و رفت. چند روز گذشت.
یک روز، جوان متوجه شد زنی دارد با بوته ی خار ور می رود، فهمید که دامن لباس او هم به بوته ی خار گیر کرده است. زن بی چاره پس از تلاش زیاد ، خودش را از دست خارها نجات داد. جوان با شرمندگی از کنار زن گدشت و در دل با خودش گفت : باید در اولین فرصت این بوته را از ریشه در آورم و بسوزانمش …
شبی که جوان تنبل داشت از سر کار به خانه بر می گشت، در تاریکی خودش هم گرفتار خارهای تیز آن بوته شد و تا آمد لباسش را رها کند، خارها دست هایش را زخم کردند. جوان با خودش گفت :«باید در اولین فرصت، این بوته را از ریشه در آورم، دیگر دارد مزاحم خودم هم می شود.»
چند رور دیگر هم گذشت وجوان، باز هم تنبلی کرد، تا این که بوته ی کوچک ، به درختچه ی بزرگ و پر خاری تبدیل شد. افراد بیش تری درِ خانه ی جوان را می زدند و از دست آن درختچه ی خاردار مزاحم، شکایت می کردند . جوان فقط می گفت :«قول می دهم در اوّلین فرصت، آن را ازریشه درآورم.»
او همچنان تنبلی کرد. تا این که مردم از دست او شکایت کرند. حاکم دستور داد مامورها جوان را به حضورش بیاورند . حاکم گفت :«می دانی مردم به خاطر تنبلی ات، از تو شکایت کرده اند؟»
جوان با شرمندگی سر به زیر انداخت و حرفی نزد. حاکم ادامه داد:« چر به اعتراض های مردم توجه نکردی؟ چرا آن بوته ی خار را از ریشه در نیاوردی تا هم خودت آسوده شوی و هم مردم محل؟ نمی بینی هر روز ، خارهای این بوته ، دست و پای رهگذرها را زخمی می کند و لباس هایشان را پاره؟!»
جوان گفت :« جناب حاکم، من به همه گفته بودم در اولین فرصت، آن درختچه ی خاردار را از ریشه در می آورم و می سوزانم!»
حاکم گفت :«معلوم نیست این اوّلین فرصت کِی می رسد؟ اگر با اوّلین اعتراض، دست به کار می شدی؛ حالاآن بوته ی کوچک، یک درختچه ی بزرگ نبود و کسی هم صدمه نمی دید!»
جوان گفت: چشم، قول می دهم فردا صبح، درختچه را از ریشه درآورم!»
حاکم گفت باز هم می خواهی کار امروز را به فردا بیندازی؟ چرا همین امروز نه؟
جوان شرمنده گفت: باشد همین امروز.
حاکم گفت : همه کارها مثل همین بوته ی خار است. اگر کار امروز را به فردا بیندازی، دو برابر خواهد شد، پس فردا سه برابر، سعی کن همیشه کار امروز را امروز انجام دهی!
جوان به حاکم قول داد که دست از تنبلی بردارد. وقته به خانه برگشت، تبری برداشت و به جان درختچه افتاد.
درختچه در آن مدت کوتاه قوی و محکم شده بودو بریدنش آسان نبود. جوان حسابی خسته شد.سخت تر از بریدن تنه ی درختچه، بیرون آوردن ریشه ی آن بود.همسایه ها وقتی تلاش او را دیدند به یاری اش رفتند و ریشه را ازخاک درآوردند. آن را سوزاندند تا همه آسوده خاطر شوند.
@mah_mehr_com