eitaa logo
ماه و ماهی
29 دنبال‌کننده
27 عکس
3 ویدیو
1 فایل
«مـاه و مـاهی» ، حـوض ڪـاشـیِ صـاف و زلالی سـٺ بـرای ناگفتـه هـای دلـمــان... 💕دلـٺ را به دلـمـان بسپـار... ✅اگه دوسٺ داشتید دلنوشته هاتون رو توی ڪانال به اشتراک بذارید با آیدی زیر👇 در میون بذارید @meshkat_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق ماندن می‌خواهد یک نفر که پای دلت بماند نه حرف هایت ... @mah_oo_mahi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
من شبهای عاشقی را بلند و طولانی دوست دارم ❤️ @mah_oo_mahi
یک چیزی هست به اسم نَفَس! تا تو می‌گویی دوستت دارم بند می آید ! @mah_oo_mahi
33d4d6837e-5cf2c6057a1ed844258b6fe4.mp3
5.24M
🎭 🔹محسن یگانه دلکم🎼 چیکار میکنی با دلم روزگار دیگه خاطراتو به یادم نیار ندیدی مگه چی سرم اومده جوونیمو دادم پای عشق یار @mah_oo_mahi
خداوندا اراده ام رابه زمان کودکی برگردان. همان زمان که برای یکبار ایستادن، هزار بار می افتادم، اما ناامید نمیشدم... @mah_oo_mahi
در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم... نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!! بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم... ظرفیتش را نداشت... آن هم ترکید... فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود... نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند بردمش پیش دوستانم و در یک چشم بر هم زدن صاحبش شدند!!!! بادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم... وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام... رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم... همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی که دوست دارم... رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم. نه بغلش کردم... نه زیاد بزرگش کردم... نه به کسی نشانش دادم... اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمی کرد... یک دوست داشتن یواشکی... یک دوست داشتن از راه دور... یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد... هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست... یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچک شده... خیلی پیر شده... همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت... فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست... دوست داشتن نگهداری می خواهد... من بادکنک های زیادی داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم @mah_oo_mahi
زمانش که برسد؛ خواسته هایت، داشته هایت شده اند و آرزوها، جزئی از روزمرگی هایت زمانش که برسد؛ رفتنی ها رفته اند و ماندنی ها، عزیزترین دلخوشی هایت شده اند و تو یاد گرفته ای که با ساده ترین چیزها شاد باشی . زمانش که برسد؛ تو سرد و گرمِ روزگار را چشیده و به این نتیجه رسیده ای که عاقلانه ترین کار همین است؛ که با داشته هایت شاد باشی و امیدوارانه برای آرزوهایت تلاش کنی، و به این ادراک خواهی رسید؛ که دنیا کوتاه تر از آنی ست که آرامشت را برای غصه های بیهوده و رنج های بی نتیجه خراب کنی . می رسد زمانی که آینه ها فقط لبخندهای تو را ببینند، زمین اشتیاقِ تو را به دوش بکشد و زمانه، اتفاقات خوب را حوالی تو بیندازد ، زمانی که غصه و اندوه های زودگذر، پشت دیوار بی تفاوتی ات، ته نشین خواهند شد ، و تو با صدایی بلند و آرامشی عمیق ، زندگی خواهی کرد ... @mah_oo_mahi
- نگاهت طعمِ زندگی می‌دهد مثلِ طعم چای دارچینِ مادربزرگ بویِ نانِ تازه‌یِ وسط سفره یا همان بویِ نمِ باران میان کوچه‌هایِ کاهگلی اصلاً نگاهِ تُ همیشه طعمِ دلشوره‌هایِ اتفاقات شیرین است... mah_oo_mahi
‌ پاییز نزدیک است... دلم یک تو می خواهد که دوستت دارم هایم را با برگهای نارنجی این شهر به موهایت سنجاق کنم تا پاییز بهار ما باشد... @mah_oo_mahi
توی دهاتمون فقط زمین ما و کناریمون بود که باغ . انار بود ، بقیه تا چشم کار میکرد درخت خرمالو بود ، پاییز که میشد بابام چند تا سبدُ پر از انار میکرد و میداد به من تا ببرم واسه دور و بریامون ، باغای بغل ، همسایه ها ، چند تا آشنا ها ، وقتی انارا رو میدادم و با سبد خالیش برمیگشتم خونه جر و بحث مامان و بابام شروع میشد ، مامانم میگفت ببین تا حالا شده دو تا خرمالو بذارن تو سبد و پس بفرستن واست؟ واسه چی هر سال به اینا انار میدی ، آقام میگفت زن این چه حرفیه ، آدم باید معرفت داشته باشه ، من انار نمیدم که به جاش خرمالو بگیرم ، اینو هر سال میگی منم هرسال بهت میگم ، آدم اگه خوبی میکنه هیچ وقت نباید توقع خوبی داشته باشه ، این ذات ما آدماست ، فقط آدمای کمی پیدا میشن که حاضرن بدون چشم داشت خوبی کنن ، بذار حالم با همین خوب باشه ، اصلا ما که خرمالو دوست نداریم ، نه من میخورم نه تو نه حبیب ، همون بهتر که سبدُ خالی پس میفرستن نمیدونم چرا اما من همیشه از حرفای آقام تاثیر میگرفتم ، تو مدرسه پاک کن اضافیمُ میدادم به دوستام ، میذاشتم از مداد رنگیام استفاده کنن ، خوراکیامُ باهاشون تقسیم میکردم ، بدون اینکه ازشون چیزی بخوام بزرگتر که شدم با دوچرخه م دوستامو میرسوندم ، بعدها با موتوری که آقام برام خرید ، تا اینکه اونقدر بزرگ شدم که زن گرفتم ، محبت کردم ، محبت کرد ، هواشو داشتم ، هوامو داشت ، دوسش داشتم ، دوسم داشت ، هر سبدی که میدادم دستش خالی برنمیگردوند ، تازه فهمیدم چیزی که تا امروز قانون زندگی و رفاقتم بوده تو عالم زن و شوهری فرق داره ، اینجا تنها جایی هست که هرچی خوبی کنی بهت برمیگرده فهمیدم اگه به زنت یه سبد انار دادی میتونی منتظر باشی تا واست با خرمالو پرش کنه اما اگه به رفیقت یه سبد انار دادی نباید توقع داشته باشی که واست پرش کنه بهتره خودت رو بزنی به اون راه که اصلا خرمالو دوست نداری! @mah_oo_mahi
باز هم شب شد و باز هم مانده ام با ذهنی که تو را فال گوش ایستاده....! @mah_oo_mahi