امام با ملایمت پرسید: نامت چیست؟
او گفت: عبدالمَلِک (بنده سلطان)
امام پرسید: کُنیه تو چیست؟
عبدالملک گفت: ابوعبدالله (پدر بنده خدا)
امام گفت: این مَلِکی که تو بنده او هستی،
چنانکه از نامت چنین فهمیده میشود، از
حاکمان زمین است یا از حاکمان آسمان؟
عبدالملک چیزی نگفت، امام به عبدالملک گفت،
صبر کن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف
نزد من بیا تا با هم گفت و گو کنیم..
منکر خدا: چیزی از زیر زمین نمیدانم،
ولی گمان میکنم که در زیرزمین،
چیزی وجود ندارد..
امام: گمان و شک، یکنوع درماندگی است،
آنجا که نمیتوانی به چیزی یقین پیدا کنی..
آیا به آسمان بالا رفتهای؟