تازه عروس و دوماد بودن و امام خواست حریم این زوج رو حفظ کنه و دستور داد یه خیمه ی جداگانه براشون بزنن.
اما وهب عرض کرد آقاجان اگه ایرادی نداره من میخوام در خدمت شما باشم و مادر و همسرم در خدمت اهل حرم شما:)))
چی میگی؟
با چه داده و مبنایی جان و ناموس و همه چیزت رو میدی برای کسی که فقط یه بار دیدیش؟
منِ وهب عاشقم:)))
من برایِ تو میمیرم اباعبدالله:))♥️🫂
جان و مال و زندگیم فدای تو حسین...
اینجاست که میگن
یک نظر ابا عبدالله،
جهان رو زیر و رو میکنه:)))
چه برسه به دل ما...
هانیه از وهب خواست که بین شون فراق نیوفته
اما مادر وهب گفت برو و برای نوه ی پیامبر مبارزه کن تا مورد شفاعت پیامبر در روز قیامت قرار بگیری...
وهب به میدان برگشت و در تاریخ نوشته شده که تا حدود ۵۰ نفر هم از دم تیغ گذرونده و هلاک کرده...
در آخر هم که دوره ش کردن، دو دستانش رو قطع کردن چون با شمشیر زنی خیلی از نیرو های لشکر دشمن رو هلاک کرده بود...
در این لحظات همسرش هانیه که شاهد قضیه بود، سلاحی به دست گرفت و به سمت میدان قصد حرکت داشت که سیدالشهدا مانع شد و مادر وهب او رو به خیمه ها برگردوند...
وهب که شهید شد، مادرش سر خون آلود وهب رو بوسید...
رو کرد به لشکر عمر گفت:
چیزی که در راه حسین دادم و پس نمیگیرم!
مال شما!
عروس اومد میدان...
عروسِ هفده روزه:))
گفت من تو خیمه بمونم، پسرِ فاطمه غریب باشه؟
من بمونم، صدای ناله ی بچه ها به گوشم بخوره؟
حمله کرد...
عروس رو هم کشتن:)💔