یک روزهایی نوک ِ برگهایش میسوزد، یک وقتهایی جایش تنگ میشود و گلدان برایش نفسگیر و کوچک میشود.
یک وقتهایی پاجوش میزند، زیاد میشود و از هر پاجوش، یک گلدان ِ سبز ِ زیبا، خلق میشود.
یک وقتهایی آفت به جان ِ ریشه میافتد، یک وقتهایی گرد و غبار، سبزی ِ شاداب ِ برگها را میپوشاند.
کم پیش میآید که باغبانهای باتجربه، از گلی، گیاهی، گلدانی ناامید شوند و روانهی سطل ِ زبالهاش کنند.
دلشان نمیآید انگار. آفت کش میزنند، خاک را عوض میکنند، گلدان را بزرگتر میکنند، هر کاری میکنند تا گیاه زنده بماند.
اما اولین سؤالشان از نور است. انگار راز ِ بزرگ ِ رشد و کمال ِ گیاهی، زندگی در جوار ِ نور است.
گاهی اوقات، خوبان که میخواهند کسی را به خود راه دهند، کاری میکنند که همه دست ِ رد به سینه او بزنند و طردش کنند.