به خاطر همین است که دم رفتن به مهمانیات، یادمان میافتد دو ماه فرصت داشتیم که دوش بگیریم، لباس انتخاب کنیم، موها را سشوار کنیم، کفشها را واکس بزنیم، خودمان را آراسته کنیم...
حالا با موهای خیسِ شانه نشده، کفشهای واکس نخورده و تیپی که اصلاً شبیهِ مهمانی رفتن نیست..
سلانه سلانه از خانه راه افتادهایم و ذهنِ خیال بافمان مدام دارد ما را دلداری میدهد چون چشمِ امیدش دوخته شده به تو:)
به تو که وقتی در را باز میکنی بین مهمانهایی که با لباسهای پلوخوری، دسته گل به بغل ایستادهاند..
یکدفعه چشمت میخورد به ما که آن پشت با قیافههای آشفته ایستادهایم و از خجالت نگاهمان را مدام از تو میدزدیم...