هدایت شده از Asimeh | آسیمہ
فناداها يَا فَاطِمَةُ كلِّميني..
فأَنا ابنُ عمِّكَ علي بن أَبي طَالب
قال فَفتحَتْ عَينيها في وجْههِ
وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ وَ بَكَتْ وَ بَكَى.
علی(ع) صدا زد: ای فاطمه، با من سخن بگو!
من پسرعموی تو علی بن ابیطالب هستم.
فاطمه چشمان خود را به روی او باز کرد،
آنگاه آن بانو گریست
و علی علیهالسلام هم گریان شد..
مآهلین -
من از فکر تو بیدارم ، تو با فکر که میخوابی ؟
رفت روی تخت و خوابید
غمش هم ، جای دیگری نداشت برود ؛
کنارش دراز کشید .