- تا اونجایی ک یادم میاداخرین تجربه نزدیکم به لاکچری بودن تو دبستان بود که خودکار اکلیلی داشتم.
پشتِ جملهی " مهمنیستعادتکردم "
قِدِ یه عمر زور زدن واسه درست شدنِ
شرایط وُ نتیجه نگرفتن، درد خوابیده .
عشق آنشب به دیدنم آمد
دستهای یاس داشت در دستش
قبل هر کار دیگری آمد
دست من را گذاشت در دستش
دست من را گرفت یخ کردم
خانه لبریز عطر یاسش بود
گنگ بودم، توهمی بودم
او ولی کاملا حواسش بود
گفتم اینجا چه میکنی دختر
یخ زدی، برف را نمیبینی؟
به گلویش اشاره کرد ، تو چه؟
اینهمه حرف را نمیبینی؟
ساده و بیاجازه آمد تو
بعد با پشت پاش در را بست
با همان لحن بینظیرش گفت
“بد نگاهم نکن همینه که هست”
مثل هربار باز خندیدم
ناخودآگاه سر تکان دادم
چارهای غیر خنده بود مگر؟
رختآویز را نشان دادم