eitaa logo
ماهـ‌ِ پنهان
1.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
61 فایل
﷽ تِب فراق تو بیچارهـ کرد دنیـا را بدۅن تو به دل ما قرار بی‌معناسـت🌱💙 . . •شـروط:🌸 •| @Penhaan |• . . •پای مکتبِ حـاج قاسـم:)🌿 •| @deltange_o_o |•
مشاهده در ایتا
دانلود
به شـــوخی به یکی از دوستانم گــفـتم:😁 من ۲۲ساعـت متـوالی خوابیــده ام؟!😴🤭 گــفت :بــدون غــذا؟؟؟😳😯🍲 و همین سخن را به دوست دیگرم گفتم😄 گــفت: بـــدون نمـــاز؟؟؟🤯🙄 و اینگونه خــدای هرکس را شناختم.🕊✨
🕊 آیت الله مجتهدی تهرانی(ره) : روایت دارد که اگر انسان وضویش باطل شود و وضو نگیرد، جفا کرده است! اگر وضو بگیرد و دو رکعت نماز مستحبی نخواند جفا کرده است! اگر دو رکعت نماز مستحبی بخواند و دستش را بلند نکند و حاجت از خدا نخواهد جفا کرده است! و اگر خدا حاجت او را ندهد، خدا جفا کرده است... و خدا می گوید که من خدای جفاکار نیستم و حاجتت را می دهم. 💌
💡 وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،🌱 نگو خدا با من قهر است.😞 او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،✨🥀 تا حرف دل تو را بشنود.🦋 پس حرف دلت را بگو....🗣💖 شاید خدا می خواهد صدایت را دوباره بشنود.......🌸💐 💛
باز‌هم‌زائࢪتان‌نیستم از‌ دوࢪ‌ سلام🌱💫 🕊 💔
برای اینکه در شب هنگام و برای خواندن نماز شب از خواب بیدار شویم میتوانیم این کار ها را انجام دهیم: آیات و احادیثی وجود دارد که بایستیکه آنها را در رختخواب خود بخوانیم که عبارتند از: الف) روایات متعددی در فضیلت تلاوت آخرین آیه سوره کهف به هنگام رفتن به بستر خواب آمده است که نوری از رختخواب تلاوت کننده تا مسجد الحرام و کعبه و بیت المعمور تا صبح پرتو افشانی می‌کند و ملائکه برای او استغفار می‌کنند؛ در حدیث است که «هر کسی بخواهد برای نماز شب برخیزد و بترسد از این که خواب بر او غالب شود آیه آخر سوره مبارکه کف را سه مرتبه بخواند: «قُل اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثلُکُم یُوحی اِلَیَّ اَنَّما اِلهُکُم اِلهٌ واحِدٌ فَمَن کانَ یَرجُو لِقاءَ رَبِّهِ فَلیَعمَل عَمَلاً صالِحاً وَلا یُشرِک بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَداً». ب) جهت بیدار شدن براى نماز شب از حضرت صادق (ع) منقول است که حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) فرمود این آیه را در رختخواب خود بخوانید: «اَللّهُمَّ لاتُؤْمِنّى مَکْرَکَ» (خدایا مرا ایمن از مکر خود مفرما)
ماهـ‌ِ پنهان
برای اینکه در شب هنگام و برای خواندن نماز شب از خواب بیدار شویم میتوانیم این کار ها را انجام دهیم:
رفقا😍 🌼نماز شب خیلی سفارش شده🌸 🌸از همین امشب شروع کنیم🌼 📿ا﷽ا📿 🌱تو نماز شباتون برای بازشدن گره از کار مومنین هم دعا کنید🌱 💔التماس دعای مخصوص☺️🤲🏻
. . ما که با زبون بقیه گناه نکردیم پس اگه هرکی برا بقیه دعا کنه دعاهاش درحق اون مستجاب میشه ... پس براهم دعاکنیم باشه؟! :)♥️
🌱• رفیـق••• •اگہ تا به حال نمازِشب نخوندے؟ •خیلے ضࢪࢪ ڪࢪدے! •اگہ میخواے جلوے ضࢪࢪو بگیرے، •از امشب تصمیم بگیࢪ و بلند شو! •نیم ‌ساعت بلند شو، ڪم‌ڪم دࢪست میشہ 💡
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹 🕌رمـــــان 🕌قسمٺ مضطرب از من پرسید _بیماری قلبی داره؟😥 زبانم از دلشوره به لکنت افتاده.. 😰و حس میکردم سعد🔥 در حال جان دادن است که با گریه به مصطفی🌸 التماس میکردم _تورو خدا یه کاری کنید! و هنوز کلامم به آخر نرسیده،.. سعد دستش را با قدرت در 🌸سینه مصطفی🌸 فرو برد،..😡🔪 ناله مصطفی در سینه اش شکست و ردّ خون را دیدم😳😰😱 که روی صندلی خاکستری ماشین پاشید.😱😱 هنوز یک دستش به دست سعد مانده بود، دست دیگرش روی قفسه سینه از خون پُر شده.. و سعد آنچنان با لگد به سینه مجروحش کوبید که روی زمین افتاد..😱😰 و سعد از ماشین پایین🏃‍♂ پرید... چاقوی خونی را کنار مصطفی روی زمین انداخت،.. درِ ماشین را به هم کوبید.. و نمیدید من از وحشت نفسم بند آمده است😱😰 که به سمت فرمان دوید. زبان خشکم به دهانم چسبیده.. و آنچه میدیدم باورم نمی شد.. که مقابل چشمانم مصطفی در خون دست و پا میزد😭😱 و من برای نجاتش فقط جیغ میزدم.😵😰 سعد ماشین را روشن کرد.. و آدم کشته بود که به سرعت گاز داد و من ضجه زدم😱😭 _چیکار کردی حیوون؟😰😱😭 نگه دار من میخوام پیاده شم! و از دلش فرار کرده بود که از پشت فرمان به سمتم چرخید و طوری بر دهانم زد😡👋 که سرم از پشت به صندلی کوبیده شد، جراحت شانه ام از درد آتش گرفت و او دیوانه وار نعره کشید _تو نمیفهمی این بی پدر میخواست ما رو تحویل نیروهای امنیتی بده؟! 🔥احساس میکردم از دهانش میپاشد.. 🔥 که از درد و ترس چشمانم را در هم کشیدم و پشت پلکم همچنان مصطفی را میدیدم...😱😭 ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد 🕌 ·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹 🕌رمـــــان 🕌قسمٺ _با این جنازهای که رو دستمون. مونده دیگه هیچکدوم حق انتخاب نداریم! این راهی رو که شروع کردیم باید تا تهش بریم! دیگر از چهرهاش، از چشمانش و حتی از شنیدن صدایش ..😥 که با صورتم به پنجره پناه بردم و باران اشک از چشمانم روی شیشه میچکید.😭 در این ماشین هنوز عطر مردی میآمد که به ما محبت کرد.. و خونش هنوز مقابل چشمانم مانده بود که از هر دو چشمم به جای اشک خون میبارید.😭😭 در این تنها سعد🔥 آشنایم بود و او هم دیگر قاتل جانم شده بود که دلم میخواست همینجا بمیرم.😥😭 پشت شیشه اشک، چشمم به جاده بود و مرا به کجا میکشد.. که ماشین را متوقف کرد و دوباره نیش صدایش گوشم را گزید _پیاده شو! از سکوتم سرش را چرخاند و دید دیگر از نازنین جنازه ای روی صندلی مانده.. که نگاهش را پرده ای از اشک گرفت و بی هیچ حرفی پیاده شد. در را برایم باز کرد و من مثل کودکی که گم شده باشد، حتی لبهایم از ترس میلرزید.. و گریه نفسم را برده بود که برایم سوخت... موهایم نامرتب از زیر شال سفیدی که دیشب سمیه به سرم پیچیده بود، بیرون زده.. و صورتم همه از درد و گریه در هم رفته بود که با هر دو دستش موهایم را زیر شال مرتب کرد.. و نه تنها دلش که از دیدن این حالم کلماتش هم میلرزید _اگه میدونستم اینجوری میشه،هیچوقت تو رو نمیکشوندم اینجا، اما دیگه راه برگشت نداریم! سپس با نگاهش ادامه مسیر را نشانم داد و گفت _داریم نزدیک دمشق میشیم، باید از اینجا به بعد رو با تاکسی🚕 بریم. میترسم این ماشین گیرمون بندازه. دستم را گرفت تا... ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد 🕌 ·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹 🕌رمـــــان 🕌قسمٺ مصطفی🌸 را میدیدم که با دستی پر از خون سینه اش را گرفته بود.. و از درد روی زمین پا میکشید.😰😭 سوزش زخم شانه،.. 😭 مصیبت خونی که روی صندلی مانده.. 😭 و همسری که حتی 🔥از حضورش وحشت کرده بودم؛🔥😭 همه برای کشتنم کافی بود.. و این تازه مکافاتم بود که سعد برایم خط و نشان کشید _من از هر چی بترسم، نابودش میکنم! از آینه چشمانش را میدیدم و این چشمها دیگر میداد و زبانش هنوز در خون میچرخید😰😭 _ترسیدم بخواد ما رو تحویل بده، نابودش کردم! پس کاری نکن ازت بترسم! با چشمهایش به نگاهم شلاق میزد و میخواست تا ابد یادم بماند که عربده کشید _به جون خودت اگه ازت بترسم، نابودت میکنم نازنین!😡 هنوز باورم نمیشد عشقم شده باشد.. و او به قتل خودم تهدیدم میکرد.. که باور کردم در این مسیر شده و دیگر روی زندگی را نخواهم دید. سرخی گریه چشمم را خون کرده و خونی به تنم نمانده بود.. که صورتم هرلحظه سفیدتر میشد و او حالم را از آینه میدید که دوباره بیقرارم شد _نازنین چرا نمیفهمی بهخاطر تو این کارو کردم؟! پامون میرسید دمشق، ما رو تحویل میداد. اونوقت معلوم نبود این جلادها باهات چیکار میکردن! نیروهای امنیتی سوریه هرچقدر خشن بودند،.. این زخم 🔥از پنجه هم پیاله های خودش🔥 به شانه‌ام مانده بود،.. یکی از همانها میخواست سرم را از تنم جدا کند.. و امروز سعد مقابل چشم خودم مصطفی را با چاقو زد.. که دیگر عاشقانه هایش نمیشد.. و او از اشکهایم پشیمانی ام را حس میکرد که برایم شمشیر را از رو کشید..😠 ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد 🕌 ·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·