🍁❄️🍁❄️
#یلدای_انتظار
🍁بزࢪگتـرین یلدای زندگیمان نبودن توست ، بیا و به این یلدا خاتمه بده...🍁
فࢪوغ بخش شب انتظاࢪ، آمدنے است
ࢪفیق، آمدنے، غمگساࢪ، آمدنے است
به خاک ِ کوچه ی دیدار، آب مے پاشند
بخوان تࢪانه، بزن تاࢪ؛ یاࢪ، آمدنے است
آخࢪین آدینه ی پـــــاییز🍁
🍁❄️🍁❄️
#امامزمــانم 🌻
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج 💚
#جمعه🍁
#یلدای_مهدوی 😍
#شب_یلدا 🍉
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج 💚
#پروفایل✌️🏻
·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
قࢪاࢪمون🤝
شب یلدا...!🍉
تا تو نیایے
همہ شب ها یلداست...
#امامزمانـم 🌻
#شب_یلدا 🍉
#یلدای_مهدوی 😍
·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
ماهـِ پنهان
قࢪاࢪمون🤝 شب یلدا...!🍉 تا تو نیایے همہ شب ها یلداست... #امامزمانـم 🌻 #شب_یلدا 🍉 #یلدای_مهدوی 😍 ·
•
•
بـازهمجمعـهودلبے
تـوهوایشابریست...☁️!
بازدلخستهوباࢪان
زدهازبےصبریست...!
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج 💚
#بیـــــوطور ☂
#امامزمــانم 🌻
|ۺـده مـہدے"عج" بہ ٺۅ ٻنْگـرد و ݪـذّټ ببــږد•••؟! (:🍃
∞•|مــ🌙ــاهپنہــاݩ
ماهـِ پنهان
هماندخترکمحجابدخترمنه!🚶♀ #حاج_قاسم🌙✨ #چادرانہ🔮 #محظاستورے 📲 ·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
۱۵روز تا سالگرد آسمانے شدنٺ…💔
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق
🕌قسمٺ #صدوبیست_وشش
و مردها حواسشان بود زمین نخوریم تا بالاخره به پاگرد مقابل در رسیدیم...
ظاهراً هدف گیری مصطفی کار خودش را کرده بود.. ✌️🎯 که صدای تیراندازی تمام شد،..
ابوالفضل همچنان با اسلحه به هر سمت میچرخید تا کسی شکارمان نکند..
و با همین وحشت از در خارج شدیم.😨😰چند نفر از رزمندگان مقاومت مردمی طول خیابان را پوشش میدادند..
تا بالاخره به خانه رسیدیم...
و ابوالفضل به دنبال مصطفی برگشت.
یک ساعت با همان لباس سفید گوشه اتاقی که از قبل برای زندگی جدیدم💞 چیده بودم، گریه میکردم..😥😭
و مادرش با آیه آیه قرآن دلداری ام میداد که هر دو با هم از در وارد شدند...
مثل رؤیا بود که از این معرکه #خسته و #خاکی ولی #سالم برگشتند..😢❤️❤️
و همان رفتنشان طوری جانم را گرفته بود که دیگر خنده به لب هایم نمیآمد..
و اشک چشمم تمام نمیشد...💞❤️😭
🕊ابوالفضل انگار مچ پایش گرفته بود که میلنگید و همانجا پای در روی زمین نشست،..
🌸اما مصطفی قلبش برای اشکهایم گرفته بود که تنها وارد اتاق شد،..
در را پشت سرش بست..
و بی هیچ حرفی مقابل پایم روی زمین
نشست. برای اولین بار هر دو دستم را گرفت.. و انگار عطش عشقش فروکش نمیکرد..
که با نرمی نگاهش چشمانم را نوازش میکرد.. 😊❤️و باز حریف ترس ریخته در جانم نمیشد..
که سرش را کج کرد و آهسته پرسید
_چیکار کنم دیگه گریه نکنی؟🙁😍
به چشمانش نگاه میکردم و میترسیدم این چشمها از دستم برود.. 😥😭که با هر پلک اشکم بیشتر میچکید..
و او دردهای مانده بر دلش با گریه سبک نمیشد که غمزده خندید و نازم را کشید
_هر کاری بگی میکنم، فقط یه بار بخند!😍
لحنش شبیه...
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
🕌 #کپی_فقط_باذکرنام_نویسنده
·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·