╚» 🌻💚 «╝
«مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ»
که خداوند تو را رها نکرده✨🧡
#خداےخوبم💛
#آیہ_گࢪافے 🍂
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm
╚» 🌻💚 «╝
ڪسے ڪه در ڪفنش تربت حسین نباشد
چہ خاڪ بر سر خود میڪند بہ روز قیامت؟! :)♥️✨
#حسیݩجــانم❣
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm
╚» 🌻💚 «╝
+حسیـنمن
گَر گماندارےڪههجران ڪمترازمرگاست،نیست
وَربگویـےڪَز اجلبدترجدایـےنیست،هست... :))
بطلب آقا :)✨🍃
#حسیݩجــانم❣
#محظاستورے 📲
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm
╚» 🌻💚 «╝
حمد و سپاس مخصوصِ خداوندی است كه هر جا خواستم او بود، اما هر جا او خواست من نبودم!🙂🌸
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm
هدایت شده از ماهـِ پنهان
🌈✨بسم الله النور✨🌈
سلامٌ علَی الحسیݩ «علیهالسلام»
و سلامٌ علَی المهدے«عجلالله»
💠السَّلامُ عَلَیکَ يَا أَباعَبْدِاللّٰهِ،
صَلَّىاللّٰهُ عَلَيکَ يَا أَباعَبْدِاللّٰهِ،
رَحِمَکَ اللّٰهُ يَا أَباعَبْدِاللّٰهِ،
لَعَنَاللّٰهُ مَنْ قَتَلَکَ،
وَلَعَنَ اللّٰهُ مَنْ شَرِکَ فِي دَمِکَ،
وَلَعَنَ اللّٰهُ مَنْ بَلَغَهُ ذٰلِکَ فَرَضِيَ بِهِ،
أَنَا إِلَى اللّٰهِ مِنْ ذٰلِکَ بَرِيءٌ
💠السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللهِ فِی أَرْضِه
السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا مِیثَاقَ اللهِ الَّذِی أَخَذَهُ وَ وَکَّدَهُ
السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَعْدَ اللهِ الَّذِی ضمنه
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج 💚
#حسیݩجــانم❣
╚» 🌻💚 «╝
🎍زیباترین دعایی که شنیدم این بود:
«وَ لاتُعَنِّنی بِطَلَبِ مالَمْ تُقَدِّرْ لی فیهِ رِزْقاً.»
در جستجوی آنچه برایم مقدر نکردهای، خستهام مکن...🍃🎈🐚
#خداےخوبم💛 #انگیزشے💪🏻
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm
╚» 🌻💚 «╝
السلامعلیکیااباعبدالله✨
قانع به یک نظارهی خشکیم ما ز دور
بر روی ما چرا دَرِ گلزار بستهای ...💔
#صائب_تبریزی
#دلنویسـ 💔
#حسیݩجــانم❣
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
╚» 🌻💚 «╝
امام رضا علیهالسلام :🍊
خداوند بر دختران مهربان تر از پسران است :)♥️✨...
#حدیث_روزانہ 🍁
#امامِࢪئوف🕊
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm
ماهـِ پنهان
╚» 🌻💚 «╝ و بسیاااار ناراحت و ناامید از همه جا برگشتیم تهران و بقدری بهم ریخته بودم و احوالم نام
╚» 🌻💚 «╝
به همراه همسرم از اتوبوس پیاده شدیم و همراه بسیجیان به سمت سنگر حرکت کردیم در مقابل درب ورودی سنگر با کمال احترام ایستادند و به من و همسرم تعارف کردند که وارد سنگر شویم.
درب ورودی سنگر کمی شیب دار بود وقتی وارد سنگر شدیم چیزی که خیلی برایم جالب بود بزرگی بیش از حد آن سنگر بود که دست راست آن به صورت مسجد بسیار بزرگی بود البته بدون فرش که تعداد زیادی رزمنده با سربند یا فاطمه زهرا(س) بر روی زمین نشسته بودند و به شدت مشغول کار بودند. پرونده های زیادی در دست داشتند و در حال رسیدگی به پروندهها بودند چند نفر از آنان نیز بی سیم به دست داشتند و مرتباً با بی سیم صحبت میکردند حال و هوای بسیجیان خیلی مانند شبهای عملیاتی بود که در تلویزیون دیده بودم. در سمت چپ سنگر یک دروازه ای وجود داشت که سراسر نور بود و شدت نور آن به گونه ای بود که قادر به دیدن آن طرف نور نبودم. نور بسیار عجیبی بود و این بسیجیان همگی در داخل این نور وارد می شدند و بعد از مدتی با تعداد زیادی پرونده خارج می شدند تمام آنان سربند یا فاطمه زهرا(س) بسته بودند.
به قدری کار و تلاش و زحمت آنان زیاد بود که پیش خودم فکر میکردم چقدر انرژی بالایی دارن در این هنگام از داخل دروازه سراسر نور آقایی بسیار رشید و خوشرو و پر انرژی به سمت ما آمدند و احوالپرسی گرمی کردند و نام مرا به زبان جاری کرده و خوش آمد گفتند و بعد من و همسرم را به سمت صندلی که از گونیهای شنی ساخته شده بود راهنمایی کردند(. بسیجیان ایشان را حاج آقا یاسینی صدا میکردند.) این گونی های شنی نزدیک آن دروازه نورانی روی هم چیده شده بودند و به عنوان صندلی از آن استفاده می شد در این هنگام نوجوان بسیار خوش چهره و چابک از داخل نور بیرون آمد...
#شہیدانہ♥
#قسمت_سوم
─═┳︻ 🌻💚 ︻┳═─
@Mahepenhanamm