جزء 19.mp3
8.61M
💌 #تندخوانی (تحدیر)
جزء نوزدهم قرآن کریم
✨ زمان: ۳۵ دقیقه
🎧 صدا: احمد دباغ
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
🍃 #دعای_روز نوزدهم رمضان
اللهمّ وفّرْ فیهِ حَظّی من بَرَکاتِهِ
و سَهّلْ سَبیلی الى خَیْـراتِهِ و لا
تَحْرِمْنی قَبولَ حَسَناتِهِ یا هادیاً
الى الحَقّ المُبین 🌸
خدایا زیاد کن در این روز، بهره مرا
از برکات رمضان و آسان کن راهم به
سوى خیرهایش ومحروم نکن ما را
از پذیرفتن نیکیهایش، اى راهنمای
به سوى حق آشکار 💜
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
42.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰خلوت انس
✅ #مناجات در ماه مبارک رمضان
🎙 با صدای حاج محمود کریمی
🌙 #رنگ_رمضان
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
ِ💌 #یه_داستان_قشنگ
احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی،
در قادسیه به استقبال امام رضا(ع)
رفت. قرار شد امام (ع) در قادسیه
بمانند؛ پس به او فرمودند:
برایمان
اتاقی را اجاره کن که
🌱 دو در داشته باشد؛
یک درش، به حیاط باز شود
و در دیگرش به بیرون
میخواست علتش را بپرسد که امام
(ع) فرمودند: این کار برای ایناست
که مراجعهکنندگان بتوانند بهراحتی
رفت و آمد کنند و حرفهایشان را به
من بگویند . . . 🌻🌿
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
8.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فیلم | روایت جالب یک زائر عرب از احساساتش نسبت به زیارت امام رضا (ع) و حضور در چایخانه حضرت
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
🚩 فضیلت افطاری دادن
👈رسول خدا صلّي الله عليه و آله (در ضمن خطبه اي در فضيلت ماه رمضان) فرمود: اي مردم! هر که از شما روزه دار مؤمني را در اين ماه افطار دهد، نزد خداوند پاداش آزاد نمودن يک بنده را دارد و گناهان گذشته اش مورد آمرزش واقع مي شود.
👈گفته شد: اي رسول خدا! همگي ما توانايي اين کار را نداريم. فرمود: از آتش (دوزخ) بپرهيزيد اگر چه به (افطار دادن به) دانه اي خرما باشد، از آتش (دوزخ) بپرهيزيد اگر چه به (افطار دادن به) جرعه اي آب باشد.
📚بحار الأنوار، ج 96، ص317
#ماه_رمضان
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
تلنگر.....
هميشه خواب روزه دار عبادت نيست، گاهي خيانت است!
مثل وقتي كه پاي صهيونيست در ميان باشد...
راهپیمایی باشکوه روز جهانی قدس
👊👊👊
*مرگ بر اسرائیل*
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
ازدواج پر دردسر
از مامانم کم و بیش خاطره ازدواج مادر بزرگم رو شنیده بودم خیلی دوست داشتم، همه اون چیزی رو که براش پیش اومده رو از زبون خودش بشنوم، یه روز رفتم خونشون گفتم عزیز جون امروز اومدم خونتون بمونم تا داستان ازدواج رو خودت مو به مو برام بگی، لبخند زیبا و آرامش بخشی زد گفت، خوش اومدی دخترم بشین برات تعریف کنم، پدر من کد خدا آبادی بود. اگر حرفی می زد به هر قیمتی که شده بود پاش وامیستاد. من ۱۳ سالم شده بود که رحمت پسر عموم و خسرو پسر خالهم هر دوشون من رو میخواستن، منم هیچ کدومشون رو نمی خواستم، با پا فشاری عموم بابام رو راضی کرد که من رو بده به پسر عموم رحمت، منم پنهانی از بابام گریه میکردم که رحمت رو نمیخوام ولی مخالفت من هیچ فایده ای نداشت، چون کسی جرات نداشت به بابام بگه زینَت رحمت رو نمیخواد. قرار شد که شب عمو و زن عمو رسماً بیان خواستگاریم...
ادامه دارد...
کپی حرام
🍃 #دعای_روز بیستم رمضان
اللهمّ افْتَحْ لی فیهِ أبوابَ الجِنانِ
و اغْلِقْ عَنّی فیهِ أبوابَ النّیرانِ وَ
وَفّقْنی فیهِ لِتِلاوَةِ القرآنِ یا مُنَزّلِ
السّکینةِ فی قُلوبِ المؤمِنین 🌸
خدایا بگشا برایم در آن درهاى
بهشت و ببند برایم درهاى آتش
دوزخ را و توفیقم ده در آن براى
تلاوت قرآن اى نازل کننده آرامش
در دلهاى مؤمنان.🌸
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
2_1152921504612671980.mp3
8.33M
0️⃣2️⃣ #تندخوانی (تحدیر) جزء بیستم قرآن کریم
✨حجم 7.9 مگ
🕕زمان: 34 دقیقه
🎙قاری: احمد دباغ
🌙 #رنگ_رمضان
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
ازدواج پر درد سر
وقتی فهمیدم امشب قراره که بیان خواستگاریم انقدر گریه کردم که پلکهام ورم کرده بود، چون اصلا از قیافهش خوشم نمیومد، عصر از خونه اومدم بیرون که یه دفعه یه دست مردونه اومد جلوی دهنم و با یه دست دیگه هم من رو بغل کرد و میکشید، از ترس داشتم میمردم، اِنقدر ترسیده بودم که اگر دستش رو از دهن من برمیداشت من قدرت داد زدن نداشتم، من رو کشوند تا کنار یه گاری و با یه مرد دیگه که تا به حال ندیده بودمشون انداختن توی گاری، بعد هم چشمم رو بستن، من از حال رفتم و بیهوش شدم، بعد خودم بهوش اومدم. غذا بهم میدادن ولی اِنقدر که ترسیده بودم از گلوم پایین نمیرفت فقط آب میتونستم بخورم. نفهمیدم چند روز کشید تا رسیدیم در یه خونه، یکی از اون مردها که صدای کلفت و زمختی داشت بهم گفت: اگر حرفی بزنی و بگی که کی هستی میایم میکشیمت، میری توی این خونه و هر کاری بهت گفتم انجام میدی، منم فقط نگاهشون کردم، یکیشون من رو هی کتک زد که بگو فهمیدم، ولی من نمی تونستم بگم، چون از ترس لال شده بودم...
ادامه دارد...
کپی حرام