شخصی همسایهی ابیعبدالله بود..
هر روز قبل از اینکه بره به زندگیش
برسه، به دیدار ابیعبدالله میومد،
یه روز، ناپاک و بدون تطهیر بود،
غسل نکرده از خونه خارج شد
همینطور که داشت میرفت..
از پشت در فرمودن: شما مگه نمیدونید ما مظهر پاکی و تطهیر هستیم و باید پاک به زیارت ما بیاید؟
مرد خجالت کشید..
خجالت زده برگشت سمت خونه..
خودشو تطهیر کرد ولی با همون حال،
خجالت زده دوباره رفت به زیارت آقا..
دید...
ابیعبدالله دم در خانه،
منتظر نشستن...😭
چشم انتظارن تا اون شخص،
به دیدارشون بیاد...
وقتی که مرد به محضر حضرت رسید..
حضرت در آغوش کشیدنش و فرمودند:
منتظرت بودم، بری و تطهیر شده برگردی..
«بیشتر از التماس کردنِ سائل،
سفرهی تو، چشم انتظار فقیر است
پشت در خانهات معطلمان کن،
آبرو رفته اعتبار فقیر است...»