آقا به انتظار نشسته تا كسی دستش رو به سمتشون دراز كنه، تا اقا اونو هدايت كنه...
شخصی همسایهی ابیعبدالله بود..
هر روز قبل از اینکه بره به زندگیش
برسه، به دیدار ابیعبدالله میومد،
یه روز، ناپاک و بدون تطهیر بود،
غسل نکرده از خونه خارج شد
همینطور که داشت میرفت..