مهمات ميبردم. چند نفر توي جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوي شير ميدهد. نميترسيد از جنگ؟» خنديدند و به جاي كرايه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقيها روي جاده ديد دارند، بد جوري ميزنند.
چراغ خاموش يعني ته دره. يعني خط بدون مهمات. يكي گفت:« حاجي ناراحت نباش.» چفيه سفيد رنگش را انداخت روي دوشش. جلوي ماشين ميدويد كه من ببينمش تا بدون چراغ برويم. خمپارهاي آمد و او رفت. يكي ديگرشان آمد جلوي ماشين دويد. خمپارهاي آمد. او هم رفت. وقتي رسيديم خط همهشان پشت ماشين كنار مهمات خوابيده بودند. با لبخند و چشمهاي باز