eitaa logo
کانال شهدایی 《 ماهِ من 》
10.9هزار دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
235 فایل
http://eitaa.com/joinchat/235732993Ccf74aef49e گروه مرتبط با کانال http://eitaa.com/joinchat/2080702475Cc7d18b84c1 بالاتر از نگاه منے آه "ماه مـــن " دستم نمےرسد بہ بلنداے چیدنتـــ اے شہید ... ڪاش باتو همراه شوم دمے ...لحظہ اے «کپی آزاد» @mobham_027
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم ديگه وقت كنم.» توي آن هيري بيري شروع كرد به نماز خواندن. السلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته را كه گفت، يك خمپاره آمد و بردش مهماني نناز اول وقت🍃 التماس دعا🌺🍃🍃
یا أَبانا استََغْفِر لَنَا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِين از «جمعه» و از «غروب» آن دلگيرم بى لطف حضور تو ،«پدر» مى ميرم اين جمعهٔ چندم است؟اى منجى عشق «هجــران» تــو اينچنيـن شـده تقـديرم 🍃🍃🍃🍃
قسمت نشد که گاه به گاهی ببینمت  حتی به قدرِ نیم نگاهی ببینمت  تکلیفِ بیقراری این دل چه میشود؟!!!  اصلاً شما اگر که نخواهی ببینمت...  دارم یقین که روزِ وصالِ تو میرسد  ذکرِ لبم شده که الهی ببینمت  🌺 اللهم عجل لولیک الفرج 🌺
من یک گدای بی سر و پا بودم و شما یک آبروی مختصری داده ای مرا اصلا گدا خجالتی اش هیچ خوب نیست شکر خدا شما جگری داده ای مرا نان و نوای من همه از روضه شماست از عشق ، قلب شعله وری داده ای مرا 🌺 صلی الله علیک یا ابا عبدالله یا حسین 🌺
دکتر چهل وپنج روز به ش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر رفته .» گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر سپاه ، بچه هارو ببینم .» بردمش . تا ده شب خبری نشد ازش . ساعت ده تلفن کرد ، گفت « من اهوازم . بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»
صبح که می شود باز کبوتر دلمان پر می ڪشد به بام یاد تو شهید به یادمان باش گرداب دنیا  دارد غرقمان می کند صحبتون معطربه عطرشهدا🍃🍃
شما ذخیره بزرگ الهی و یک ثروت عظیم انسانی هستید که در دست دشمن غصب شده بودید. خدای متعال شما را به ملّت و به این کشور اسلامی برگرداند ( رهبر معظم انقلاب )
سردار عسگری در خاطره‌ای بیان می‌کند: بعد از آموزش‌های سخت، پایین کوه که می‌رسیدیم، حاج احمد متوسلیان خرما گرفته بود دستش، به تک تک بچه‌ها تعارف می‌کرد. وقتی برمی‌داشتم، گفتم: مرسی، برادر! گفت: چی گفتی؟ فهمیدم چه اشتباهی کردم اما دیگر دیر شده بود! ظرف خرما را داد دست یکی دیگه و گفت: بخیز! تو اون سرما، تو گل و برف، 20 متر سینه‌خیز برد. دیگه توان نداشتم. ولو شدم. گفت: باید بری. ضربه‌ای به پشتم زد که… بعدها به حاج احمد گفتم به خاطر یک کلمه، برای چی منو زدین؟ گفت: ما یک رژیم طاغوتی را با فرهنگش بیرون کردیم. ما خودمون فرهنگ داریم. زبان داریم. شما نباید نشخوارکننده کلمات اجانب باشید. به جای این حرف‌ها بگو خدا پدرت رو بیامرزه.
از فرماندهی لشکر،حکم فرماندهی تیپ را برایش آورده بودند. سریع با فرمانده لشکر تماس گرفت و گفت: من باید فکر کنم. همین طوری که نمی شود! فردا که دوباره آمدند، حاجی به حکم فرماندهی تیپ، جواب مثبت را داد. من که از این قضیه تعجب کرده بودم، به حاجی گفتم: چرا همان دیروز جواب مثبت ندادید؟ حاجی هم گفت: دیروز در آن حالت نمی توانستم فکر کنم و تصمیم بگیرم. راستش رفتم و باخودم فکر کردم، امروز که مرا به فرماندهی تیپ منصوب کردند، اگر چند روز دیگر بخواهند این مسئولیت را از من بگیرند و بگویند: «از این پس باید به عنوان یک رزمنده ساده در جبهه خدمت کنی»، من چه عکس العملی نشان خواهم داد؟ اگر ناراحت و غمگین شوم، پس معلوم می شود برای رضای خدا این مسئولیت را قبول نکرده ام. ولی اگر برایم فرقی نداشت، مشخص میشود که این مسئولیت را برای رضای خدا و به دور از هوای نفس قبول کرده ام و فرقی ندارد که در کجا خدمت کنم. چون دیدم اگر بخواهند مسئولیت فرماندهی تیپ را از من بگیرند، برایم فرقی ندارد، لذا قبول کردم. سردار شهید حاج حسین بصیر منبع : پا به پای باران، ص58
عاشقی دردسری بود، نمی دانستیم! حاصلش خون جگری بود، نمی دانستیم! پَر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم! شرط بی بال و پری بود، نمی دانستیم! شبتون_شهدایی 🌙
خواندم تو را که نگاهی کنی مرا پاک از گناه و تباهی کنی مرا دلبسته ام که تو مولا ز راه لطف سوی حسین فاطمه راهی کنی مرا #اللهم عجل لولیک الفرج 🍃🍃🍃🌺
نون قلم نبی ست و ما یسترون حسین طاق فلک علی ست به عالم ستون حسین خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین با یک قیامت است هم الغالبون حسین 🍃#السلام علیک یا ابا عبدالله یا حسین