مکروبه🇮🇷
سلام بر فلسطین🌱 بر مادری سبز از درختانِ زیتون که ایستاده بر نقشهیِ جهان؛ زیتونهایِ خونینش را در آغ
سنگ، ای حماسهای که هرگز نخواهی شکست!
بدان که سرزمینت، مهمترین مسئله و پرونده خمینی بود؛
مردی که دهانش بوی نهج البلاغه میداد. انگار هنوز روی آن صندلیِ سفید نشسته است و به چشمهای آن عروس به تاراج رفته، خیره شده است؛ مردی که مقیاس زمانیاش هنوز معلوم نیست. انگار هنوز هم دغدغه این سرطانِ درمانپذیر را دارد! صدایش را بعد از سالها، به وضوح میتوان شنید؛
صدای مهربانی که هنوز دست میگیرد و پیش میبرد:
«فلسطین پاره تن اسلام است».🌱
مکروبه'264887_872.mp3
زمان:
حجم:
6.3M
کاش از بُعد جسم و مسافت کنده میشدیم، هربار که اراده میکردیم، حوالیِ بین الحرمین، مقیمِ صحن و سرایِ آسمانیات میشدیم، خیسِ از اشک و سبک از دنیا، دلهای زنگار بسته و کدرِمان را جلا میدادیم و
وقت وداع آرام زمزمه میکردیم:
فاشفع لی عند ربک یا مولا"🌱
_زهرا سادات
همیشه وقتهایی که امتحان زبانِ انگلیسی داشتم، انگاری ذهنم قفل میکرد! با اینکه چندبار کتابم رو خونده بودم و مکالمات و گرامرهاش رو از حفظ بودم، با اینهمه، درست میشدم یک فلش مموری کوچیک که با حجوم اطلاعاتش هنگ میکرد!
ذهنم قفل میشد و من همینطور تا چند دقیقه خیره خیره برگه و خودکارای پخش وپلا شدهی روی میز رو میپاییدم،
آخرش هم با یه نیم نگاه به ساعتی که عقربههاش دَوون دوون از هم پیشی میگرفتن، به خودم میاومدم و شروع به نوشتن میکردم، اما همیشه زمان کم میآوردم برای پاسخ به اون همه سوال!
خداجون از شما که پنهون نیست حالِ این لحظههای من مثل همون ساعات کِش دار اما زودگذرِ امتحان زبانِ!
وقت کم آوردم...
دردآورِ اما تازه به خودم جنبیدم.
خیلی دیر شده میدونم ولی
میشه زمان رو برام پر برکت کنی
هنوز کلی گزینه، خالی و علامت نخورده مونده
هنوز کلی سوال بندگی هست، که من بی پاسخ و دست نخورده گذاشتمشون.
اوس کریم این روزهای پایانی ماه رمضونت رو وسیع کن، برای ما بندههایی که همیشه دیر از خواب غفلت بیدار میشیم...
_زهرا سادات 🌱
#ماه_رمضان
گناه؛
مثل همون آبنباتهایِ خارجکیِ خوش رنگ و لعابِ پشت ویترینِ مغازهیِ مش کاظمِ.
مغازه که نه! همون دکهی نقلیِ گوشهی خیابونِ نزدیک به مدرسهمون، که همیشهی خدا، رادیوی شکستهی زهوار در رفتهیِ روی طاقچهش، یه آهنگ محلی پر سر و صدا برای پخش داشت تا یکی دوتا از پیرمردهای همسن و سال مشکاظم رو سرگرم کنه.
گناه مثل همون آبنباتهای رنگی کنار دخلِ مشکاظمِ همون شکلاتهایی که با شنیدن قیمتش، چیزی تو مغز سرت سوت بلبلی میکشید.
عفت همیشه میگفت: مغازهی مشتی سر گردنهست.
ولی من همیشه دوست داشتم یکی از او آبنباتهای بزرگِ روکش گلگلیِ رنگی پنگی رو امتحان کنم، با اینکه گرون بود، با اینکه مامان میگفت: شکلات دندون آدم رو خراب میکنه، با اینکه عفت میگفت: مغازهی مش کاظم سر گردنهست.
با اینهمه بعضی وقتها قبلِ خواب، برای به دست آوردنِ اون شکلات، برای قلک سبز رنگ گوشهی کتابخونم نقشه میکشیدم.
آخر هم یه روز دل رو زدم به دریا و قلکم رو شکستم و از دکهی مشتی یکی از اون شکلاتها رو خریدم.
بعدش اما، مسمومیت حالم رو گرفت...
میدونی ماهیتِ گناه عین همون شکلاتهاست، از دور خوشرنگ و زیبا، اما...
مراقب باشیم که گول رنگ و لعابش رو نخوریم.
چون بعدش ما میمانیم و یک روحِ دردمند با هزینهی گزاف.
-زهرا سادات🌱
میدونید به چی فکر میکنم؟!
اینکه چطور میشه داعیه دار حق و حقیقت بود و برای یه ماست پاشیِ ظاهرسازی شده این همه جنجال به پا کرد اما از یه ترور واضح تو روز روشن تو بانک هیچی نگفت؟
چی این سکوت رو توجیه میکنه؟
شهیدِ عزیز #ایت_الله_سلیمانی
-گرفتار تاریکی بودیم!
که #امام_خمینی از قلب تاریخی که
میرفت تا فراموش شود،
چون مُحمّد ﷺ فریاد برآورد که؛
واعتصموا بحبلالله جمیعا و لاتفرقوا...
همه به ریسمان خداوند چنگ بزنید و بیاویزید و پراکنده نشوید و ما که هنوز دست و پا میزدیم تا به خویشتن خویش بازگردیم از این سخن تازه شدیم!
و دریافتیم که آنچه میجستیم، یافتهایم.
و به یقین رسیدیم...
|آسیدمرتضیآوینی|🌱