eitaa logo
🇮🇷مکتب حاج قاسم🇵🇸
564 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
1.9هزار ویدیو
12 فایل
سوالی هست بفرمایید @abdezaiife ✌️کانال مکتب حاج قاسم 🇮🇷 https://eitaa.com/maktabehajghasem
مشاهده در ایتا
دانلود
ادامه... روزی که دوباره زنده شدم..💚 روزها بدون حسین سخت می گذشت. ناراحتی اعصاب گرفتم. خبری از او نداشتم و با یک بچه تنها مانده بودم. سال 74 وقتی کمیته اسرا و مفقودین خبر زنده بودنش را اعلام کردند و نامه اش را از طریق صلیب سرخ به دستم رساندند، دوباره زنده شدم و به امید دیدارش روزها را می گذراندم. تا سال 77 که به ایران بازگشت هر دو سه ماه یکبار به همدیگر نامه می دادیم؛ اما محدود و کنترل شده. اجازه نداشتیم بیشتر از سلام و احوالپرسی چیزی بنویسم. شرایط بدی بود و بازهم انتظار عذابم می داد. حسینی دیگر... هفدهم فروردین سال 77 بود که بالاخره حسین آزاد شد و به کشور بازگشت. پیر و شکسته شده بود و موی سیاه در سر نداشت؛ دندانهایش همه ریخته بود و اینها همه آثار شکنجه هایی بود که به جرم کار نکرده سرش آورده بودند. شیرینی دیدار چهره تغییر کرده اش را از یادم برد. پسر چهار ماه مان حالا 18 ساله شده بود و برای اولین بار پدرش را می دید... لهجه اش کاملا عربی شده بودو گاهی در صحبته هایش بعضی از کلمات فارسی را ناخودآگاه عربی می گفت.
ادامه ... آن دنیا روسفیدم اما... دوباره زندگی من با حسین شروع شد. نمی گذاشت آب در دلم تکان بخورد. علاقه عجیبی به من داشت و مراقب بود از اتفاقی ناراحت نشوم. می‌گفت اگر قرار است به من درصد جانبازی بدهند باید تو را ببرم؛ جانباز اصلی تو هستی. ناراحتی من ناراحتش می‌کرد و خوشحالی ام خوشحالش. غذا نمی خوردم ناراحت می شد؛ کم می خوابیدم غصه می خورد؛ قرص می خوردم توی هم میرفت. می‌گفت روزی می آید که ببینم دیگر قرص هایت را کنار گذاشتی؟می گفت: من برای تو کاری نکردم آن دنیا رو سفیدم اما تنها چیزی که باید جواب برایش پس بدهم، سختی‌هایی است که تو در نبودنم کشیدی... نان و پنیر نداریم، نان که داریم! مظلوم بود و ساده زندگی می‌کرد. اگر ده نوع غذا هم سر سفره بود، فقط از یکی می‌خورد. به خانه که می‌آمد و گاهی غذا آماده نبود می گفت خانم نان و پنیر که داریم، اگر نداریم نان که داریم همان را با هم می‌خوریم. هر موضوعی که پیش می‌آمد نظر من را می‌پرسید و قبول می‌کرد. احترامش به زن فوق العاده بود. مهربان بود و اگر هم عصبانی می‌شد، تنها عکس العملش این بود که توی خودش می‌رفت. در اثر شکنجه‌های سخت جانباز 75 درصد شده بود و من توقعی نداشتم.
ادامه... یادت نره من برگشتم!😉 یک ماه و نیم از آمدنش گذشته بود. توی این مدت دائم به مراسم‌های مختلف برای سخنرانی دعوت می‌شد. یک روز به دانشگاه تهران رفته بود تا برای دانشجوها صحبت کند. تماس گرفت و گفت شام آنجا مهمان است و دیر به خانه برمی‌گردد. من هم طبق روال هر روز شروع کردم به انجام کارهایم. شب که شد شام خوردم و ظرف‌ها را شستم و آشپزخانه را تمیز کردم. بعد هم در ورودی را قفل کردم و خوابیدم. یادم رفته بود حسین به ایران بازگشته و الان کجاست و قرار است به خانه برگردد. هنوز به آمدنش عادت نکرده بودم. لحظاتی بعد دیدم صدای در می‌آید. کمی ترسیدم. رفتم پشت در و پرسیدم کیه؟ تازه یادم آمد حسین پشت در است و از خجالت نمی‌دانستم چکار کنم. در را که باز کردم خودش هم فهمید. گفت خانم من را یادت رفته بود؟ از آن موقع به بعد هر وقت می‌خواست جایی برود، می‌گفت "یادت نره من برگشتم!"
ادامه... پله‌های جدایی....😔🖤 لحظه شهادتش تلخ ترین لحظه زندگی ام بود. نوزدهم مرداد سال 88 بود. شام خورده بودیم و حسین می خواست نوه مان محمد رضا را به بیرون ببرد. حالش خوب بود و ظاهرا مشکلی نداشت. رفت و بعد از دقایقی به خانه بازگشت. گفت می خواهم توی سالن کنار محمد رضا بخوابم. من هم شب بخیر گفتم و از پله ها بالا رفتم. آخرین پله که رسیم دیدم صدای سرفه اش بلند شد. بخاطر شکنجه هایی که شده بود حالش بدی داشت و همیشه سرفه می کرد اما این دفعه صدایش متفاوت بود. پایین را نگاه کردم دیدم به پشت افتاده. نمی‌دانم چطور خودم را به او رساندم. حالت خفگی پیدا کرده بود. به سختی نفس می‌کشید. دستش در دستم بود و نگاهمان بهم گره خورده بود. دنیا برایم تیره و تار شد. چشمان حسین دیگر نگاهم را نمی‌دید و لحظاتی بعد دستانم از آن وجود گرم، جسمی سرد را حس لمس می‌کرد... ازندگی مشترک مجدد آنها ۱۱ سال بیشتر طول نکشید . سرلشکر حسین لشگری بامداد دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸ در بیمارستان لاله تهران بر اثر جراحت ها و شکنجه‌های دوره اسارت به شهادت رسید. و منیژه لشگری هم ۵ بهمن ۱۳۹۸ بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت. شادی روح هر دو بزرگوار حمدی قرائت بفرمایید 🙏🌱 داستان عاشقانه های حسین و منیژه❤️
ابتدای داستان رو براتون سنجاق کردم راحت پیداش کنید....
جووووک...😂 ‏خونه تنها بودم دُزد اومد، از ترس خودمو زدم به خواب! هرچي گشت چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. تو هال چشم زخم بزرگ آويزون بود، اونو برداشت كوبيد رو زمین و رفت😅 گفت تو چی داری آخه که چشم بخوری... ✅ چشم زخم واقعیه؟ یا خرافات؟ ✌️کانال مکتب حاج قاسم 🇮🇷 https://eitaa.com/maktabehajghasem
azizi1_۲۲۱۱۲۰۲۳.mp3
13.71M
دوره شخصیت جذاب و کنترل گفتار و رفتار در خانواده 🌹مدرس: دکتر ✌️کانال مکتب حاج قاسم 🇮🇷 https://eitaa.com/maktabehajghasem
‌ ‏ تو‌ تاکسی ... رادیو‌ داشت‌ قرآن‌ پخش‌ می‌کرد مسافر‌ پرسید‌ کسی‌ مرده؟! راننده‌ با یه‌ لبخند‌ معنا‌داری‌ گفت: آره... دلِ‌ من‌ و‌ تو..!'🚶🏿‍♂ ✌️کانال مکتب حاج قاسم 🇮🇷 https://eitaa.com/maktabehajghasem
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپو تا آخر ببین مبنای فکری یهودیارو گوش کن مثل من متنفر تر میشی ازشون چندتا داستان میگه، یکی از یکی وحشتناک تر ✌️کانال مکتب حاج قاسم 🇮🇷 https://eitaa.com/maktabehajghasem