eitaa logo
روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم سلیمانی(مجمع)
1.4هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
8 فایل
کانال ترویج مکتب شهید حاج قاسم سلیمانی اهداف👇 ۱)اعزام راویان تخصصی مکتب ۲)برگزاری دوره وکارگاه آموزش تخصصی روایتگری وتربیت استاد،مربی وراوی مکتب ۳)اعزام کاروان راهیان مکتب به استان کرمان ۴)برگزاری کنگره ویادواره حاج قاسم ⚘سیاری ۰۹۱۰۰۲۳۷۶۸۷ @Mojtabas1358
مشاهده در ایتا
دانلود
💍🥀 ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ❥ اولش که قبول نمی کرد، با اصرارهای من بالاخره راضی شد ازدواج کند. معیارهایی برای انتخاب همسر داشت، دلش می خواست همسرش با ایمان باشد، می گفت «مادر جون! زنی میخوام که با خدا باشه، دوست دارم طوری باشه که به حجابش افتخار کنم.» روز اول به همسرش گفته بود «من به خاطر این ازدواج کردم، که دینم کامل بشه؛ چون بنای شهادت دارم، می خوام وقتی شهید شدم، با دین کامل برم به دیدار خدا.» شهید احمد موسوی راد 🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂 http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
💍🥀 ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ❥ پسر عمه، دختر دایی بودیم، و در جریان انقلاب دو تا همرزم. وقتی ازم خواستگاری کرد، خیلی بهم برخورد. یک سال و چند ماه گذشت؛ اما اسماعیل دست بردار نبود. آن روز آمده بود برای اتمام حجت. گفت «معصومه، خودت میدونی که ملاک من برای انتخاب تو ظاهر و قیافه نبوده؛ ولی اگه بازم فکر می کنی این قضیه منتفیه، بگو که دیگه با اصرارم اذیتت نکنم.»  نشستم و با خودم خلوت کردم. توی روایات خوانده بودم، که اگر خواستگاری برایتان آمد و با ایمان و خوش اخلاق بود، رد کردنش مفسده دارد. هیچ دلیلی به ذهنم نرسید تا اسماعیل را رد کنم، گفتم «راضیم.» شهید دقایقی 🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂 http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
💍🥀 ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ❥ نیت کردم چهل روز روزه بگیرم و دعای توسل بخوانم. بعد ازچهل روز هر کسی آمد، جوابم مثبت باشد. شب سی و نهم یا چهلم بود، که ابراهیم آمد خواستگاری. آمده بود بله را بگیرد. گفتم «من مهریه نمی خوام، خانواده م رو شما راضی کنید.» خیلی راحت گفت «من وقت این کارها رو ندارم.» از حرفش عصبانی شدم «شما که وقت ندارید، چرا می خواید ازدواج کنید؟» گفت «درسته که وقت ندارم؛ ولی توکل که دارم.» شهید همت 🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂 http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
💍🥀 ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ❥ آن زمان هم رسم و رسوم ازدواج زیاد بود، ریخت و پاش بیداد می کرد؛ ولی ما از همان اول، ساده شروع کردیم. خریدمان؛ یک بلوز و دامن برای من بود، و یک کت و شلوار برای مرتضی. چیز دیگری را لازم نمی دانستیم. به حرف و حدیث ها و رسم و رسوم هم کاری نداشتیم. خودمان برای زندگی مان تصمیم می گرفتیم. همینها بود، که زیباترش می کرد. شهید اوینی 🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂 http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
💍🥀 ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ❥ توی روستایمان رسم بود عروس را با ساز و دهل میآوردند خانه داماد مردم هم میآمدند برای تماشا هر چه اصرار کردیم که رسم است بگذار برای تو هم جشن مفصل بگیریم زیر بار نرفت گفت «ما» انقلاب کردیم که توی عروسی هامون به جای گناه صلوات محمدی باشه هر کی رسم و رسوم رو دوست داره خودش میدونه ما باید برای بقیه الگو باشیم. شب عروسیش دعای کمیل خواندند به جای ساز و دهل شعید رجبعلی آهنی 🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂 http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
💍🥀 ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ❥ بار اولی که صحبت کردیم گفت من ممنوع المنبر .هستم شهریه م هفتصد تومنه یک خونه خیلی کوچک اجاره ،کردم که زیر پله یک همسایه ست شاید یک فرش شش متری هم نخوره تو میتونی خونه پدرت رو با اونجا عوض کنی میتونی یک روز نون و پنیر بخوریم یک روز هم چیزی نداشته باشیم که بخوریم اینها رو میتونی تحمل کنی؟» به این ازدواج راضی بودم همان چیزی را داشت که میخواستم قبولش کردم شهید سلیمی پور 🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂 http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
💍🥀 ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ❥ پسر خاله ام بود یک روز آمد خانه مان با یک برگه پر از نوشته پشت و رو نشست کنار مادرم خاله میشه چند دقیقه ما رو تنها بذارید میخوام شرایطم رو بخونم ببینم طاهره حاضره با من ازدواج کنه یا نه ؟ مادرم که رفت روبه رویم نشست شرایطش را یکی یکی گفت من هم چون از صمیم قلب دوستش داشتم قبول کردم گفتم دوست دارم مهریه ام فقط یک جلد کلام الله مجید باشه گفت یک جلد قرآن و یک دور کتب شهید مطهری . شهید یونس زنگی آبادی فرمانده تیپ امام حسین 🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂⚘🍂 http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani