https://eitaa.com/piyanistoqaanos/4006
گریه گریه گریه
بابای من در جوانی و قبل ازدواج موتور سوار میشد
خیلی هم سوار میشد
ولی دیگه کلا دوست نداره
یه داداش هم که ندارم
خانواده هم از دم با موتور مخالفن
هدایت شده از کلاغ از Westside؛
"حال و هوای او، برای من، چون حال و هوای بهار بود. گاه آرام، گاه دوست داشتنی، و گاه ترسناک."
تابستان بود یا پاییز، به یاد ندارم. اما دیدارم را با او، به وضوح چشمانم در تاریکی، یاد دارم.
او که در اوایل، برایم چون جانوری سیاه و زخمی و آسیب دیده بود.
اما کمی که گذشت، فهمیدم که در زیر آن خز های خاک آلود و جسم پوشیده از زره اش، موجودی زیباتر از آن گرگ زخمی وجود دارد.
موجودی، به سرخیِ رز های کاخِ ملکه، و به زیبایی و زیرکیِ روباه همراهش.
پاییز گذشت و زمستان فرا رسید، برف تمام باغ ها را پوشاند و زمین و زمان را به پذیرش سرما، وادار کرد. از جمله جسم بی روح من.
اما در این میان، چیز هایی بود که به زور بانوی برفی، تسلیم نشدند. او، و قلب سرخ چون آتش او.
و شاید همین آتش بود که مرا از زیر بهمن برف بیرون کشید.
در آخر، زمستان چون دیگر زمستان ها آمد و با خلأیی سیاه رنگ چون جامهٔ تنم، رفت.
اما، من هنوز هم آتشی را در کنار خود، حس میکردم.
زندگی باز گذشت، گذشت و گذشت، تا به امروز.
و حال، من باز به رفتن فرا خوانده شده ام.
راستش، من همان زاغی هستم که آمدن و رفتنش، هر دو خوشنود کننده است.
من میآیم، خبر شادی را میدهم، اما چندی که بگذرد، آزار دهنده میشوم، پس میروم و دیار را ترک میکنم برای آزادی اهالی دیار.
من باز رفتم تا این آتش، خوشنود کننده باقی بماند و دیار را، به خاکستر ننشاند.
- میکائیل بیانکی