این هفته میرم خونه مامانم چند روزی وایمیسم همین که مادرشوهرم صداشو نشنوم اعصابم یه نفسی میکشه
دوروز پیش با خانوما که مهمونی بودیم داشتیم درباره بعد زایمان و بخش حرف می زدیم همه گفتیم مارو با ویلچر بردن یکی گفت من پیاده رفتم بخش چرا من وبا ویلچر نبردن 🤣 حرصش گرفته بود که چرا باهاش اونطوری برخورد کردن🤣🤣🤣
﹏خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
نه هیچکدوم نیستش میگم بخاطر جنگ اصلا این دوهفته حال روحی خوبی ندارم اصلا خونمون نیستیم رو هواییم نمی
فکر کن یه دختر داشته باشم شبیه محمدرضا لپی و سفید آخ خدا جون چه خوردنی میشه همون اولین روز میخورمش
😍
نظرتون؟
حس میکنم خیلی اعصاب خورد کن شدم خیلی غرغرو شدم من نمیخوام همچین حسی به خودم داشته باشم نمیخوام نمیخوام عزیزانم ازار ببینن ازم خسته بشن حوصله حرف زدن باهام نداشته باشن و چیزای دیگه که هنوز نمیدونم خدایا کمکم کن کمکم کن به خودم بیام همون خودمی که خیلی دوستش دارم
دلم میخواد یطوری بیخیال باشم که اگه طرف اومد تو صورتم فش داد نزنم تو صورتش لهش کنم ولی خب همیشه برعکس ذهنم میشینه تخیلات خودشو درست میکنه که اگه یکی بهت فش داد چیکار کنی؟ اول بزنی یا اول مثل خودش فش بدی؟ کم بزنی یا زیاد بزنی ؟ خلاصه که تو ذهنم دعوای بزرگی هست و چند نفر کارشون به بیمارستان رسیده ¡
﹏خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
دوروز پیش با خانوما که مهمونی بودیم داشتیم درباره بعد زایمان و بخش حرف می زدیم همه گفتیم مارو با ویل
همه اون بیمارستانی که من رفته بودم ناراضی بودن همه هااا همه میگفتن چرته بعد من میگفتم راضی بودم تعجب میکردن میگفتن چطوری منم نشستم فکرکردم دیدم خدا نظر کرده من راضی ام وگرنه می شدم مثل اینا که مینالن از بیمارستان فرقانیییی😂
مامانم رفته ابروهاشو میکرو کرده هی میگم کجا بودی نمیگه اخر خودم یادم اومد گفتم ارایشگاه بودی ابرووهاتو درست کنی میگه اره 🤣🤣