قبل شیش خوابیدم یکم استراحت کرده باشم وقتی بیدار شدیم با فسقلی ۶ نیم بود دیدم مادرشوهر اماده نشسته و به فسقلی میگه برو لباس بپوش بریم شستم خبر داد که میخواد با ما بیاد💔😩
تودلم گفتم خدایا نمیتونم تنها یجایی بریم همه جا باید باشه راه افتادیم نزدیک حرم یهو گفت میرم حرم هیچی خداروشکر رفت ماهم رفتیم دکتر ۴ نفر جلومون بودن دیگه اونا رفتن نوبت ما شد رفتیم به سختی کوچولورو معاینه کرد خانوم دکتر براش چهارتا شربت و قطره نوشت که خیلی خوشگل بودن فردا عکس میگیرم منم دلم خواست بخورم(قطعا میخورم ببینم چه مزه ای هستن) دیگه اومدیم خونه و تا همین الان که فسقلی دراز کشیده داره میخوابه بغلم بود خدایی خسته شدم🥲
ان شاءالله دارو ها تأثیر مثبتشون بزارن بچم خوب بشه
از فردا داستان داریم با دارو خوردن کوچولو خدا رحم کنه به من😞
.
هجومِ خیلِ پریشانی چنان روانه خاطر شد
که خیمه در شبِ حیرت زد خیالِ خاطرهپردازم. . .
.
غریق را چه سخن غیرِ دست و پا زدن است؟
مبین سکوتِ مرا، غرقِ احتیاجم من. . .
سلام 😌 روز خوش 😌
دوساعته بیدارم سخت مشغول کوچولو و داروهاشم/ خودمم فعلا اوکی هستم مشکلی نداره قندم همونه یکی دوتا دونه فرق داره پس قرص قند سلام به تو سلام به دنیای نخوردن/ بیخیال زندگیه دیگه🐋
دیشب ساعت ۳.۴بود فکر کنم صدای جنگنده میومد که بالا سرمون بود. .